DÎVAN-I HÂFIZ

دیوان حافظ

خواجه شمس الدین محم د حافظ

شیرازي

 

بِسْـــمِ اللهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ

الحمد لله رب العالمين والصلاة والسلام على رسولنا محمد على اله وصحبه وسلم اجمعين

غزل ١

الا یا ایھا الساقی ادر کاسا و ناولھا

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ھا

به بوی نافه ای کاخر صبا زان طره بگشاید

ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل ھا

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون ھر دم

جرس فریاد می دارد که بربندید محمل ھا

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید

که سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزل ھا

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین ھایل

کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ھا

ھمه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر

نھان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل ھا

حضوری گر ھمی خواھی از او غایب مشو حافظ

متی ما تلق من تھوی دع الدنیا و اھملھا

غزل ٢

صلاح کار کجا و من خراب کجا

ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا

دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس

کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا

چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را

سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا

ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد

چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا

چو کحل بینش ما خاک آستان شماست

کجا رویم بفرما از این جناب کجا

مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است

کجا ھمی روی ای دل بدین شتاب کجا

بشد که یاد خوشش باد روزگار وصال

خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا

قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست

قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا

غزل ٣

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال ھندویش بخشم سمرقند و بخارا را

بده ساقی می باقی که در جنت نخواھی یافت

کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را

فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شھرآشوب

چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را

ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است

به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را

من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم

که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را

اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم

جواب تلخ می زیبد لب لعل شکرخا را

نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست تر دارند

جوانان سعادتمند پند پیر دانا را

حدیث از مطرب و می گو و راز دھر کمتر جو

که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ

که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را

غزل ۴

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را

که سر به کوه و بیابان تو داده ای ما را

شکرفروش که عمرش دراز باد چرا

تفقدی نکند طوطی شکرخا را

غرور حسنت اجازت مگر نداد ای گل

که پرسشی نکنی عندلیب شیدا را

به خلق و لطف توان کرد صید اھل نظر

به بند و دام نگیرند مرغ دانا را

ندانم از چه سبب رنگ آشنایی نیست

سھی قدان سیه چشم ماه سیما را

چو با حبیب نشینی و باده پیمایی

به یاد دار محبان بادپیما را

جز این قدر نتوان گفت در جمال تو عیب

که وضع مھر و وفا نیست روی زیبا را

در آسمان نه عجب گر به گفته حافظ

سرود زھره به رقص آورد مسیحا را

غزل ۵

دل می رود ز دستم صاحب دلان خدا را

دردا که راز پنھان خواھد شد آشکارا

کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز

باشد که بازبینیم دیدار آشنا را

ده روزه مھر گردون افسانه است و افسون

نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا

در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل

ھات الصبوح ھبوا یا ایھا السکارا

ای صاحب کرامت شکرانه سلامت

روزی تفقدی کن درویش بی نوا را

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است

با دوستان مروت با دشمنان مدارا

در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند

گر تو نمی پسندی تغییر کن قضا را

آن تلخ وش که صوفی ام الخباثش خواند

اشھی لنا و احلی من قبله العذارا

ھنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی

کاین کیمیای ھستی قارون کند گدا را

سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد

دلبر که در کف او موم است سنگ خارا

آیینه سکندر جام می است بنگر

تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا

خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند

ساقی بده بشارت رندان پارسا را

حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود

ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را

غزل ۶

به ملازمان سلطان که رساند این دعا را

که به شکر پادشاھی ز نظر مران گدا را

ز رقیب دیوسیرت به خدای خود پناھم

مگر آن شھاب ثاقب مددی دھد خدا را

مژه سیاھت ار کرد به خون ما اشارت

ز فریب او بیندیش و غلط مکن نگارا

دل عالمی بسوزی چو عذار برفروزی

تو از این چه سود داری که نمی کنی مدارا

ھمه شب در این امیدم که نسیم صبحگاھی

به پیام آشنایان بنوازد آشنا را

چه قیامت است جانا که به عاشقان نمودی

دل و جان فدای رویت بنما عذار ما را

به خدا که جرعه ای ده تو به حافظ سحرخیز

که دعای صبحگاھی اثری کند شما را

غزل ٧

صوفی بیا که آینه صافیست جام را

تا بنگری صفای می لعل فام را

راز درون پرده ز رندان مست پرس

کاین حال نیست زاھد عالی مقام را

عنقا شکار کس نشود دام بازچین

کان جا ھمیشه باد به دست است دام را

در بزم دور یک دو قدح درکش و برو

یعنی طمع مدار وصال دوام را

ای دل شباب رفت و نچیدی گلی ز عیش

پیرانه سر مکن ھنری ننگ و نام را

در عیش نقد کوش که چون آبخور نماند

آدم بھشت روضه دارالسلام را

ما را بر آستان تو بس حق خدمت است

ای خواجه بازبین به ترحم غلام را

حافظ مرید جام می است ای صبا برو

وز بنده بندگی برسان شیخ جام را

غزل ٨

ساقیا برخیز و درده جام را

خاک بر سر کن غم ایام را

ساغر می بر کفم نه تا ز بر

برکشم این دلق ازرق فام را

گر چه بدنامیست نزد عاقلان

ما نمی خواھیم ننگ و نام را

باده درده چند از این باد غرور

خاک بر سر نفس نافرجام را

دود آه سینه نالان من

سوخت این افسردگان خام را

محرم راز دل شیدای خود

کس نمی بینم ز خاص و عام را

با دلارامی مرا خاطر خوش است

کز دلم یک باره برد آرام را

ننگرد دیگر به سرو اندر چمن

ھر که دید آن سرو سیم اندام را

صبر کن حافظ به سختی روز و شب

عاقبت روزی بیابی کام را

غزل ٩

رونق عھد شباب است دگر بستان را

می رسد مژده گل بلبل خوش الحان را

ای صبا گر به جوانان چمن بازرسی

خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را

گر چنین جلوه کند مغبچه باده فروش

خاکروب در میخانه کنم مژگان را

ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان

مضطرب حال مگردان من سرگردان را

ترسم این قوم که بر دردکشان می خندند

در سر کار خرابات کنند ایمان را

یار مردان خدا باش که در کشتی نوح

ھست خاکی که به آبی نخرد طوفان را

برو از خانه گردون به در و نان مطلب

کان سیه کاسه در آخر بکشد مھمان را

ھر که را خوابگه آخر مشتی خاک است

گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را

ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد

وقت آن است که بدرود کنی زندان را

حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی

دام تزویر مکن چون دگران قرآن را

غزل ١٠

دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما

چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما

ما مریدان روی سوی قبله چون آریم چون

روی سوی خانه خمار دارد پیر ما

در خرابات طریقت ما به ھم منزل شویم

کاین چنین رفته ست در عھد ازل تقدیر ما

عقل اگر داند که دل دربند زلفش چون خوش است

عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ما

روی خوبت آیتی از لطف بر ما کشف کرد

زان زمان جز لطف و خوبی نیست در تفسیر ما

با دل سنگینت آیا ھیچ درگیرد شبی

آه آتشناک و سوز سینه شبگیر ما

تیر آه ما ز گردون بگذرد حافظ خموش

رحم کن بر جان خود پرھیز کن از تیر ما

غزل ١٠

ساقی به نور باده برافروز جام ما

مطرب بگو که کار جھان شد به کام ما

ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم

ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما

ھرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جریده عالم دوام ما

چندان بود کرشمه و ناز سھی قدان

کاید به جلوه سرو صنوبرخرام ما

ای باد اگر به گلشن احباب بگذری

زنھار عرضه ده بر جانان پیام ما

گو نام ما ز یاد به عمدا چه می بری

خود آید آن که یاد نیاری ز نام ما

مستی به چشم شاھد دلبند ما خوش است

زان رو سپرده اند به مستی زمام ما

ترسم که صرفه ای نبرد روز بازخواست

نان حلال شیخ ز آب حرام ما

حافظ ز دیده دانه اشکی ھمی فشان

باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما

دریای اخضر فلک و کشتی ھلال

ھستند غرق نعمت حاجی قوام ما

غزل ١٢

ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما

آب روی خوبی از چاه زنخدان شما

عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده

بازگردد یا برآید چیست فرمان شما

کس به دور نرگست طرفی نبست از عافیت

به که نفروشند مستوری به مستان شما

بخت خواب آلود ما بیدار خواھد شد مگر

زان که زد بر دیده آبی روی رخشان شما

با صبا ھمراه بفرست از رخت گلدسته ای

بو که بویی بشنویم از خاک بستان شما

عمرتان باد و مراد ای ساقیان بزم جم

گر چه جام ما نشد پرمی به دوران شما

دل خرابی می کند دلدار را آگه کنید

زینھار ای دوستان جان من و جان شما

کی دھد دست این غرض یا رب که ھمدستان شوند

خاطر مجموع ما زلف پریشان شما

دور دار از خاک و خون دامن چو بر ما بگذری

کاندر این ره کشته بسیارند قربان شما

ای صبا با ساکنان شھر یزد از ما بگو

کای سر حق ناشناسان گوی چوگان شما

گر چه دوریم از بساط قرب ھمت دور نیست

بنده شاه شماییم و ثناخوان شما

ای شھنشاه بلنداختر خدا را ھمتی

تا ببوسم ھمچو اختر خاک ایوان شما

می کند حافظ دعایی بشنو آمینی بگو

روزی ما باد لعل شکرافشان شما

غزل ١٣

می دمد صبح و کله بست سحاب

الصبوح الصبوح یا اصحاب

می چکد ژاله بر رخ لالھ

المدام المدام یا احباب

می وزد از چمن نسیم بھشت

ھان بنوشید دم به دم می ناب

تخت زمرد زده است گل به چمن

راح چون لعل آتشین دریاب

در میخانه بسته اند دگر

افتتح یا مفتح الابواب

لب و دندانت را حقوق نمک

ھست بر جان و سینه ھای کباب

این چنین موسمی عجب باشد

که ببندند میکده به شتاب

بر رخ ساقی پری پیکر

ھمچو حافظ بنوش باده ناب

غزل ١۴

گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب

گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب

گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار

خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب

خفته بر سنجاب شاھی نازنینی را چه غم

گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب

ای که در زنجیر زلفت جای چندین آشناست

خوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب

می نماید عکس می در رنگ روی مه وشت

ھمچو برگ ارغوان بر صفحه نسرین غریب

بس غریب افتاده است آن مور خط گرد رخت

گر چه نبود در نگارستان خط مشکین غریب

گفتم ای شام غریبان طره شبرنگ تو

در سحرگاھان حذر کن چون بنالد این غریب

گفت حافظ آشنایان در مقام حیرتند

دور نبود گر نشیند خسته و مسکین غریب

غزل ١۵

ای شاھد قدسی که کشد بند نقابت

و ای مرغ بھشتی که دھد دانه و آبت

خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز

کاغوش که شد منزل آسایش و خوابت

درویش نمی پرسی و ترسم که نباشد

اندیشه آمرزش و پروای ثوابت

راه دل عشاق زد آن چشم خماری

پیداست از این شیوه که مست است شرابت

تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت

تا باز چه اندیشه کند رای صوابت

ھر ناله و فریاد که کردم نشنیدی

پیداست نگارا که بلند است جنابت

دور است سر آب از این بادیه ھش دار

تا غول بیابان نفریبد به سرابت

تا در ره پیری به چه آیین روی ای دل

باری به غلط صرف شد ایام شبابت

ای قصر دل افروز که منزلگه انسی

یا رب مکناد آفت ایام خرابت

حافظ نه غلامیست که از خواجه گریزد

صلحی کن و بازآ که خرابم ز عتابت

غزل ١۶

خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت

به قصد جان من زار ناتوان انداخت

نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود

زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت

به یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کرد

فریب چشم تو صد فتنه در جھان انداخت

شراب خورده و خوی کرده می روی به چمن

که آب روی تو آتش در ارغوان انداخت

به بزمگاه چمن دوش مست بگذشتم

چو از دھان توام غنچه در گمان انداخت

بنفشه طره مفتول خود گره می زد

صبا حکایت زلف تو در میان انداخت

ز شرم آن که به روی تو نسبتش کردم

سمن به دست صبا خاک در دھان انداخت

من از ورع می و مطرب ندیدمی زین پیش

ھوای مغبچگانم در این و آن انداخت

کنون به آب می لعل خرقه می شویم

نصیبه ازل از خود نمی توان انداخت

مگر گشایش حافظ در این خرابی بود

که بخشش ازلش در می مغان انداخت

جھان به کام من اکنون شود که دور زمان

مرا به بندگی خواجه جھان انداخت

غزل ١٧

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت

جانم از آتش مھر رخ جانانه بسوخت

سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع

دوش بر من ز سر مھر چو پروانه بسوخت

آشنایی نه غریب است که دلسوز من است

چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت

خرقه زھد مرا آب خرابات ببرد

خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت

چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست

ھمچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت

ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم

خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت

ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی

که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت

غزل ١٨

ساقیا آمدن عید مبارک بادت

وان مواعید که کردی مرواد از یادت

در شگفتم که در این مدت ایام فراق

برگرفتی ز حریفان دل و دل می دادت

برسان بندگی دختر رز گو به درآی

که دم و ھمت ما کرد ز بند آزادت

شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست

جای غم باد مر آن دل که نخواھد شادت

شکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافت

بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت

چشم بد دور کز آن تفرقه ات بازآورد

طالع نامور و دولت مادرزادت

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح

ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

غزل ١٩

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست

منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست

شب تار است و ره وادی ایمن در پیش

آتش طور کجا موعد دیدار کجاست

ھر که آمد به جھان نقش خرابی دارد

در خرابات بگویید که ھشیار کجاست

آن کس است اھل بشارت که اشارت داند

نکته ھا ھست بسی محرم اسرار کجاست

ھر سر موی مرا با تو ھزاران کار است

ما کجاییم و ملامت گر بی کار کجاست

بازپرسید ز گیسوی شکن در شکنش

کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست

عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کو

دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست

ساقی و مطرب و می جمله مھیاست ولی

عیش بی یار مھیا نشود یار کجاست

حافظ از باد خزان در چمن دھر مرنج

فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست

غزل ٢٠

روزه یک سو شد و عید آمد و دل ھا برخاست

می ز خمخانه به جوش آمد و می باید خواست

نوبه زھدفروشان گران جان بگذشت

وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست

چه ملامت بود آن را که چنین باده خورد

این چه عیب است بدین بی خردی وین چه خطاست

باده نوشی که در او روی و ریایی نبود

بھتر از زھدفروشی که در او روی و ریاست

ما نه رندان ریاییم و حریفان نفاق

آن که او عالم سر است بدین حال گواست

فرض ایزد بگذاریم و به کس بد نکنیم

وان چه گویند روا نیست نگوییم رواست

چه شود گر من و تو چند قدح باده خوریم

باده از خون رزان است نه از خون شماست

این چه عیب است کز آن عیب خلل خواھد بود

ور بود نیز چه شد مردم بی عیب کجاست

غزل ٢١

دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست

گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست

که شنیدی که در این بزم دمی خوش بنشست

که نه در آخر صحبت به ندامت برخاست

شمع اگر زان لب خندان به زبان لافی زد

پیش عشاق تو شب ھا به غرامت برخاست

در چمن باد بھاری ز کنار گل و سرو

به ھواداری آن عارض و قامت برخاست

مست بگذشتی و از خلوتیان ملکوت

به تماشای تو آشوب قیامت برخاست

پیش رفتار تو پا برنگرفت از خجلت

سرو سرکش که به ناز از قد و قامت برخاست

حافظ این خرقه بینداز مگر جان ببری

کاتش از خرقه سالوس و کرامت برخاست

غزل ٢٢

چو بشنوی سخن اھل دل مگو که خطاست

سخن شناس نه ای جان من خطا این جاست

سرم به دنیی و عقبی فرو نمی آید

از این فتنه ھا که در سر ماست 􀬲 تبارک

در اندرون من خسته دل ندانم کیست

که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب

بنال ھان که از این پرده کار ما به نواست

مرا به کار جھان ھرگز التفات نبود

رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست

نخفته ام ز خیالی که می پزد دل من

خمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست

چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم

گرم به باده بشویید حق به دست شماست

از آن به دیر مغانم عزیز می دارند

که آتشی که نمیرد ھمیشه در دل ماست

چه ساز بود که در پرده می زد آن مطرب

که رفت عمر و ھنوزم دماغ پر ز ھواست

ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند

فضای سینه حافظ ھنوز پر ز صداست

غزل ٢٣

خیال روی تو در ھر طریق ھمره ماست

نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست

به رغم مدعیانی که منع عشق کنند

جمال چھره تو حجت موجه ماست

ببین که سیب زنخدان تو چه می گوید

ھزار یوسف مصری فتاده در چه ماست

اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد

گناه بخت پریشان و دست کوته ماست

به حاجب در خلوت سرای خاص بگو

فلان ز گوشه نشینان خاک درگه ماست

به صورت از نظر ما اگر چه محجوب است

ھمیشه در نظر خاطر مرفه ماست

اگر به سالی حافظ دری زند بگشای

که سال ھاست که مشتاق روی چون مه ماست

غزل ٢۴

مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست

که به پیمانه کشی شھره شدم روز الست

من ھمان دم که وضو ساختم از چشمه عشق

چارتکبیر زدم یک سره بر ھر چه که ھست

می بده تا دھمت آگھی از سر قضا

که به روی که شدم عاشق و از بوی که مست

کمر کوه کم است از کمر مور این جا

ناامید از در رحمت مشو ای باده پرست

بجز آن نرگس مستانه که چشمش مرساد

زیر این طارم فیروزه کسی خوش ننشست

جان فدای دھنش باد که در باغ نظر

چمن آرای جھان خوشتر از این غنچه نبست

حافظ از دولت عشق تو سلیمانی شد

یعنی از وصل تواش نیست بجز باد به دست

غزل ٢۵

شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست

صلای سرخوشی ای صوفیان باده پرست

اساس توبه که در محکمی چو سنگ نمود

ببین که جام زجاجی چه طرفه اش بشکست

بیار باده که در بارگاه استغنا

چه پاسبان و چه سلطان چه ھوشیار و چه مست

از این رباط دودر چون ضرورت است رحیل

رواق و طاق معیشت چه سربلند و چه پست

مقام عیش میسر نمی شود بی رنج

بلی به حکم بلا بسته اند عھد الست

به ھست و نیست مرنجان ضمیر و خوش می باش

که نیستیست سرانجام ھر کمال که ھست

شکوه آصفی و اسب باد و منطق طیر

به باد رفت و از او خواجه ھیچ طرف نبست

به بال و پر مرو از ره که تیر پرتابی

ھوا گرفت زمانی ولی به خاک نشست

زبان کلک تو حافظ چه شکر آن گوید

که گفته سخنت می برند دست به دست

غزل ٢۶

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست

پیرھن چاک و غزل خوان و صراحی در دست

نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان

نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست

سر فرا گوش من آورد به آواز حزین

گفت ای عاشق دیرینه من خوابت ھست

عاشقی را که چنین باده شبگیر دھند

کافر عشق بود گر نشود باده پرست

برو ای زاھد و بر دردکشان خرده مگیر

که ندادند جز این تحفه به ما روز الست

آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم

اگر از خمر بھشت است وگر باده مست

خنده جام می و زلف گره گیر نگار

ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست

غزل ٢٧

در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست

مست از می و میخواران از نرگس مستش مست

در نعل سمند او شکل مه نو پیدا

وز قد بلند او بالای صنوبر پست

آخر به چه گویم ھست از خود خبرم چون نیست

وز بھر چه گویم نیست با وی نظرم چون ھست

شمع دل دمسازم بنشست چو او برخاست

و افغان ز نظربازان برخاست چو او بنشست

گر غالیه خوش بو شد در گیسوی او پیچید

ور وسمه کمانکش گشت در ابروی او پیوست

بازآی که بازآید عمر شده حافظ

ھر چند که ناید باز تیری که بشد از شست

غزل ٢٨

به جان خواجه و حق قدیم و عھد درست

که مونس دم صبحم دعای دولت توست

سرشک من که ز طوفان نوح دست برد

ز لوح سینه نیارست نقش مھر تو شست

بکن معامله ای وین دل شکسته بخر

که با شکستگی ارزد به صد ھزار درست

زبان مور به آصف دراز گشت و رواست

که خواجه خاتم جم یاوه کرد و بازنجست

دلا طمع مبر از لطف بی نھایت دوست

چو لاف عشق زدی سر بباز چابک و چست

به صدق کوش که خورشید زاید از نفست

که از دروغ سیه روی گشت صبح نخست

شدم ز دست تو شیدای کوه و دشت و ھنوز

نمی کنی به ترحم نطاق سلسله سست

مرنج حافظ و از دلبران حفاظ مجوی

گناه باغ چه باشد چو این گیاه نرست

غزل ٢٩

ما را ز خیال تو چه پروای شراب است

خم گو سر خود گیر که خمخانه خراب است

گر خمر بھشت است بریزید که بی دوست

ھر شربت عذبم که دھی عین عذاب است

افسوس که شد دلبر و در دیده گریان

تحریر خیال خط او نقش بر آب است

بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بود

زین سیل دمادم که در این منزل خواب است

معشوق عیان می گذرد بر تو ولیکن

اغیار ھمی بیند از آن بسته نقاب است

گل بر رخ رنگین تو تا لطف عرق دید

در آتش شوق از غم دل غرق گلاب است

سبز است در و دشت بیا تا نگذاریم

دست از سر آبی که جھان جمله سراب است

در کنج دماغم مطلب جای نصیحت

کاین گوشه پر از زمزمه چنگ و رباب است

حافظ چه شد ار عاشق و رند است و نظرباز

بس طور عجب لازم ایام شباب است

غزل ٣٠

زلفت ھزار دل به یکی تار مو ببست

راه ھزار چاره گر از چار سو ببست

تا عاشقان به بوی نسیمش دھند جان

بگشود نافه ای و در آرزو ببست

شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو

ابرو نمود و جلوه گری کرد و رو ببست

ساقی به چند رنگ می اندر پیاله ریخت

این نقش ھا نگر که چه خوش در کدو ببست

یا رب چه غمزه کرد صراحی که خون خم

با نعره ھای قلقلش اندر گلو ببست

مطرب چه پرده ساخت که در پرده سماع

بر اھل وجد و حال در ھای و ھو ببست

حافظ ھر آن که عشق نورزید و وصل خواست

احرام طوف کعبه دل بی وضو ببست

غزل ٣١

آن شب قدری که گویند اھل خلوت امشب است

یا رب این تاثیر دولت در کدامین کوکب است

تا به گیسوی تو دست ناسزایان کم رسد

ھر دلی از حلقه ای در ذکر یارب یارب است

کشته چاه زنخدان توام کز ھر طرف

صد ھزارش گردن جان زیر طوق غبغب است

شھسوار من که مه آیینه دار روی اوست

تاج خورشید بلندش خاک نعل مرکب است

عکس خوی بر عارضش بین کفتاب گرم رو

در ھوای آن عرق تا ھست ھر روزش تب است

من نخواھم کرد ترک لعل یار و جام می

زاھدان معذور داریدم که اینم مذھب است

اندر آن ساعت که بر پشت صبا بندند زین

با سلیمان چون برانم من که مورم مرکب است

آن که ناوک بر دل من زیر چشمی می زند

قوت جان حافظش در خنده زیر لب است

آب حیوانش ز منقار بلاغت می چکد

زاغ کلک من به نام ایزد چه عالی مشرب است

غزل ٣٢

خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست

گشاد کار من اندر کرشمه ھای تو بست

مرا و سرو چمن را به خاک راه نشاند

زمانه تا قصب نرگس قبای تو بست

ز کار ما و دل غنچه صد گره بگشود

نسیم گل چو دل اندر پی ھوای تو بست

مرا به بند تو دوران چرخ راضی کرد

ولی چه سود که سررشته در رضای تو بست

چو نافه بر دل مسکین من گره مفکن

که عھد با سر زلف گره گشای تو بست

تو خود وصال دگر بودی ای نسیم وصال

خطا نگر که دل امید در وفای تو بست

ز دست جور تو گفتم ز شھر خواھم رفت

به خنده گفت که حافظ برو که پای تو بست

غزل ٣٣

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است

چون کوی دوست ھست به صحرا چه حاجت است

جانا به حاجتی که تو را ھست با خدا

کخر دمی بپرس که ما را چه حاجت است

ای پادشاه حسن خدا را بسوختیم

آخر سال کن که گدا را چه حاجت است

ارباب حاجتیم و زبان سال نیست

در حضرت کریم تمنا چه حاجت است

محتاج قصه نیست گرت قصد خون ماست

چون رخت از آن توست به یغما چه حاجت است

جام جھان نماست ضمیر منیر دوست

اظھار احتیاج خود آن جا چه حاجت است

آن شد که بار منت ملاح بردمی

گوھر چو دست داد به دریا چه حاجت است

ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست

احباب حاضرند به اعدا چه حاجت است

ای عاشق گدا چو لب روح بخش یار

می داندت وظیفه تقاضا چه حاجت است

حافظ تو ختم کن که ھنر خود عیان شود

با مدعی نزاع و محاکا چه حاجت است

غزل ٣۴

رواق منظر چشم من آشیانه توست

کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست

به لطف خال و خط از عارفان ربودی دل

لطیفه ھای عجب زیر دام و دانه توست

دلت به وصل گل ای بلبل صبا خوش باد

که در چمن ھمه گلبانگ عاشقانه توست

علاج ضعف دل ما به لب حوالت کن

که این مفرح یاقوت در خزانه توست

به تن مقصرم از دولت ملازمتت

ولی خلاصه جان خاک آستانه توست

من آن نیم که دھم نقد دل به ھر شوخی

در خزانه به مھر تو و نشانه توست

تو خود چه لعبتی ای شھسوار شیرین کار

که توسنی چو فلک رام تازیانه توست

چه جای من که بلغزد سپھر شعبده باز

از این حیل که در انبانه بھانه توست

سرود مجلست اکنون فلک به رقص آرد

که شعر حافظ شیرین سخن ترانه توست

غزل ٣۵

برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست

مرا فتاد دل از ره تو را چه افتادست

میان او که خدا آفریده است از ھیچ

دقیقه ایست که ھیچ آفریده نگشادست

به کام تا نرساند مرا لبش چون نای

نصیحت ھمه عالم به گوش من بادست

گدای کوی تو از ھشت خلد مستغنیست

اسیر عشق تو از ھر دو عالم آزادست

اگر چه مستی عشقم خراب کرد ولی

اساس ھستی من زان خراب آبادست

دلا منال ز بیداد و جور یار که یار

تو را نصیب ھمین کرد و این از آن دادست

برو فسانه مخوان و فسون مدم حافظ

کز این فسانه و افسون مرا بسی یادست

غزل ٣۶

تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست

دل سودازده از غصه دو نیم افتادست

چشم جادوی تو خود عین سواد سحر است

لیکن این ھست که این نسخه سقیم افتادست

در خم زلف تو آن خال سیه دانی چیست

نقطه دوده که در حلقه جیم افتادست

زلف مشکین تو در گلشن فردوس عذار

چیست طاووس که در باغ نعیم افتادست

دل من در ھوس روی تو ای مونس جان

خاک راھیست که در دست نسیم افتادست

ھمچو گرد این تن خاکی نتواند برخاست

از سر کوی تو زان رو که عظیم افتادست

سایه قد تو بر قالبم ای عیسی دم

عکس روحیست که بر عظم رمیم افتادست

آن که جز کعبه مقامش نبد از یاد لبت

بر در میکده دیدم که مقیم افتادست

حافظ گمشده را با غمت ای یار عزیز

اتحادیست که در عھد قدیم افتادست

غزل ٣٧

بیا که قصر امل سخت سست بنیادست

بیار باده که بنیاد عمر بر بادست

غلام ھمت آنم که زیر چرخ کبود

ز ھر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست

چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب

سروش عالم غیبم چه مژده ھا دادست

که ای بلندنظر شاھباز سدره نشین

نشیمن تو نه این کنج محنت آبادست

تو را ز کنگره عرش می زنند صفیر

ندانمت که در این دامگه چه افتادست

نصیحتی کنمت یاد گیر و در عمل آر

که این حدیث ز پیر طریقتم یادست

غم جھان مخور و پند من مبر از یاد

که این لطیفه عشقم ز ره روی یادست

رضا به داده بده وز جبین گره بگشای

که بر من و تو در اختیار نگشادست

مجو درستی عھد از جھان سست نھاد

که این عجوز عروس ھزاردامادست

نشان عھد و وفا نیست در تبسم گل

بنال بلبل بی دل که جای فریادست

حسد چه می بری ای سست نظم بر حافظ

قبول خاطر و لطف سخن خدادادست

غزل ٣٨

بی مھر رخت روز مرا نور نماندست

وز عمر مرا جز شب دیجور نماندست

ھنگام وداع تو ز بس گریه که کردم

دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست

می رفت خیال تو ز چشم من و می گفت

ھیھات از این گوشه که معمور نماندست

وصل تو اجل را ز سرم دور ھمی داشت

از دولت ھجر تو کنون دور نماندست

نزدیک شد آن دم که رقیب تو بگوید

دور از رخت این خسته رنجور نماندست

صبر است مرا چاره ھجران تو لیکن

چون صبر توان کرد که مقدور نماندست

در ھجر تو گر چشم مرا آب روان است

گو خون جگر ریز که معذور نماندست

حافظ ز غم از گریه نپرداخت به خنده

ماتم زده را داعیه سور نماندست

غزل ٣٩

باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است

شمشاد خانه پرور ما از که کمتر است

ای نازنین پسر تو چه مذھب گرفته ای

کت خون ما حلالتر از شیر مادر است

چون نقش غم ز دور ببینی شراب خواه

تشخیص کرده ایم و مداوا مقرر است

از آستان پیر مغان سر چرا کشیم

دولت در آن سرا و گشایش در آن در است

یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب

کز ھر زبان که می شنوم نامکرر است

دی وعده داد وصلم و در سر شراب داشت

امروز تا چه گوید و بازش چه در سر است

شیراز و آب رکنی و این باد خوش نسیم

عیبش مکن که خال رخ ھفت کشور است

فرق است از آب خضر که ظلمات جای او است

اکبر است 􀬲 تا آب ما که منبعش

ما آبروی فقر و قناعت نمی بریم

با پادشه بگوی که روزی مقدر است

حافظ چه طرفه شاخ نباتیست کلک تو

کش میوه دلپذیرتر از شھد و شکر است

غزل ۴٠

المنه لله که در میکده باز است

زان رو که مرا بر در او روی نیاز است

خم ھا ھمه در جوش و خروشند ز مستی

وان می که در آن جاست حقیقت نه مجاز است

از وی ھمه مستی و غرور است و تکبر

وز ما ھمه بیچارگی و عجز و نیاز است

رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم

با دوست بگوییم که او محرم راز است

شرح شکن زلف خم اندر خم جانان

کوته نتوان کرد که این قصه دراز است

بار دل مجنون و خم طره لیلی

رخساره محمود و کف پای ایاز است

بردوخته ام دیده چو باز از ھمه عالم

تا دیده من بر رخ زیبای تو باز است

در کعبه کوی تو ھر آن کس که بیاید

از قبله ابروی تو در عین نماز است

ای مجلسیان سوز دل حافظ مسکین

از شمع بپرسید که در سوز و گداز است

غزل ۴١

اگر چه باده فرح بخش و باد گل بیز است

به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است

صراحی ای و حریفی گرت به چنگ افتد

به عقل نوش که ایام فتنه انگیز است

در آستین مرقع پیاله پنھان کن

که ھمچو چشم صراحی زمانه خون ریز است

به آب دیده بشوییم خرقه ھا از می

که موسم ورع و روزگار پرھیز است

مجوی عیش خوش از دور باژگون سپھر

که صاف این سر خم جمله دردی آمیز است

سپھر برشده پرویزنیست خون افشان

که ریزه اش سر کسری و تاج پرویز است

عراق و فارس گرفتی به شعر خوش حافظ

بیا که نوبت بغداد و وقت تبریز است

غزل ۴٢

حال دل با تو گفتنم ھوس است

خبر دل شنفتنم ھوس است

طمع خام بین که قصه فاش

از رقیبان نھفتنم ھوس است

شب قدری چنین عزیز و شریف

با تو تا روز خفتنم ھوس است

وه که دردانه ای چنین نازک

در شب تار سفتنم ھوس است

ای صبا امشبم مدد فرمای

که سحرگه شکفتنم ھوس است

از برای شرف به نوک مژه

خاک راه تو رفتنم ھوس است

ھمچو حافظ به رغم مدعیان

شعر رندانه گفتنم ھوس است

غزل ۴٣

صحن بستان ذوق بخش و صحبت یاران خوش است

وقت گل خوش باد کز وی وقت میخواران خوش است

از صبا ھر دم مشام جان ما خوش می شود

آری آری طیب انفاس ھواداران خوش است

ناگشوده گل نقاب آھنگ رحلت ساز کرد

ناله کن بلبل که گلبانگ دل افکاران خوش است

مرغ خوشخوان را بشارت باد کاندر راه عشق

دوست را با ناله شب ھای بیداران خوش است

نیست در بازار عالم خوشدلی ور زان که ھست

شیوه رندی و خوش باشی عیاران خوش است

از زبان سوسن آزاده ام آمد به گوش

کاندر این دیر کھن کار سبکباران خوش است

حافظا ترک جھان گفتن طریق خوشدلیست

تا نپنداری که احوال جھان داران خوش است

غزل ۴۴

کنون که بر کف گل جام باده صاف است

به صد ھزار زبان بلبلش در اوصاف است

بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر

چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

فقیه مدرسه دی مست بود و فتوی داد

که می حرام ولی به ز مال اوقاف است

به درد و صاف تو را حکم نیست خوش درکش

که ھر چه ساقی ما کرد عین الطاف است

ببر ز خلق و چو عنقا قیاس کار بگیر

که صیت گوشه نشینان ز قاف تا قاف است

حدیث مدعیان و خیال ھمکاران

ھمان حکایت زردوز و بوریاباف است

خموش حافظ و این نکته ھای چون زر سرخ

نگاه دار که قلاب شھر صراف است

غزل ۴۵

در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است

صراحی می ناب و سفینه غزل است

جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است

پیاله گیر که عمر عزیز بی بدل است

نه من ز بی عملی در جھان ملولم و بس

ملالت علما ھم ز علم بی عمل است

به چشم عقل در این رھگذار پرآشوب

جھان و کار جھان بی ثبات و بی محل است

بگیر طره مه چھره ای و قصه مخوان

که سعد و نحس ز تاثیر زھره و زحل است

دلم امید فراوان به وصل روی تو داشت

ولی اجل به ره عمر رھزن امل است

به ھیچ دور نخواھند یافت ھشیارش

چنین که حافظ ما مست باده ازل است

غزل ۴۶

گل در بر و می در کف و معشوق به کام است

سلطان جھانم به چنین روز غلام است

گو شمع میارید در این جمع که امشب

در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است

در مذھب ما باده حلال است ولیکن

بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است

گوشم ھمه بر قول نی و نغمه چنگ است

چشمم ھمه بر لعل لب و گردش جام است

در مجلس ما عطر میامیز که ما را

ھر لحظه ز گیسوی تو خوش بوی مشام است

از چاشنی قند مگو ھیچ و ز شکر

زان رو که مرا از لب شیرین تو کام است

تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است

ھمواره مرا کوی خرابات مقام است

از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است

وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است

میخواره و سرگشته و رندیم و نظرباز

وان کس که چو ما نیست در این شھر کدام است

با محتسبم عیب مگویید که او نیز

پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است

حافظ منشین بی می و معشوق زمانی

کایام گل و یاسمن و عید صیام است

غزل ۴٧

به کوی میکده ھر سالکی که ره دانست

دری دگر زدن اندیشه تبه دانست

زمانه افسر رندی نداد جز به کسی

که سرفرازی عالم در این کله دانست

بر آستانه میخانه ھر که یافت رھی

ز فیض جام می اسرار خانقه دانست

ھر آن که راز دو عالم ز خط ساغر خواند

رموز جام جم از نقش خاک ره دانست

ورای طاعت دیوانگان ز ما مطلب

که شیخ مذھب ما عاقلی گنه دانست

دلم ز نرگس ساقی امان نخواست به جان

چرا که شیوه آن ترک دل سیه دانست

ز جور کوکب طالع سحرگھان چشمم

چنان گریست که ناھید دید و مه دانست

حدیث حافظ و ساغر که می زند پنھان

چه جای محتسب و شحنه پادشه دانست

بلندمرتبه شاھی که نه رواق سپھر

نمونه ای ز خم طاق بارگه دانست

غزل ۴٨

صوفی از پرتو می راز نھانی دانست

گوھر ھر کس از این لعل توانی دانست

قدر مجموعه گل مرغ سحر داند و بس

که نه ھر کو ورقی خواند معانی دانست

عرضه کردم دو جھان بر دل کارافتاده

بجز از عشق تو باقی ھمه فانی دانست

آن شد اکنون که ز ابنای عوام اندیشم

محتسب نیز در این عیش نھانی دانست

دلبر آسایش ما مصلحت وقت ندید

ور نه از جانب ما دل نگرانی دانست

سنگ و گل را کند از یمن نظر لعل و عقیق

ھر که قدر نفس باد یمانی دانست

ای که از دفتر عقل آیت عشق آموزی

ترسم این نکته به تحقیق ندانی دانست

می بیاور که ننازد به گل باغ جھان

ھر که غارتگری باد خزانی دانست

حافظ این گوھر منظوم که از طبع انگیخت

ز اثر تربیت آصف ثانی دانست

غزل ۴٩

روضه خلد برین خلوت درویشان است

مایه محتشمی خدمت درویشان است

گنج عزلت که طلسمات عجایب دارد

فتح آن در نظر رحمت درویشان است

قصر فردوس که رضوانش به دربانی رفت

منظری از چمن نزھت درویشان است

آن چه زر می شود از پرتو آن قلب سیاه

کیمیاییست که در صحبت درویشان است

آن که پیشش بنھد تاج تکبر خورشید

کبریاییست که در حشمت درویشان است

دولتی را که نباشد غم از آسیب زوال

بی تکلف بشنو دولت درویشان است

خسروان قبله حاجات جھانند ولی

سببش بندگی حضرت درویشان است

روی مقصود که شاھان به دعا می طلبند

مظھرش آینه طلعت درویشان است

از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی

از ازل تا به ابد فرصت درویشان است

ای توانگر مفروش این ھمه نخوت که تو را

سر و زر در کنف ھمت درویشان است

گنج قارون که فرو می شود از قھر ھنوز

خوانده باشی که ھم از غیرت درویشان است

من غلام نظر آصف عھدم کو را

صورت خواجگی و سیرت درویشان است

حافظ ار آب حیات ازلی می خواھی

منبعش خاک در خلوت درویشان است

غزل ۵٠

به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است

بکش به غمزه که اینش سزای خویشتن است

گرت ز دست برآید مراد خاطر ما

به دست باش که خیری به جای خویشتن است

به جانت ای بت شیرین دھن که ھمچون شمع

شبان تیره مرادم فنای خویشتن است

چو رای عشق زدی با تو گفتم ای بلبل

مکن که آن گل خندان برای خویشتن است

به مشک چین و چگل نیست بوی گل محتاج

که نافه ھاش ز بند قبای خویشتن است

مرو به خانه ارباب بی مروت دھر

که گنج عافیتت در سرای خویشتن است

بسوخت حافظ و در شرط عشقبازی او

ھنوز بر سر عھد و وفای خویشتن است

غزل ۵١

لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است

وز پی دیدن او دادن جان کار من است

شرم از آن چشم سیه بادش و مژگان دراز

ھر که دل بردن او دید و در انکار من است

ساروان رخت به دروازه مبر کان سر کو

شاھراھیست که منزلگه دلدار من است

بنده طالع خویشم که در این قحط وفا

عشق آن لولی سرمست خریدار من است

طبله عطر گل و زلف عبیرافشانش

فیض یک شمه ز بوی خوش عطار من است

باغبان ھمچو نسیمم ز در خویش مران

کب گلزار تو از اشک چو گلنار من است

شربت قند و گلاب از لب یارم فرمود

نرگس او که طبیب دل بیمار من است

آن که در طرز غزل نکته به حافظ آموخت

یار شیرین سخن نادره گفتار من است

غزل ۵٢

روزگاریست که سودای بتان دین من است

غم این کار نشاط دل غمگین من است

دیدن روی تو را دیده جان بین باید

وین کجا مرتبه چشم جھان بین من است

یار من باش که زیب فلک و زینت دھر

از مه روی تو و اشک چو پروین من است

تا مرا عشق تو تعلیم سخن گفتن کرد

خلق را ورد زبان مدحت و تحسین من است

دولت فقر خدایا به من ارزانی دار

کاین کرامت سبب حشمت و تمکین من است

واعظ شحنه شناس این عظمت گو مفروش

زان که منزلگه سلطان دل مسکین من است

یا رب این کعبه مقصود تماشاگه کیست

که مغیلان طریقش گل و نسرین من است

حافظ از حشمت پرویز دگر قصه مخوان

که لبش جرعه کش خسرو شیرین من است

غزل ۵٣

منم که گوشه میخانه خانقاه من است

دعای پیر مغان ورد صبحگاه من است

گرم ترانه چنگ صبوح نیست چه باک

نوای من به سحر آه عذرخواه من است

􀬲 ز پادشاه و گدا فارغم بحمد

گدای خاک در دوست پادشاه من است

غرض ز مسجد و میخانه ام وصال شماست

جز این خیال ندارم خدا گواه من است

مگر به تیغ اجل خیمه برکنم ور نی

رمیدن از در دولت نه رسم و راه من است

از آن زمان که بر این آستان نھادم روی

فراز مسند خورشید تکیه گاه من است

گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ

تو در طریق ادب باش و گو گناه من است

غزل ۵۴

ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است

ببین که در طلبت حال مردمان چون است

به یاد لعل تو و چشم مست میگونت

ز جام غم می لعلی که می خورم خون است

ز مشرق سر کو آفتاب طلعت تو

اگر طلوع کند طالعم ھمایون است

حکایت لب شیرین کلام فرھاد است

شکنج طره لیلی مقام مجنون است

دلم بجو که قدت ھمچو سرو دلجوی است

سخن بگو که کلامت لطیف و موزون است

ز دور باده به جان راحتی رسان ساقی

که رنج خاطرم از جور دور گردون است

از آن دمی که ز چشمم برفت رود عزیز

کنار دامن من ھمچو رود جیحون است

چگونه شاد شود اندرون غمگینم

به اختیار که از اختیار بیرون است

ز بیخودی طلب یار می کند حافظ

چو مفلسی که طلبکار گنج قارون است

غزل ۵۵

خم زلف تو دام کفر و دین است

ز کارستان او یک شمه این است

جمالت معجز حسن است لیکن

حدیث غمزه ات سحر مبین است

ز چشم شوخ تو جان کی توان برد

که دایم با کمان اندر کمین است

بر آن چشم سیه صد آفرین باد

که در عاشق کشی سحرآفرین است

عجب علمیست علم ھیت عشق

که چرخ ھشتمش ھفتم زمین است

تو پنداری که بدگو رفت و جان برد

حسابش با کرام الکاتبین است

مشو حافظ ز کید زلفش ایمن

که دل برد و کنون دربند دین است

غزل ۵۶

دل سراپرده محبت اوست

دیده آیینه دار طلعت اوست

من که سر درنیاورم به دو کون

گردنم زیر بار منت اوست

تو و طوبی و ما و قامت یار

فکر ھر کس به قدر ھمت اوست

گر من آلوده دامنم چه عجب

ھمه عالم گواه عصمت اوست

من که باشم در آن حرم که صبا

پرده دار حریم حرمت اوست

بی خیالش مباد منظر چشم

زان که این گوشه جای خلوت اوست

ھر گل نو که شد چمن آرای

ز اثر رنگ و بوی صحبت اوست

دور مجنون گذشت و نوبت ماست

ھر کسی پنج روز نوبت اوست

ملکت عاشقی و گنج طرب

ھر چه دارم ز یمن ھمت اوست

من و دل گر فدا شدیم چه باک

غرض اندر میان سلامت اوست

فقر ظاھر مبین که حافظ را

سینه گنجینه محبت اوست

غزل ۵٧

آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست

چشم میگون لب خندان دل خرم با اوست

گر چه شیرین دھنان پادشھانند ولی

او سلیمان زمان است که خاتم با اوست

روی خوب است و کمال ھنر و دامن پاک

لاجرم ھمت پاکان دو عالم با اوست

خال مشکین که بدان عارض گندمگون است

سر آن دانه که شد رھزن آدم با اوست

دلبرم عزم سفر کرد خدا را یاران

چه کنم با دل مجروح که مرھم با اوست

با که این نکته توان گفت که آن سنگین دل

کشت ما را و دم عیسی مریم با اوست

حافظ از معتقدان است گرامی دارش

زان که بخشایش بس روح مکرم با اوست

غزل ۵٨

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست

که ھر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

نظیر دوست ندیدم اگر چه از مه و مھر

نھادم آینه ھا در مقابل رخ دوست

صبا ز حال دل تنگ ما چه شرح دھد

که چون شکنج ورق ھای غنچه تو بر توست

نه من سبوکش این دیر رندسوزم و بس

بسا سرا که در این کارخانه سنگ و سبوست

مگر تو شانه زدی زلف عنبرافشان را

که باد غالیه سا گشت و خاک عنبربوست

نثار روی تو ھر برگ گل که در چمن است

فدای قد تو ھر سروبن که بر لب جوست

زبان ناطقه در وصف شوق نالان است

چه جای کلک بریده زبان بیھده گوست

رخ تو در دلم آمد مراد خواھم یافت

چرا که حال نکو در قفای فال نکوست

نه این زمان دل حافظ در آتش ھوس است

که داغدار ازل ھمچو لاله خودروست

غزل ۵٩

دارم امید عاطفتی از جانب دوست

کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست

دانم که بگذرد ز سر جرم من که او

گر چه پریوش است ولیکن فرشته خوست

چندان گریستم که ھر کس که برگذشت

در اشک ما چو دید روان گفت کاین چه جوست

ھیچ است آن دھان و نبینم از او نشان

موی است آن میان و ندانم که آن چه موست

دارم عجب ز نقش خیالش که چون نرفت

از دیده ام که دم به دمش کار شست و شوست

بی گفت و گوی زلف تو دل را ھمی کشد

با زلف دلکش تو که را روی گفت و گوست

عمریست تا ز زلف تو بویی شنیده ام

زان بوی در مشام دل من ھنوز بوست

حافظ بد است حال پریشان تو ولی

بر بوی زلف یار پریشانیت نکوست

غزل ۶٠

آن پیک نامور که رسید از دیار دوست

آورد حرز جان ز خط مشکبار دوست

خوش می دھد نشان جلال و جمال یار

خوش می کند حکایت عز و وقار دوست

دل دادمش به مژده و خجلت ھمی برم

زین نقد قلب خویش که کردم نثار دوست

شکر خدا که از مدد بخت کارساز

بر حسب آرزوست ھمه کار و بار دوست

سیر سپھر و دور قمر را چه اختیار

در گردشند بر حسب اختیار دوست

گر باد فتنه ھر دو جھان را به ھم زند

ما و چراغ چشم و ره انتظار دوست

کحل الجواھری به من آر ای نسیم صبح

زان خاک نیکبخت که شد رھگذار دوست

ماییم و آستانه عشق و سر نیاز

تا خواب خوش که را برد اندر کنار دوست

دشمن به قصد حافظ اگر دم زند چه باک

منت خدای را که نیم شرمسار دوست

غزل ۶١

صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست

بیار نفحه ای از گیسوی معنبر دوست

به جان او که به شکرانه جان برافشانم

اگر به سوی من آری پیامی از بر دوست

و گر چنان که در آن حضرتت نباشد بار

برای دیده بیاور غباری از در دوست

من گدا و تمنای وصل او ھیھات

مگر به خواب ببینم خیال منظر دوست

دل صنوبریم ھمچو بید لرزان است

ز حسرت قد و بالای چون صنوبر دوست

اگر چه دوست به چیزی نمی خرد ما را

به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست

چه باشد ار شود از بند غم دلش آزاد

چو ھست حافظ مسکین غلام و چاکر دوست

غزل ۶٢

مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست

تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست

واله و شیداست دایم ھمچو بلبل در قفس

طوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوست

زلف او دام است و خالش دانه آن دام و من

بر امید دانه ای افتاده ام در دام دوست

سر ز مستی برنگیرد تا به صبح روز حشر

ھر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جام دوست

بس نگویم شمه ای از شرح شوق خود از آنک

دردسر باشد نمودن بیش از این ابرام دوست

گر دھد دستم کشم در دیده ھمچون توتیا

خاک راھی کان مشرف گردد از اقدام دوست

میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق

ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست

حافظ اندر درد او می سوز و بی درمان بساز

زان که درمانی ندارد درد بی آرام دوست

غزل ۶٣

روی تو کس ندید و ھزارت رقیب ھست

در غنچه ای ھنوز و صدت عندلیب ھست

گر آمدم به کوی تو چندان غریب نیست

چون من در آن دیار ھزاران غریب ھست

در عشق خانقاه و خرابات فرق نیست

ھر جا که ھست پرتو روی حبیب ھست

آن جا که کار صومعه را جلوه می دھند

ناقوس دیر راھب و نام صلیب ھست

عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد

ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب ھست

فریاد حافظ این ھمه آخر به ھرزه نیست

ھم قصه ای غریب و حدیثی عجیب ھست

غزل ۶۴

اگر چه عرض ھنر پیش یار بی ادبیست

زبان خموش ولیکن دھان پر از عربیست

پری نھفته رخ و دیو در کرشمه حسن

بسوخت دیده ز حیرت که این چه بوالعجبیست

در این چمن گل بی خار کس نچید آری

چراغ مصطفوی با شرار بولھبیست

سبب مپرس که چرخ از چه سفله پرور شد

که کام بخشی او را بھانه بی سببیست

به نیم جو نخرم طاق خانقاه و رباط

مرا که مصطبه ایوان و پای خم طنبیست

جمال دختر رز نور چشم ماست مگر

که در نقاب زجاجی و پرده عنبیست

ھزار عقل و ادب داشتم من ای خواجھ

کنون که مست خرابم صلاح بی ادبیست

بیار می که چو حافظ ھزارم استظھار

به گریه سحری و نیاز نیم شبیست

غزل ۶۵

خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بھار چیست

ساقی کجاست گو سبب انتظار چیست

ھر وقت خوش که دست دھد مغتنم شمار

کس را وقوف نیست که انجام کار چیست

پیوند عمر بسته به موییست ھوش دار

غمخوار خویش باش غم روزگار چیست

معنی آب زندگی و روضه ارم

جز طرف جویبار و می خوشگوار چیست

مستور و مست ھر دو چو از یک قبیله اند

ما دل به عشوه که دھیم اختیار چیست

راز درون پرده چه داند فلک خموش

ای مدعی نزاع تو با پرده دار چیست

سھو و خطای بنده گرش اعتبار نیست

معنی عفو و رحمت آمرزگار چیست

زاھد شراب کوثر و حافظ پیاله خواست

تا در میانه خواسته کردگار چیست

غزل ۶۶

بنال بلبل اگر با منت سر یاریست

که ما دو عاشق زاریم و کار ما زاریست

در آن زمین که نسیمی وزد ز طره دوست

چه جای دم زدن نافه ھای تاتاریست

بیار باده که رنگین کنیم جامه زرق

که مست جام غروریم و نام ھشیاریست

خیال زلف تو پختن نه کار ھر خامیست

که زیر سلسله رفتن طریق عیاریست

لطیفه ایست نھانی که عشق از او خیزد

که نام آن نه لب لعل و خط زنگاریست

جمال شخص نه چشم است و زلف و عارض و خال

ھزار نکته در این کار و بار دلداریست

قلندران حقیقت به نیم جو نخرند

قبای اطلس آن کس که از ھنر عاریست

بر آستان تو مشکل توان رسید آری

عروج بر فلک سروری به دشواریست

سحر کرشمه چشمت به خواب می دیدم

زھی مراتب خوابی که به ز بیداریست

دلش به ناله میازار و ختم کن حافظ

که رستگاری جاوید در کم آزاریست

غزل ۶٧

یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست

جان ما سوخت بپرسید که جانانه کیست

حالیا خانه برانداز دل و دین من است

تا در آغوش که می خسبد و ھمخانه کیست

باده لعل لبش کز لب من دور مباد

راح روح که و پیمان ده پیمانه کیست

دولت صحبت آن شمع سعادت پرتو

بازپرسید خدا را که به پروانه کیست

می دھد ھر کسش افسونی و معلوم نشد

که دل نازک او مایل افسانه کیست

یا رب آن شاھوش ماه رخ زھره جبین

در یکتای که و گوھر یک دانه کیست

گفتم آه از دل دیوانه حافظ بی تو

زیر لب خنده زنان گفت که دیوانه کیست

غزل ۶٨

ماھم این ھفته برون رفت و به چشمم سالیست

حال ھجران تو چه دانی که چه مشکل حالیست

مردم دیده ز لطف رخ او در رخ او

عکس خود دید گمان برد که مشکین خالیست

می چکد شیر ھنوز از لب ھمچون شکرش

گر چه در شیوه گری ھر مژه اش قتالیست

ای که انگشت نمایی به کرم در ھمه شھر

وه که در کار غریبان عجبت اھمالیست

بعد از اینم نبود شابه در جوھر فرد

که دھان تو در این نکته خوش استدلالیست

مژده دادند که بر ما گذری خواھی کرد

نیت خیر مگردان که مبارک فالیست

کوه اندوه فراقت به چه حالت بکشد

حافظ خسته که از ناله تنش چون نالیست

غزل ۶٩

کس نیست که افتاده آن زلف دوتا نیست

در رھگذر کیست که دامی ز بلا نیست

چون چشم تو دل می برد از گوشه نشینان

ھمراه تو بودن گنه از جانب ما نیست

روی تو مگر آینه لطف الھیست

حقا که چنین است و در این روی و ریا نیست

نرگس طلبد شیوه چشم تو زھی چشم

مسکین خبرش از سر و در دیده حیا نیست

از بھر خدا زلف مپیرای که ما را

شب نیست که صد عربده با باد صبا نیست

بازآی که بی روی تو ای شمع دل افروز

در بزم حریفان اثر نور و صفا نیست

تیمار غریبان اثر ذکر جمیل است

جانا مگر این قاعده در شھر شما نیست

دی می شد و گفتم صنما عھد به جای آر

گفتا غلطی خواجه در این عھد وفا نیست

گر پیر مغان مرشد من شد چه تفاوت

در ھیچ سری نیست که سری ز خدا نیست

عاشق چه کند گر نکشد بار ملامت

با ھیچ دلاور سپر تیر قضا نیست

در صومعه زاھد و در خلوت صوفی

جز گوشه ابروی تو محراب دعا نیست

ای چنگ فروبرده به خون دل حافظ

فکرت مگر از غیرت قرآن و خدا نیست

غزل ٧٠

مردم دیده ما جز به رخت ناظر نیست

دل سرگشته ما غیر تو را ذاکر نیست

اشکم احرام طواف حرمت می بندد

گر چه از خون دل ریش دمی طاھر نیست

بسته دام و قفس باد چو مرغ وحشی

طایر سدره اگر در طلبت طایر نیست

عاشق مفلس اگر قلب دلش کرد نثار

مکنش عیب که بر نقد روان قادر نیست

عاقبت دست بدان سرو بلندش برسد

ھر که را در طلبت ھمت او قاصر نیست

از روان بخشی عیسی نزنم دم ھرگز

زان که در روح فزایی چو لبت ماھر نیست

من که در آتش سودای تو آھی نزنم

کی توان گفت که بر داغ دلم صابر نیست

روز اول که سر زلف تو دیدم گفتم

که پریشانی این سلسله را آخر نیست

سر پیوند تو تنھا نه دل حافظ راست

کیست آن کش سر پیوند تو در خاطر نیست

غزل ٧١

زاھد ظاھرپرست از حال ما آگاه نیست

در حق ما ھر چه گوید جای ھیچ اکراه نیست

در طریقت ھر چه پیش سالک آید خیر اوست

در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست

تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواھیم راند

عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست

چیست این سقف بلند ساده بسیارنقش

زین معما ھیچ دانا در جھان آگاه نیست

این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است

کاین ھمه زخم نھان ھست و مجال آه نیست

صاحب دیوان ما گویی نمی داند حساب

کاندر این طغرا نشان حسبه لله نیست

ھر که خواھد گو بیا و ھر چه خواھد گو بگو

کبر و ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست

بر در میخانه رفتن کار یک رنگان بود

خودفروشان را به کوی می فروشان راه نیست

ھر چه ھست از قامت ناساز بی اندام ماست

ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست

بنده پیر خراباتم که لطفش دایم است

ور نه لطف شیخ و زاھد گاه ھست و گاه نیست

حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالی مشربیست

عاشق دردی کش اندربند مال و جاه نیست

غزل ٧٢

راھیست راه عشق که ھیچش کناره نیست

آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست

ھر گه که دل به عشق دھی خوش دمی بود

در کار خیر حاجت ھیچ استخاره نیست

ما را ز منع عقل مترسان و می بیار

کان شحنه در ولایت ما ھیچ کاره نیست

از چشم خود بپرس که ما را که می کشد

جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست

او را به چشم پاک توان دید چون ھلال

ھر دیده جای جلوه آن ماه پاره نیست

فرصت شمر طریقه رندی که این نشان

چون راه گنج بر ھمه کس آشکاره نیست

نگرفت در تو گریه حافظ به ھیچ رو

حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست

غزل ٧٣

روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست

منت خاک درت بر بصری نیست که نیست

ناظر روی تو صاحب نظرانند آری

سر گیسوی تو در ھیچ سری نیست که نیست

اشک غماز من ار سرخ برآمد چه عجب

خجل از کرده خود پرده دری نیست که نیست

تا به دامن ننشیند ز نسیمش گردی

سیل خیز از نظرم رھگذری نیست که نیست

تا دم از شام سر زلف تو ھر جا نزنند

با صبا گفت و شنیدم سحری نیست که نیست

من از این طالع شوریده برنجم ور نی

بھره مند از سر کویت دگری نیست که نیست

از حیای لب شیرین تو ای چشمه نوش

غرق آب و عرق اکنون شکری نیست که نیست

مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز

ور نه در مجلس رندان خبری نیست که نیست

شیر در بادیه عشق تو روباه شود

آه از این راه که در وی خطری نیست که نیست

آب چشمم که بر او منت خاک در توست

زیر صد منت او خاک دری نیست که نیست

از وجودم قدری نام و نشان ھست که ھست

ور نه از ضعف در آن جا اثری نیست که نیست

غیر از این نکته که حافظ ز تو ناخشنود است

در سراپای وجودت ھنری نیست که نیست

غزل ٧۴

حاصل کارگه کون و مکان این ھمه نیست

باده پیش آر که اسباب جھان این ھمه نیست

از دل و جان شرف صحبت جانان غرض است

غرض این است وگرنه دل و جان این ھمه نیست

منت سدره و طوبی ز پی سایه مکش

که چو خوش بنگری ای سرو روان این ھمه نیست

دولت آن است که بی خون دل آید به کنار

ور نه با سعی و عمل باغ جنان این ھمه نیست

پنج روزی که در این مرحله مھلت داری

خوش بیاسای زمانی که زمان این ھمه نیست

بر لب بحر فنا منتظریم ای ساقی

فرصتی دان که ز لب تا به دھان این ھمه نیست

زاھد ایمن مشو از بازی غیرت زنھار

که ره از صومعه تا دیر مغان این ھمه نیست

دردمندی من سوخته زار و نزار

ظاھرا حاجت تقریر و بیان این ھمه نیست

نام حافظ رقم نیک پذیرفت ولی

پیش رندان رقم سود و زیان این ھمه نیست

غزل ٧۵

خواب آن نرگس فتان تو بی چیزی نیست

تاب آن زلف پریشان تو بی چیزی نیست

از لبت شیر روان بود که من می گفتم

این شکر گرد نمکدان تو بی چیزی نیست

جان درازی تو بادا که یقین می دانم

در کمان ناوک مژگان تو بی چیزی نیست

مبتلایی به غم محنت و اندوه فراق

ای دل این ناله و افغان تو بی چیزی نیست

دوش باد از سر کویش به گلستان بگذشت

ای گل این چاک گریبان تو بی چیزی نیست

درد عشق ار چه دل از خلق نھان می دارد

حافظ این دیده گریان تو بی چیزی نیست

غزل ٧۶

جز آستان توام در جھان پناھی نیست

سر مرا بجز این در حواله گاھی نیست

عدو چو تیغ کشد من سپر بیندازم

که تیغ ما بجز از ناله ای و آھی نیست

چرا ز کوی خرابات روی برتابم

کز این به ھم به جھان ھیچ رسم و راھی نیست

زمانه گر بزند آتشم به خرمن عمر

بگو بسوز که بر من به برگ کاھی نیست

غلام نرگس جماش آن سھی سروم

که از شراب غرورش به کس نگاھی نیست

مباش در پی آزار و ھر چه خواھی کن

که در شریعت ما غیر از این گناھی نیست

عنان کشیده رو ای پادشاه کشور حسن

که نیست بر سر راھی که دادخواھی نیست

چنین که از ھمه سو دام راه می بینم

به از حمایت زلفش مرا پناھی نیست

خزینه دل حافظ به زلف و خال مده

که کارھای چنین حد ھر سیاھی نیست

غزل ٧٧

بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت

و اندر آن برگ و نوا خوش ناله ھای زار داشت

گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست

گفت ما را جلوه معشوق در این کار داشت

یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض

پادشاھی کامران بود از گدایی عار داشت

در نمی گیرد نیاز و ناز ما با حسن دوست

خرم آن کز نازنینان بخت برخوردار داشت

خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم

کاین ھمه نقش عجب در گردش پرگار داشت

گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن

شیخ صنعان خرقه رھن خانه خمار داشت

وقت آن شیرین قلندر خوش که در اطوار سیر

ذکر تسبیح ملک در حلقه زنار داشت

چشم حافظ زیر بام قصر آن حوری سرشت

شیوه جنات تجری تحتھا الانھار داشت

غزل ٧٨

دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت

بشکست عھد وز غم ما ھیچ غم نداشت

یا رب مگیرش ار چه دل چون کبوترم

افکند و کشت و عزت صید حرم نداشت

بر من جفا ز بخت من آمد وگرنه یار

حاشا که رسم لطف و طریق کرم نداشت

با این ھمه ھر آن که نه خواری کشید از او

ھر جا که رفت ھیچ کسش محترم نداشت

ساقی بیار باده و با محتسب بگو

انکار ما مکن که چنین جام جم نداشت

ھر راھرو که ره به حریم درش نبرد

مسکین برید وادی و ره در حرم نداشت

حافظ ببر تو گوی فصاحت که مدعی

ھیچش ھنر نبود و خبر نیز ھم نداشت

غزل ٧٩

کنون که می دمد از بوستان نسیم بھشت

من و شراب فرح بخش و یار حورسرشت

گدا چرا نزند لاف سلطنت امروز

که خیمه سایه ابر است و بزمگه لب کشت

چمن حکایت اردیبھشت می گوید

نه عاقل است که نسیه خرید و نقد بھشت

به می عمارت دل کن که این جھان خراب

بر آن سر است که از خاک ما بسازد خشت

وفا مجوی ز دشمن که پرتوی ندھد

چو شمع صومعه افروزی از چراغ کنشت

مکن به نامه سیاھی ملامت من مست

که آگه است که تقدیر بر سرش چه نوشت

قدم دریغ مدار از جنازه حافظ

که گر چه غرق گناه است می رود به بھشت

غزل ٨٠

عیب رندان مکن ای زاھد پاکیزه سرشت

که گناه دگران بر تو نخواھند نوشت

من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش

ھر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

ھمه کس طالب یارند چه ھشیار و چه مست

ھمه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت

سر تسلیم من و خشت در میکده ھا

مدعی گر نکند فھم سخن گو سر و خشت

ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل

تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت

نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس

پدرم نیز بھشت ابد از دست بھشت

حافظا روز اجل گر به کف آری جامی

یک سر از کوی خرابات برندت به بھشت

غزل ٨١

صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت

ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت

گل بخندید که از راست نرنجیم ولی

ھیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت

گر طمع داری از آن جام مرصع می لعل

ای بسا در که به نوک مژه ات باید سفت

تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد

ھر که خاک در میخانه به رخساره نرفت

در گلستان ارم دوش چو از لطف ھوا

زلف سنبل به نسیم سحری می آشفت

گفتم ای مسند جم جام جھان بینت کو

گفت افسوس که آن دولت بیدار بخفت

سخن عشق نه آن است که آید به زبان

ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنفت

اشک حافظ خرد و صبر به دریا انداخت

چه کند سوز غم عشق نیارست نھفت

غزل ٨٢

آن ترک پری چھره که دوش از بر ما رفت

آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت

تا رفت مرا از نظر آن چشم جھان بین

کس واقف ما نیست که از دیده چه ھا رفت

بر شمع نرفت از گذر آتش دل دوش

آن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت

دور از رخ تو دم به دم از گوشه چشمم

سیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت

از پای فتادیم چو آمد غم ھجران

در درد بمردیم چو از دست دوا رفت

دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت

عمریست که عمرم ھمه در کار دعا رفت

احرام چه بندیم چو آن قبله نه این جاست

در سعی چه کوشیم چو از مروه صفا رفت

دی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دید

ھیھات که رنج تو ز قانون شفا رفت

ای دوست به پرسیدن حافظ قدمی نھ

زان پیش که گویند که از دار فنا رفت

غزل ٨٣

گر ز دست زلف مشکینت خطایی رفت رفت

ور ز ھندوی شما بر ما جفایی رفت رفت

برق عشق ار خرمن پشمینه پوشی سوخت سوخت

جور شاه کامران گر بر گدایی رفت رفت

در طریقت رنجش خاطر نباشد می بیار

ھر کدورت را که بینی چون صفایی رفت رفت

عشقبازی را تحمل باید ای دل پای دار

گر ملالی بود بود و گر خطایی رفت رفت

گر دلی از غمزه دلدار باری برد برد

ور میان جان و جانان ماجرایی رفت رفت

از سخن چینان ملالت ھا پدید آمد ولی

گر میان ھمنشینان ناسزایی رفت رفت

عیب حافظ گو مکن واعظ که رفت از خانقاه

پای آزادی چه بندی گر به جایی رفت رفت

غزل ٨۴

ساقی بیار باده که ماه صیام رفت

درده قدح که موسم ناموس و نام رفت

وقت عزیز رفت بیا تا قضا کنیم

عمری که بی حضور صراحی و جام رفت

مستم کن آن چنان که ندانم ز بیخودی

در عرصه خیال که آمد کدام رفت

بر بوی آن که جرعه جامت به ما رسد

در مصطبه دعای تو ھر صبح و شام رفت

دل را که مرده بود حیاتی به جان رسید

تا بویی از نسیم می اش در مشام رفت

زاھد غرور داشت سلامت نبرد راه

رند از ره نیاز به دارالسلام رفت

نقد دلی که بود مرا صرف باده شد

قلب سیاه بود از آن در حرام رفت

در تاب توبه چند توان سوخت ھمچو عود

می ده که عمر در سر سودای خام رفت

دیگر مکن نصیحت حافظ که ره نیافت

گمگشته ای که باده نابش به کام رفت

غزل ٨۵

شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت

روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت

گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود

بار بربست و به گردش نرسیدیم و برفت

بس که ما فاتحه و حرز یمانی خواندیم

وز پی اش سوره اخلاص دمیدیم و برفت

عشوه دادند که بر ما گذری خواھی کرد

دیدی آخر که چنین عشوه خریدیم و برفت

شد چمان در چمن حسن و لطافت لیکن

در گلستان وصالش نچمیدیم و برفت

ھمچو حافظ ھمه شب ناله و زاری کردیم

کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت

غزل ٨۶

ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت

کار چراغ خلوتیان باز درگرفت

آن شمع سرگرفته دگر چھره برفروخت

وین پیر سالخورده جوانی ز سر گرفت

آن عشوه داد عشق که مفتی ز ره برفت

وان لطف کرد دوست که دشمن حذر گرفت

زنھار از آن عبارت شیرین دلفریب

گویی که پسته تو سخن در شکر گرفت

بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود

عیسی دمی خدا بفرستاد و برگرفت

ھر سروقد که بر مه و خور حسن می فروخت

چون تو درآمدی پی کاری دگر گرفت

زین قصه ھفت گنبد افلاک پرصداست

کوته نظر ببین که سخن مختصر گرفت

حافظ تو این سخن ز که آموختی که بخت

تعویذ کرد شعر تو را و به زر گرفت

غزل ٨٧

حسنت به اتفاق ملاحت جھان گرفت

آری به اتفاق جھان می توان گرفت

افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع

شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت

زین آتش نھفته که در سینه من است

خورشید شعله ایست که در آسمان گرفت

می خواست گل که دم زند از رنگ و بوی دوست

از غیرت صبا نفسش در دھان گرفت

آسوده بر کنار چو پرگار می شدم

دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت

آن روز شوق ساغر می خرمنم بسوخت

کتش ز عکس عارض ساقی در آن گرفت

خواھم شدن به کوی مغان آستین فشان

زین فتنه ھا که دامن آخرزمان گرفت

می خور که ھر که آخر کار جھان بدید

از غم سبک برآمد و رطل گران گرفت

بر برگ گل به خون شقایق نوشته اند

کان کس که پخته شد می چون ارغوان گرفت

حافظ چو آب لطف ز نظم تو می چکد

حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت

غزل ٨٨

شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت

فراق یار نه آن می کند که بتوان گفت

حدیث ھول قیامت که گفت واعظ شھر

کنایتیست که از روزگار ھجران گفت

نشان یار سفرکرده از که پرسم باز

که ھر چه گفت برید صبا پریشان گفت

فغان که آن مه نامھربان مھرگسل

به ترک صحبت یاران خود چه آسان گفت

من و مقام رضا بعد از این و شکر رقیب

که دل به درد تو خو کرد و ترک درمان گفت

غم کھن به می سالخورده دفع کنید

که تخم خوشدلی این است پیر دھقان گفت

گره به باد مزن گر چه بر مراد رود

که این سخن به مثل باد با سلیمان گفت

به مھلتی که سپھرت دھد ز راه مرو

تو را که گفت که این زال ترک دستان گفت

مزن ز چون و چرا دم که بنده مقبل

قبول کرد به جان ھر سخن که جانان گفت

که گفت حافظ از اندیشه تو آمد باز

من این نگفته ام آن کس که گفت بھتان گفت

غزل ٨٩

یا رب سببی ساز که یارم به سلامت

بازآید و برھاندم از بند ملامت

خاک ره آن یار سفرکرده بیارید

تا چشم جھان بین کنمش جای اقامت

فریاد که از شش جھتم راه ببستند

آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت

امروز که در دست توام مرحمتی کن

فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت

ای آن که به تقریر و بیان دم زنی از عشق

ما با تو نداریم سخن خیر و سلامت

درویش مکن ناله ز شمشیر احبا

کاین طایفه از کشته ستانند غرامت

در خرقه زن آتش که خم ابروی ساقی

بر می شکند گوشه محراب امامت

حاشا که من از جور و جفای تو بنالم

بیداد لطیفان ھمه لطف است و کرامت

کوته نکند بحث سر زلف تو حافظ

پیوسته شد این سلسله تا روز قیامت

غزل ٩٠

ای ھدھد صبا به سبا می فرستمت

بنگر که از کجا به کجا می فرستمت

حیف است طایری چو تو در خاکدان غم

زین جا به آشیان وفا می فرستمت

در راه عشق مرحله قرب و بعد نیست

می بینمت عیان و دعا می فرستمت

ھر صبح و شام قافله ای از دعای خیر

در صحبت شمال و صبا می فرستمت

تا لشکر غمت نکند ملک دل خراب

جان عزیز خود به نوا می فرستمت

ای غایب از نظر که شدی ھمنشین دل

می گویمت دعا و ثنا می فرستمت

در روی خود تفرج صنع خدای کن

کیینه خدای نما می فرستمت

تا مطربان ز شوق منت آگھی دھند

قول و غزل به ساز و نوا می فرستمت

ساقی بیا که ھاتف غیبم به مژده گفت

با درد صبر کن که دوا می فرستمت

حافظ سرود مجلس ما ذکر خیر توست

بشتاب ھان که اسب و قبا می فرستمت

غزل ٩١

ای غایب از نظر به خدا می سپارمت

جانم بسوختی و به دل دوست دارمت

تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک

باور مکن که دست ز دامن بدارمت

محراب ابرویت بنما تا سحرگھی

دست دعا برآرم و در گردن آرمت

گر بایدم شدن سوی ھاروت بابلی

صد گونه جادویی بکنم تا بیارمت

خواھم که پیش میرمت ای بی وفا طبیب

بیمار بازپرس که در انتظارمت

صد جوی آب بسته ام از دیده بر کنار

بر بوی تخم مھر که در دل بکارمت

خونم بریخت و از غم عشقم خلاص داد

منت پذیر غمزه خنجر گذارمت

می گریم و مرادم از این سیل اشکبار

تخم محبت است که در دل بکارمت

بارم ده از کرم سوی خود تا به سوز دل

در پای دم به دم گھر از دیده بارمت

حافظ شراب و شاھد و رندی نه وضع توست

فی الجمله می کنی و فرو می گذارمت

غزل ٩٢

میر من خوش می روی کاندر سر و پا میرمت

خوش خرامان شو که پیش قد رعنا میرمت

گفته بودی کی بمیری پیش من تعجیل چیست

خوش تقاضا می کنی پیش تقاضا میرمت

عاشق و مخمور و مھجورم بت ساقی کجاست

گو که بخرامد که پیش سروبالا میرمت

آن که عمری شد که تا بیمارم از سودای او

گو نگاھی کن که پیش چشم شھلا میرمت

گفته لعل لبم ھم درد بخشد ھم دوا

گاه پیش درد و گه پیش مداوا میرمت

خوش خرامان می روی چشم بد از روی تو دور

دارم اندر سر خیال آن که در پا میرمت

گر چه جای حافظ اندر خلوت وصل تو نیست

ای ھمه جای تو خوش پیش ھمه جا میرمت

غزل ٩٣

چه لطف بود که ناگاه رشحه قلمت

حقوق خدمت ما عرضه کرد بر کرمت

به نوک خامه رقم کرده ای سلام مرا

که کارخانه دوران مباد بی رقمت

نگویم از من بی دل به سھو کردی یاد

که در حساب خرد نیست سھو بر قلمت

مرا ذلیل مگردان به شکر این نعمت

که داشت دولت سرمد عزیز و محترمت

بیا که با سر زلفت قرار خواھم کرد

که گر سرم برود برندارم از قدمت

ز حال ما دلت آگه شود مگر وقتی

که لاله بردمد از خاک کشتگان غمت

روان تشنه ما را به جرعه ای دریاب

چو می دھند زلال خضر ز جام جمت

ھمیشه وقت تو ای عیسی صبا خوش باد

که جان حافظ دلخسته زنده شد به دمت

غزل ٩۴

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت

گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

بی مزد بود و منت ھر خدمتی که کردم

یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت

رندان تشنه لب را آبی نمی دھد کس

گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا

سرھا بریده بینی بی جرم و بی جنایت

چشمت به غمزه ما را خون خورد و می پسندی

جانا روا نباشد خون ریز را حمایت

در این شب سیاھم گم گشت راه مقصود

از گوشه ای برون آی ای کوکب ھدایت

از ھر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

زنھار از این بیابان وین راه بی نھایت

ای آفتاب خوبان می جوشد اندرونم

یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت

این راه را نھایت صورت کجا توان بست

کش صد ھزار منزل بیش است در بدایت

ھر چند بردی آبم روی از درت نتابم

جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت

عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ

قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت

غزل ٩۵

مدامم مست می دارد نسیم جعد گیسویت

خرابم می کند ھر دم فریب چشم جادویت

پس از چندین شکیبایی شبی یا رب توان دیدن

که شمع دیده افروزیم در محراب ابرویت

سواد لوح بینش را عزیز از بھر آن دارم

که جان را نسخه ای باشد ز لوح خال ھندویت

تو گر خواھی که جاویدان جھان یک سر بیارایی

صبا را گو که بردارد زمانی برقع از رویت

و گر رسم فنا خواھی که از عالم براندازی

برافشان تا فروریزد ھزاران جان ز ھر مویت

من و باد صبا مسکین دو سرگردان بی حاصل

من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت

زھی ھمت که حافظ راست از دنیی و از عقبی

نیاید ھیچ در چشمش بجز خاک سر کویت

غزل ٩۶

درد ما را نیست درمان الغیاث

ھجر ما را نیست پایان الغیاث

دین و دل بردند و قصد جان کنند

الغیاث از جور خوبان الغیاث

در بھای بوسه ای جانی طلب

می کنند این دلستانان الغیاث

خون ما خوردند این کافردلان

ای مسلمانان چه درمان الغیاث

ھمچو حافظ روز و شب بی خویشتن

گشته ام سوزان و گریان الغیاث

غزل ٩٧

تویی که بر سر خوبان کشوری چون تاج

سزد اگر ھمه دلبران دھندت باج

دو چشم شوخ تو برھم زده خطا و حبش

به چین زلف تو ماچین و ھند داده خراج

بیاض روی تو روشن چو عارض رخ روز

سواد زلف سیاه تو ھست ظلمت داج

دھان شھد تو داده رواج آب خضر

لب چو قند تو برد از نبات مصر رواج

از این مرض به حقیقت شفا نخواھم یافت

که از تو درد دل ای جان نمی رسد به علاج

چرا ھمی شکنی جان من ز سنگ دلی

دل ضعیف که باشد به نازکی چو زجاج

لب تو خضر و دھان تو آب حیوان است

قد تو سرو و میان موی و بر به ھیت عاج

فتاد در دل حافظ ھوای چون تو شھی

کمینه ذره خاک در تو بودی کاج

غزل ٩٨

اگر به مذھب تو خون عاشق است مباح

صلاح ما ھمه آن است کان تو راست صلاح

سواد زلف سیاه تو جاعل الظلمات

بیاض روی چو ماه تو فالق الاصباح

ز چین زلف کمندت کسی نیافت خلاص

از آن کمانچه ابرو و تیر چشم نجاح

ز دیده ام شده یک چشمه در کنار روان

که آشنا نکند در میان آن ملاح

لب چو آب حیات تو ھست قوت جان

وجود خاکی ما را از اوست ذکر رواح

بداد لعل لبت بوسه ای به صد زاری

گرفت کام دلم ز او به صد ھزار الحاح

دعای جان تو ورد زبان مشتاقان

ھمیشه تا که بود متصل مسا و صباح

صلاح و توبه و تقوی ز ما مجو حافظ

ز رند و عاشق و مجنون کسی نیافت صلاح

غزل ٩٩

دل من در ھوای روی فرخ

بود آشفته ھمچون موی فرخ

بجز ھندوی زلفش ھیچ کس نیست

که برخوردار شد از روی فرخ

سیاھی نیکبخت است آن که دایم

بود ھمراز و ھم زانوی فرخ

شود چون بید لرزان سرو آزاد

اگر بیند قد دلجوی فرخ

بده ساقی شراب ارغوانی

به یاد نرگس جادوی فرخ

دوتا شد قامتم ھمچون کمانی

ز غم پیوسته چون ابروی فرخ

نسیم مشک تاتاری خجل کرد

شمیم زلف عنبربوی فرخ

اگر میل دل ھر کس به جایست

بود میل دل من سوی فرخ

غلام ھمت آنم که باشد

چو حافظ بنده و ھندوی فرخ

غزل ١٠٠

دی پیر می فروش که ذکرش به خیر باد

گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد

گفتم به باد می دھدم باده نام و ننگ

گفتا قبول کن سخن و ھر چه باد باد

سود و زیان و مایه چو خواھد شدن ز دست

از بھر این معامله غمگین مباش و شاد

بادت به دست باشد اگر دل نھی به ھیچ

در معرضی که تخت سلیمان رود به باد

حافظ گرت ز پند حکیمان ملالت است

کوته کنیم قصه که عمرت دراز باد

غزل ١٠١

شراب و عیش نھان چیست کار بی بنیاد

زدیم بر صف رندان و ھر چه بادا باد

گره ز دل بگشا و از سپھر یاد مکن

که فکر ھیچ مھندس چنین گره نگشاد

ز انقلاب زمانه عجب مدار که چرخ

از این فسانه ھزاران ھزار دارد یاد

قدح به شرط ادب گیر زان که ترکیبش

ز کاسه سر جمشید و بھمن است و قباد

که آگه است که کاووس و کی کجا رفتند

که واقف است که چون رفت تخت جم بر باد

ز حسرت لب شیرین ھنوز می بینم

که لاله می دمد از خون دیده فرھاد

مگر که لاله بدانست بی وفایی دھر

که تا بزاد و بشد جام می ز کف ننھاد

بیا بیا که زمانی ز می خراب شویم

مگر رسیم به گنجی در این خراب آباد

نمی دھند اجازت مرا به سیر و سفر

نسیم باد مصلا و آب رکن آباد

قدح مگیر چو حافظ مگر به ناله چنگ

که بسته اند بر ابریشم طرب دل شاد

غزل ١٠٢

دوش آگھی ز یار سفرکرده داد باد

من نیز دل به باد دھم ھر چه باد باد

کارم بدان رسید که ھمراز خود کنم

ھر شام برق لامع و ھر بامداد باد

در چین طره تو دل بی حفاظ من

ھرگز نگفت مسکن مالوف یاد باد

امروز قدر پند عزیزان شناختم

یا رب روان ناصح ما از تو شاد باد

خون شد دلم به یاد تو ھر گه که در چمن

بند قبای غنچه گل می گشاد باد

از دست رفته بود وجود ضعیف من

صبحم به بوی وصل تو جان بازداد باد

حافظ نھاد نیک تو کامت برآورد

جان ھا فدای مردم نیکونھاد باد

غزل ١٠٣

روز وصل دوستداران یاد باد

یاد باد آن روزگاران یاد باد

کامم از تلخی غم چون زھر گشت

بانگ نوش شادخواران یاد باد

گر چه یاران فارغند از یاد من

از من ایشان را ھزاران یاد باد

مبتلا گشتم در این بند و بلا

کوشش آن حق گزاران یاد باد

گر چه صد رود است در چشمم مدام

زنده رود باغ کاران یاد باد

راز حافظ بعد از این ناگفته ماند

ای دریغا رازداران یاد باد

غزل ١٠۴

جمالت آفتاب ھر نظر باد

ز خوبی روی خوبت خوبتر باد

ھمای زلف شاھین شھپرت را

دل شاھان عالم زیر پر باد

کسی کو بسته زلفت نباشد

چو زلفت درھم و زیر و زبر باد

دلی کو عاشق رویت نباشد

ھمیشه غرقه در خون جگر باد

بتا چون غمزه ات ناوک فشاند

دل مجروح من پیشش سپر باد

چو لعل شکرینت بوسه بخشد

مذاق جان من ز او پرشکر باد

مرا از توست ھر دم تازه عشقی

تو را ھر ساعتی حسنی دگر باد

به جان مشتاق روی توست حافظ

تو را در حال مشتاقان نظر باد

غزل ١٠۵

صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد

ور نه اندیشه این کار فراموشش باد

آن که یک جرعه می از دست تواند دادن

دست با شاھد مقصود در آغوشش باد

پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت

آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد

شاه ترکان سخن مدعیان می شنود

شرمی از مظلمه خون سیاووشش باد

گر چه از کبر سخن با من درویش نگفت

جان فدای شکرین پسته خاموشش باد

چشمم از آینه داران خط و خالش گشت

لبم از بوسه ربایان بر و دوشش باد

نرگس مست نوازش کن مردم دارش

خون عاشق به قدح گر بخورد نوشش باد

به غلامی تو مشھور جھان شد حافظ

حلقه بندگی زلف تو در گوشش باد

غزل ١٠۶

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

وجود نازکت آزرده گزند مباد

سلامت ھمه آفاق در سلامت توست

به ھیچ عارضه شخص تو دردمند مباد

جمال صورت و معنی ز امن صحت توست

که ظاھرت دژم و باطنت نژند مباد

در این چمن چو درآید خزان به یغمایی

رھش به سرو سھی قامت بلند مباد

در آن بساط که حسن تو جلوه آغازد

مجال طعنه بدبین و بدپسند مباد

ھر آن که روی چو ماھت به چشم بد بیند

بر آتش تو بجز جان او سپند مباد

شفا ز گفته شکرفشان حافظ جوی

که حاجتت به علاج گلاب و قند مباد

غزل ١٠٧

حسن تو ھمیشه در فزون باد

رویت ھمه ساله لاله گون باد

اندر سر ما خیال عشقت

ھر روز که باد در فزون باد

ھر سرو که در چمن درآید

در خدمت قامتت نگون باد

چشمی که نه فتنه تو باشد

چون گوھر اشک غرق خون باد

چشم تو ز بھر دلربایی

در کردن سحر ذوفنون باد

ھر جا که دلیست در غم تو

بی صبر و قرار و بی سکون باد

قد ھمه دلبران عالم

پیش الف قدت چو نون باد

ھر دل که ز عشق توست خالی

از حلقه وصل تو برون باد

لعل تو که ھست جان حافظ

دور از لب مردمان دون باد

غزل ١٠٨

خسروا گوی فلک در خم چوگان تو باد

ساحت کون و مکان عرصه میدان تو باد

زلف خاتون ظفر شیفته پرچم توست

دیده فتح ابد عاشق جولان تو باد

ای که انشا عطارد صفت شوکت توست

عقل کل چاکر طغراکش دیوان تو باد

طیره جلوه طوبی قد چون سرو تو شد

غیرت خلد برین ساحت بستان تو باد

نه به تنھا حیوانات و نباتات و جماد

ھر چه در عالم امر است به فرمان تو باد

غزل ١٠٩

دیر است که دلدار پیامی نفرستاد

ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد

صد نامه فرستادم و آن شاه سواران

پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد

سوی من وحشی صفت عقل رمیده

آھوروشی کبک خرامی نفرستاد

دانست که خواھد شدنم مرغ دل از دست

و از آن خط چون سلسله دامی نفرستاد

فریاد که آن ساقی شکرلب سرمست

دانست که مخمورم و جامی نفرستاد

چندان که زدم لاف کرامات و مقامات

ھیچم خبر از ھیچ مقامی نفرستاد

حافظ به ادب باش که واخواست نباشد

گر شاه پیامی به غلامی نفرستاد

غزل ١١٠

پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد

وان راز که در دل بنھفتم به درافتاد

از راه نظر مرغ دلم گشت ھواگیر

ای دیده نگه کن که به دام که درافتاد

دردا که از آن آھوی مشکین سیه چشم

چون نافه بسی خون دلم در جگر افتاد

از رھگذر خاک سر کوی شما بود

ھر نافه که در دست نسیم سحر افتاد

مژگان تو تا تیغ جھان گیر برآورد

بس کشته دل زنده که بر یک دگر افتاد

بس تجربه کردیم در این دیر مکافات

با دردکشان ھر که درافتاد برافتاد

گر جان بدھد سنگ سیه لعل نگردد

با طینت اصلی چه کند بدگھر افتاد

حافظ که سر زلف بتان دست کشش بود

بس طرفه حریفیست کش اکنون به سر افتاد

غزل ١١١

عکس روی تو چو در آینه جام افتاد

عارف از خنده می در طمع خام افتاد

حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد

این ھمه نقش در آیینه اوھام افتاد

این ھمه عکس می و نقش نگارین که نمود

یک فروغ رخ ساقیست که در جام افتاد

غیرت عشق زبان ھمه خاصان ببرید

کز کجا سر غمش در دھن عام افتاد

من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم

اینم از عھد ازل حاصل فرجام افتاد

چه کند کز پی دوران نرود چون پرگار

ھر که در دایره گردش ایام افتاد

در خم زلف تو آویخت دل از چاه زنخ

آه کز چاه برون آمد و در دام افتاد

آن شد ای خواجه که در صومعه بازم بینی

کار ما با رخ ساقی و لب جام افتاد

زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت

کان که شد کشته او نیک سرانجام افتاد

ھر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است

این گدا بین که چه شایسته انعام افتاد

صوفیان جمله حریفند و نظرباز ولی

زین میان حافظ دلسوخته بدنام افتاد

غزل ١١٢

آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد

صبر و آرام تواند به من مسکین داد

وان که گیسوی تو را رسم تطاول آموخت

ھم تواند کرمش داد من غمگین داد

من ھمان روز ز فرھاد طمع ببریدم

که عنان دل شیدا به لب شیرین داد

گنج زر گر نبود کنج قناعت باقیست

آن که آن داد به شاھان به گدایان این داد

خوش عروسیست جھان از ره صورت لیکن

ھر که پیوست بدو عمر خودش کاوین داد

بعد از این دست من و دامن سرو و لب جوی

خاصه اکنون که صبا مژده فروردین داد

در کف غصه دوران دل حافظ خون شد

از فراق رخت ای خواجه قوام الدین داد

غزل ١١٣

بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانی داد

که تاب من به جھان طره فلانی داد

دلم خزانه اسرار بود و دست قضا

درش ببست و کلیدش به دلستانی داد

شکسته وار به درگاھت آمدم که طبیب

به مومیایی لطف توام نشانی داد

تنش درست و دلش شاد باد و خاطر خوش

که دست دادش و یاری ناتوانی داد

برو معالجه خود کن ای نصیحتگو

شراب و شاھد شیرین که را زیانی داد

گذشت بر من مسکین و با رقیبان گفت

دریغ حافظ مسکین من چه جانی داد

غزل ١١۴

ھمای اوج سعادت به دام ما افتد

اگر تو را گذری بر مقام ما افتد

حباب وار براندازم از نشاط کلاه

اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد

شبی که ماه مراد از افق شود طالع

بود که پرتو نوری به بام ما افتد

به بارگاه تو چون باد را نباشد بار

کی اتفاق مجال سلام ما افتد

چو جان فدای لبش شد خیال می بستم

که قطره ای ز زلالش به کام ما افتد

خیال زلف تو گفتا که جان وسیله مساز

کز این شکار فراوان به دام ما افتد

به ناامیدی از این در مرو بزن فالی

بود که قرعه دولت به نام ما افتد

ز خاک کوی تو ھر گه که دم زند حافظ

نسیم گلشن جان در مشام ما افتد

غزل ١١۵

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد

نھال دشمنی برکن که رنج بی شمار آرد

چو مھمان خراباتی به عزت باش با رندان

که درد سر کشی جانا گرت مستی خمار آرد

شب صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار ما

بسی گردش کند گردون بسی لیل و نھار آرد

عماری دار لیلی را که مھد ماه در حکم است

خدا را در دل اندازش که بر مجنون گذار آرد

بھار عمر خواه ای دل وگرنه این چمن ھر سال

چو نسرین صد گل آرد بار و چون بلبل ھزار آرد

خدا را چون دل ریشم قراری بست با زلفت

بفرما لعل نوشین را که زودش باقرار آرد

در این باغ از خدا خواھد دگر پیرانه سر حافظ

نشیند بر لب جویی و سروی در کنار آرد

غزل ١١۶

کسی که حسن و خط دوست در نظر دارد

محقق است که او حاصل بصر دارد

چو خامه در ره فرمان او سر طاعت

نھاده ایم مگر او به تیغ بردارد

کسی به وصل تو چون شمع یافت پروانھ

که زیر تیغ تو ھر دم سری دگر دارد

به پای بوس تو دست کسی رسید که او

چو آستانه بدین در ھمیشه سر دارد

ز زھد خشک ملولم کجاست باده ناب

که بوی باده مدامم دماغ تر دارد

ز باده ھیچت اگر نیست این نه بس که تو را

دمی ز وسوسه عقل بی خبر دارد

کسی که از ره تقوا قدم برون ننھاد

به عزم میکده اکنون ره سفر دارد

دل شکسته حافظ به خاک خواھد برد

چو لاله داغ ھوایی که بر جگر دارد

غزل ١١٧

دل ما به دور رویت ز چمن فراغ دارد

که چو سرو پایبند است و چو لاله داغ دارد

سر ما فرونیاید به کمان ابروی کس

که درون گوشه گیران ز جھان فراغ دارد

ز بنفشه تاب دارم که ز زلف او زند دم

تو سیاه کم بھا بین که چه در دماغ دارد

به چمن خرام و بنگر بر تخت گل که لالھ

به ندیم شاه ماند که به کف ایاغ دارد

شب ظلمت و بیابان به کجا توان رسیدن

مگر آن که شمع رویت به رھم چراغ دارد

من و شمع صبحگاھی سزد ار به ھم بگرییم

که بسوختیم و از ما بت ما فراغ دارد

سزدم چو ابر بھمن که بر این چمن بگریم

طرب آشیان بلبل بنگر که زاغ دارد

سر درس عشق دارد دل دردمند حافظ

که نه خاطر تماشا نه ھوای باغ دارد

غزل ١١٨

آن کس که به دست جام دارد

سلطانی جم مدام دارد

آبی که خضر حیات از او یافت

در میکده جو که جام دارد

سررشته جان به جام بگذار

کاین رشته از او نظام دارد

ما و می و زاھدان و تقوا

تا یار سر کدام دارد

بیرون ز لب تو ساقیا نیست

در دور کسی که کام دارد

نرگس ھمه شیوه ھای مستی

از چشم خوشت به وام دارد

ذکر رخ و زلف تو دلم را

وردیست که صبح و شام دارد

بر سینه ریش دردمندان

لعلت نمکی تمام دارد

در چاه ذقن چو حافظ ای جان

حسن تو دو صد غلام دارد

غزل ١١٩

دلی که غیب نمای است و جام جم دارد

ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد

به خط و خال گدایان مده خزینه دل

به دست شاھوشی ده که محترم دارد

نه ھر درخت تحمل کند جفای خزان

غلام ھمت سروم که این قدم دارد

رسید موسم آن کز طرب چو نرگس مست

نھد به پای قدح ھر که شش درم دارد

زر از بھای می اکنون چو گل دریغ مدار

که عقل کل به صدت عیب متھم دارد

ز سر غیب کس آگاه نیست قصه مخوان

کدام محرم دل ره در این حرم دارد

دلم که لاف تجرد زدی کنون صد شغل

به بوی زلف تو با باد صبحدم دارد

مراد دل ز که پرسم که نیست دلداری

که جلوه نظر و شیوه کرم دارد

ز جیب خرقه حافظ چه طرف بتوان بست

که ما صمد طلبیدیم و او صنم دارد

غزل ١٢٠

بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد

بھار عارضش خطی به خون ارغوان دارد

غبار خط بپوشانید خورشید رخش یا رب

بقای جاودانش ده که حسن جاودان دارد

چو عاشق می شدم گفتم که بردم گوھر مقصود

ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد

ز چشمت جان نشاید برد کز ھر سو که می بینم

کمین از گوشه ای کرده ست و تیر اندر کمان دارد

چو دام طره افشاند ز گرد خاطر عشاق

به غماز صبا گوید که راز ما نھان دارد

بیفشان جرعه ای بر خاک و حال اھل دل بشنو

که از جمشید و کیخسرو فراوان داستان دارد

چو در رویت بخندد گل مشو در دامش ای بلبل

که بر گل اعتمادی نیست گر حسن جھان دارد

خدا را داد من بستان از او ای شحنه مجلس

که می با دیگری خورده ست و با من سر گران دارد

به فتراک ار ھمی بندی خدا را زود صیدم کن

که آفت ھاست در تاخیر و طالب را زیان دارد

ز سروقد دلجویت مکن محروم چشمم را

بدین سرچشمه اش بنشان که خوش آبی روان دارد

ز خوف ھجرم ایمن کن اگر امید آن داری

که از چشم بداندیشان خدایت در امان دارد

چه عذر بخت خود گویم که آن عیار شھرآشوب

به تلخی کشت حافظ را و شکر در دھان دارد

غزل ١٢١

ھر آن کو خاطر مجموع و یار نازنین دارد

سعادت ھمدم او گشت و دولت ھمنشین دارد

حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است

کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد

دھان تنگ شیرینش مگر ملک سلیمان است

که نقش خاتم لعلش جھان زیر نگین دارد

لب لعل و خط مشکین چو آنش ھست و اینش ھست

بنازم دلبر خود را که حسنش آن و این دارد

به خواری منگر ای منعم ضعیفان و نحیفان را

که صدر مجلس عشرت گدای رھنشین دارد

چو بر روی زمین باشی توانایی غنیمت دان

که دوران ناتوانی ھا بسی زیر زمین دارد

بلاگردان جان و تن دعای مستمندان است

که بیند خیر از آن خرمن که ننگ از خوشه چین دارد

صبا از عشق من رمزی بگو با آن شه خوبان

که صد جمشید و کیخسرو غلام کمترین دارد

و گر گوید نمی خواھم چو حافظ عاشق مفلس

بگوییدش که سلطانی گدایی ھمنشین دارد

غزل ١٢٢

ھر آن که جانب اھل خدا نگه دارد

خداش در ھمه حال از بلا نگه دارد

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

که آشنا سخن آشنا نگه دارد

دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای

فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد

گرت ھواست که معشوق نگسلد پیمان

نگاه دار سر رشته تا نگه دارد

صبا بر آن سر زلف ار دل مرا بینی

ز روی لطف بگویش که جا نگه دارد

چو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفت

ز دست بنده چه خیزد خدا نگه دارد

سر و زر و دل و جانم فدای آن یاری

که حق صحبت مھر و وفا نگه دارد

غبار راه راھگذارت کجاست تا حافظ

به یادگار نسیم صبا نگه دارد

غزل ١٢٣

مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد

نقش ھر نغمه که زد راه به جایی دارد

عالم از ناله عشاق مبادا خالی

که خوش آھنگ و فرح بخش ھوایی دارد

پیر دردی کش ما گر چه ندارد زر و زور

خوش عطابخش و خطاپوش خدایی دارد

محترم دار دلم کاین مگس قندپرست

تا ھواخواه تو شد فر ھمایی دارد

از عدالت نبود دور گرش پرسد حال

پادشاھی که به ھمسایه گدایی دارد

اشک خونین بنمودم به طبیبان گفتند

درد عشق است و جگرسوز دوایی دارد

ستم از غمزه میاموز که در مذھب عشق

ھر عمل اجری و ھر کرده جزایی دارد

نغز گفت آن بت ترسابچه باده پرست

شادی روی کسی خور که صفایی دارد

خسروا حافظ درگاه نشین فاتحه خواند

و از زبان تو تمنای دعایی دارد

غزل ١٢۴

آن که از سنبل او غالیه تابی دارد

باز با دلشدگان ناز و عتابی دارد

از سر کشته خود می گذری ھمچون باد

چه توان کرد که عمر است و شتابی دارد

ماه خورشید نمایش ز پس پرده زلف

آفتابیست که در پیش سحابی دارد

چشم من کرد به ھر گوشه روان سیل سرشک

تا سھی سرو تو را تازه تر آبی دارد

غمزه شوخ تو خونم به خطا می ریزد

فرصتش باد که خوش فکر صوابی دارد

آب حیوان اگر این است که دارد لب دوست

روشن است این که خضر بھره سرابی دارد

چشم مخمور تو دارد ز دلم قصد جگر

ترک مست است مگر میل کبابی دارد

جان بیمار مرا نیست ز تو روی سال

ای خوش آن خسته که از دوست جوابی دارد

کی کند سوی دل خسته حافظ نظری

چشم مستش که به ھر گوشه خرابی دارد

غزل ١٢۵

شاھد آن نیست که مویی و میانی دارد

بنده طلعت آن باش که آنی دارد

شیوه حور و پری گر چه لطیف است ولی

خوبی آن است و لطافت که فلانی دارد

چشمه چشم مرا ای گل خندان دریاب

که به امید تو خوش آب روانی دارد

گوی خوبی که برد از تو که خورشید آن جا

نه سواریست که در دست عنانی دارد

دل نشان شد سخنم تا تو قبولش کردی

آری آری سخن عشق نشانی دارد

خم ابروی تو در صنعت تیراندازی

برده از دست ھر آن کس که کمانی دارد

در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز

ھر کسی بر حسب فکر گمانی دارد

با خرابات نشینان ز کرامات ملاف

ھر سخن وقتی و ھر نکته مکانی دارد

مرغ زیرک نزند در چمنش پرده سرای

ھر بھاری که به دنباله خزانی دارد

مدعی گو لغز و نکته به حافظ مفروش

کلک ما نیز زبانی و بیانی دارد

غزل ١٢۶

جان بی جمال جانان میل جھان ندارد

ھر کس که این ندارد حقا که آن ندارد

با ھیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم

یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد

ھر شبنمی در این ره صد بحر آتشین است

دردا که این معما شرح و بیان ندارد

سرمنزل فراغت نتوان ز دست دادن

ای ساروان فروکش کاین ره کران ندارد

چنگ خمیده قامت می خواندت به عشرت

بشنو که پند پیران ھیچت زیان ندارد

ای دل طریق رندی از محتسب بیاموز

مست است و در حق او کس این گمان ندارد

احوال گنج قارون کایام داد بر باد

در گوش دل فروخوان تا زر نھان ندارد

گر خود رقیب شمع است اسرار از او بپوشان

کان شوخ سربریده بند زبان ندارد

کس در جھان ندارد یک بنده ھمچو حافظ

زیرا که چون تو شاھی کس در جھان ندارد

غزل ١٢٧

روشنی طلعت تو ماه ندارد

پیش تو گل رونق گیاه ندارد

گوشه ابروی توست منزل جانم

خوشتر از این گوشه پادشاه ندارد

تا چه کند با رخ تو دود دل من

آینه دانی که تاب آه ندارد

شوخی نرگس نگر که پیش تو بشکفت

چشم دریده ادب نگاه ندارد

دیدم و آن چشم دل سیه که تو داری

جانب ھیچ آشنا نگاه ندارد

رطل گرانم ده ای مرید خرابات

شادی شیخی که خانقاه ندارد

خون خور و خامش نشین که آن دل نازک

طاقت فریاد دادخواه ندارد

گو برو و آستین به خون جگر شوی

ھر که در این آستانه راه ندارد

نی من تنھا کشم تطاول زلفت

کیست که او داغ آن سیاه ندارد

حافظ اگر سجده تو کرد مکن عیب

کافر عشق ای صنم گناه ندارد

غزل ١٢٨

نیست در شھر نگاری که دل ما ببرد

بختم ار یار شود رختم از این جا ببرد

کو حریفی کش سرمست که پیش کرمش

عاشق سوخته دل نام تمنا ببرد

باغبانا ز خزان بی خبرت می بینم

آه از آن روز که بادت گل رعنا ببرد

رھزن دھر نخفته ست مشو ایمن از او

اگر امروز نبرده ست که فردا ببرد

در خیال این ھمه لعبت به ھوس می بازم

بو که صاحب نظری نام تماشا ببرد

علم و فضلی که به چل سال دلم جمع آورد

ترسم آن نرگس مستانه به یغما ببرد

بانگ گاوی چه صدا بازدھد عشوه مخر

سامری کیست که دست از ید بیضا ببرد

جام مینایی می سد ره تنگ دلیست

منه از دست که سیل غمت از جا ببرد

راه عشق ار چه کمینگاه کمانداران است

ھر که دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد

حافظ ار جان طلبد غمزه مستانه یار

خانه از غیر بپرداز و بھل تا ببرد

غزل ١٢٩

اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد

نھیب حادثه بنیاد ما ز جا ببرد

اگر نه عقل به مستی فروکشد لنگر

چگونه کشتی از این ورطه بلا ببرد

فغان که با ھمه کس غایبانه باخت فلک

که کس نبود که دستی از این دغا ببرد

گذار بر ظلمات است خضر راھی کو

مباد کتش محرومی آب ما ببرد

دل ضعیفم از آن می کشد به طرف چمن

که جان ز مرگ به بیماری صبا ببرد

طبیب عشق منم باده ده که این معجون

فراغت آرد و اندیشه خطا ببرد

بسوخت حافظ و کس حال او به یار نگفت

مگر نسیم پیامی خدای را ببرد

غزل ١٣٠

سحر بلبل حکایت با صبا کرد

که عشق روی گل با ما چه ھا کرد

از آن رنگ رخم خون در دل افتاد

و از آن گلشن به خارم مبتلا کرد

غلام ھمت آن نازنینم

که کار خیر بی روی و ریا کرد

من از بیگانگان دیگر ننالم

که با من ھر چه کرد آن آشنا کرد

گر از سلطان طمع کردم خطا بود

ور از دلبر وفا جستم جفا کرد

خوشش باد آن نسیم صبحگاھی

که درد شب نشینان را دوا کرد

نقاب گل کشید و زلف سنبل

گره بند قبای غنچه وا کرد

به ھر سو بلبل عاشق در افغان

تنعم از میان باد صبا کرد

بشارت بر به کوی می فروشان

که حافظ توبه از زھد ریا کرد

وفا از خواجگان شھر با من

کمال دولت و دین بوالوفا کرد

غزل ١٣١

بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد

ھلال عید به دور قدح اشارت کرد

ثواب روزه و حج قبول آن کس برد

که خاک میکده عشق را زیارت کرد

مقام اصلی ما گوشه خرابات است

خداش خیر دھاد آن که این عمارت کرد

بھای باده چون لعل چیست جوھر عقل

بیا که سود کسی برد کاین تجارت کرد

نماز در خم آن ابروان محرابی

کسی کند که به خون جگر طھارت کرد

فغان که نرگس جماش شیخ شھر امروز

نظر به دردکشان از سر حقارت کرد

به روی یار نظر کن ز دیده منت دار

که کار دیده نظر از سر بصارت کرد

حدیث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ

اگر چه صنعت بسیار در عبارت کرد

غزل ١٣٢

به آب روشن می عارفی طھارت کرد

علی الصباح که میخانه را زیارت کرد

ھمین که ساغر زرین خور نھان گردید

ھلال عید به دور قدح اشارت کرد

خوشا نماز و نیاز کسی که از سر درد

به آب دیده و خون جگر طھارت کرد

امام خواجه که بودش سر نماز دراز

به خون دختر رز خرقه را قصارت کرد

دلم ز حلقه زلفش به جان خرید آشوب

چه سود دید ندانم که این تجارت کرد

اگر امام جماعت طلب کند امروز

خبر دھید که حافظ به می طھارت کرد

غزل ١٣٣

صوفی نھاد دام و سر حقه باز کرد

بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد

بازی چرخ بشکندش بیضه در کلاه

زیرا که عرض شعبده با اھل راز کرد

ساقی بیا که شاھد رعنای صوفیان

دیگر به جلوه آمد و آغاز ناز کرد

این مطرب از کجاست که ساز عراق ساخت

و آھنگ بازگشت به راه حجاز کرد

ای دل بیا که ما به پناه خدا رویم

زان چه آستین کوته و دست دراز کرد

صنعت مکن که ھر که محبت نه راست باخت

عشقش به روی دل در معنی فراز کرد

فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید

شرمنده ره روی که عمل بر مجاز کرد

ای کبک خوش خرام کجا می روی بایست

غره مشو که گربه زاھد نماز کرد

حافظ مکن ملامت رندان که در ازل

ما را خدا ز زھد ریا بی نیاز کرد

غزل ١٣۴

بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد

باد غیرت به صدش خار پریشان دل کرد

طوطی ای را به خیال شکری دل خوش بود

ناگھش سیل فنا نقش امل باطل کرد

قره العین من آن میوه دل یادش باد

که چه آسان بشد و کار مرا مشکل کرد

ساروان بار من افتاد خدا را مددی

که امید کرمم ھمره این محمل کرد

روی خاکی و نم چشم مرا خوار مدار

چرخ فیروزه طربخانه از این کھگل کرد

آه و فریاد که از چشم حسود مه چرخ

در لحد ماه کمان ابروی من منزل کرد

نزدی شاه رخ و فوت شد امکان حافظ

چه کنم بازی ایام مرا غافل کرد

غزل ١٣۵

چو باد عزم سر کوی یار خواھم کرد

نفس به بوی خوشش مشکبار خواھم کرد

به ھرزه بی می و معشوق عمر می گذرد

بطالتم بس از امروز کار خواھم کرد

ھر آبروی که اندوختم ز دانش و دین

نثار خاک ره آن نگار خواھم کرد

چو شمع صبحدمم شد ز مھر او روشن

که عمر در سر این کار و بار خواھم کرد

به یاد چشم تو خود را خراب خواھم ساخت

بنای عھد قدیم استوار خواھم کرد

صبا کجاست که این جان خون گرفته چو گل

فدای نکھت گیسوی یار خواھم کرد

نفاق و زرق نبخشد صفای دل حافظ

طریق رندی و عشق اختیار خواھم کرد

غزل ١٣۶

دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد

تکیه بر عھد تو و باد صبا نتوان کرد

آن چه سعی است من اندر طلبت بنمایم

این قدر ھست که تغییر قضا نتوان کرد

دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست

به فسوسی که کند خصم رھا نتوان کرد

عارضش را به مثل ماه فلک نتوان گفت

نسبت دوست به ھر بی سر و پا نتوان کرد

سروبالای من آن گه که درآید به سماع

چه محل جامه جان را که قبا نتوان کرد

نظر پاک تواند رخ جانان دیدن

که در آیینه نظر جز به صفا نتوان کرد

مشکل عشق نه در حوصله دانش ماست

حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد

غیرتم کشت که محبوب جھانی لیکن

روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد

من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف

تا به حدیست که آھسته دعا نتوان کرد

بجز ابروی تو محراب دل حافظ نیست

طاعت غیر تو در مذھب ما نتوان کرد

غزل ١٣٧

دل از من برد و روی از من نھان کرد

خدا را با که این بازی توان کرد

شب تنھاییم در قصد جان بود

خیالش لطف ھای بی کران کرد

چرا چون لاله خونین دل نباشم

که با ما نرگس او سرگران کرد

که را گویم که با این درد جان سوز

طبیبم قصد جان ناتوان کرد

بدان سان سوخت چون شمعم که بر من

صراحی گریه و بربط فغان کرد

صبا گر چاره داری وقت وقت است

که درد اشتیاقم قصد جان کرد

میان مھربانان کی توان گفت

که یار ما چنین گفت و چنان کرد

عدو با جان حافظ آن نکردی

که تیر چشم آن ابروکمان کرد

غزل ١٣٨

یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد

به وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد

آن جوان بخت که می زد رقم خیر و قبول

بنده پیر ندانم ز چه آزاد نکرد

کاغذین جامه به خوناب بشویم که فلک

رھنمونیم به پای علم داد نکرد

دل به امید صدایی که مگر در تو رسد

ناله ھا کرد در این کوه که فرھاد نکرد

سایه تا بازگرفتی ز چمن مرغ سحر

آشیان در شکن طره شمشاد نکرد

شاید ار پیک صبا از تو بیاموزد کار

زان که چالاکتر از این حرکت باد نکرد

کلک مشاطه صنعش نکشد نقش مراد

ھر که اقرار بدین حسن خداداد نکرد

مطربا پرده بگردان و بزن راه عراق

که بدین راه بشد یار و ز ما یاد نکرد

غزل یات عراقیست سرود حافظ

که شنید این ره دلسوز که فریاد نکرد

غزل ١٣٩

رو بر رھش نھادم و بر من گذر نکرد

صد لطف چشم داشتم و یک نظر نکرد

سیل سرشک ما ز دلش کین به درنبرد

در سنگ خاره قطره باران اثر نکرد

یا رب تو آن جوان دلاور نگاه دار

کز تیر آه گوشه نشینان حذر نکرد

ماھی و مرغ دوش ز افغان من نخفت

وان شوخ دیده بین که سر از خواب برنکرد

می خواستم که میرمش اندر قدم چو شمع

او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد

جانا کدام سنگ دل بی کفایتیست

کو پیش زخم تیغ تو جان را سپر نکرد

کلک زبان بریده حافظ در انجمن

با کس نگفت راز تو تا ترک سر نکرد

غزل ١۴٠

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد

یاد حریف شھر و رفیق سفر نکرد

یا بخت من طریق مروت فروگذاشت

یا او به شاھراه طریقت گذر نکرد

گفتم مگر به گریه دلش مھربان کنم

چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد

شوخی مکن که مرغ دل بی قرار من

سودای دام عاشقی از سر به درنکرد

ھر کس که دید روی تو بوسید چشم من

کاری که کرد دیده من بی نظر نکرد

من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع

او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد

غزل ١۴١

دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد

چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت

آه از آن مست که با مردم ھشیار چه کرد

اشک من رنگ شفق یافت ز بی مھری یار

طالع بی شفقت بین که در این کار چه کرد

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر

وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد

ساقیا جام می ام ده که نگارنده غیب

نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد

آن که پرنقش زد این دایره مینایی

کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت

یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد

غزل ١۴٢

دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد

شد سوی محتسب و کار به دستوری کرد

آمد از پرده به مجلس عرقش پاک کنید

تا نگویند حریفان که چرا دوری کرد

مژدگانی بده ای دل که دگر مطرب عشق

راه مستانه زد و چاره مخموری کرد

نه به ھفت آب که رنگش به صد آتش نرود

آن چه با خرقه زاھد می انگوری کرد

غنچه گلبن وصلم ز نسیمش بشکفت

مرغ خوشخوان طرب از برگ گل سوری کرد

حافظ افتادگی از دست مده زان که حسود

عرض و مال و دل و دین در سر مغروری کرد

غزل ١۴٣

سال ھا دل طلب جام جم از ما می کرد

وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد

گوھری کز صدف کون و مکان بیرون است

طلب از گمشدگان لب دریا می کرد

مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش

کو به تایید نظر حل معما می کرد

دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست

و اندر آن آینه صد گونه تماشا می کرد

گفتم این جام جھان بین به تو کی داد حکیم

گفت آن روز که این گنبد مینا می کرد

بی دلی در ھمه احوال خدا با او بود

او نمی دیدش و از دور خدا را می کرد

این ھمه شعبده خویش که می کرد این جا

سامری پیش عصا و ید بیضا می کرد

گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند

جرمش این بود که اسرار ھویدا می کرد

فیض روح القدس ار باز مدد فرماید

دیگران ھم بکنند آن چه مسیحا می کرد

گفتمش سلسله زلف بتان از پی چیست

گفت حافظ گله ای از دل شیدا می کرد

غزل ١۴۴

به سر جام جم آن گه نظر توانی کرد

که خاک میکده کحل بصر توانی کرد

مباش بی می و مطرب که زیر طاق سپھر

بدین ترانه غم از دل به در توانی کرد

گل مراد تو آن گه نقاب بگشاید

که خدمتش چو نسیم سحر توانی کرد

گدایی در میخانه طرفه اکسیریست

گر این عمل بکنی خاک زر توانی کرد

به عزم مرحله عشق پیش نه قدمی

که سودھا کنی ار این سفر توانی کرد

تو کز سرای طبیعت نمی روی بیرون

کجا به کوی طریقت گذر توانی کرد

جمال یار ندارد نقاب و پرده ولی

غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد

بیا که چاره ذوق حضور و نظم امور

به فیض بخشی اھل نظر توانی کرد

ولی تو تا لب معشوق و جام می خواھی

طمع مدار که کار دگر توانی کرد

دلا ز نور ھدایت گر آگھی یابی

چو شمع خنده زنان ترک سر توانی کرد

گر این نصیحت شاھانه بشنوی حافظ

به شاھراه حقیقت گذر توانی کرد

غزل ١۴۵

چه مستیست ندانم که رو به ما آورد

که بود ساقی و این باده از کجا آورد

تو نیز باده به چنگ آر و راه صحرا گیر

که مرغ نغمه سرا ساز خوش نوا آورد

دلا چو غنچه شکایت ز کار بسته مکن

که باد صبح نسیم گره گشا آورد

رسیدن گل و نسرین به خیر و خوبی باد

بنفشه شاد و کش آمد سمن صفا آورد

صبا به خوش خبری ھدھد سلیمان است

که مژده طرب از گلشن سبا آورد

علاج ضعف دل ما کرشمه ساقیست

برآر سر که طبیب آمد و دوا آورد

مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ

چرا که وعده تو کردی و او به جا آورد

به تنگ چشمی آن ترک لشکری نازم

که حمله بر من درویش یک قبا آورد

فلک غلامی حافظ کنون به طوع کند

که التجا به در دولت شما آورد

غزل ١۴۶

صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می آورد

دل شوریده ما را به بو در کار می آورد

من آن شکل صنوبر را ز باغ دیده برکندم

که ھر گل کز غمش بشکفت محنت بار می آورد

فروغ ماه می دیدم ز بام قصر او روشن

که رو از شرم آن خورشید در دیوار می آورد

ز بیم غارت عشقش دل پرخون رھا کردم

ولی می ریخت خون و ره بدان ھنجار می آورد

به قول مطرب و ساقی برون رفتم گه و بی گھ

کز آن راه گران قاصد خبر دشوار می آورد

سراسر بخشش جانان طریق لطف و احسان بود

اگر تسبیح می فرمود اگر زنار می آورد

چین ابرویش اگر چه ناتوانم کرد عفا

به عشوه ھم پیامی بر سر بیمار می آورد

عجب می داشتم دیشب ز حافظ جام و پیمانھ

ولی منعش نمی کردم که صوفی وار می آورد

غزل ١۴٧

نسیم باد صبا دوشم آگھی آورد

که روز محنت و غم رو به کوتھی آورد

به مطربان صبوحی دھیم جامه چاک

بدین نوید که باد سحرگھی آورد

بیا بیا که تو حور بھشت را رضوان

در این جھان ز برای دل رھی آورد

ھمی رویم به شیراز با عنایت بخت

زھی رفیق که بختم به ھمرھی آورد

به جبر خاطر ما کوش کاین کلاه نمد

بسا شکست که با افسر شھی آورد

چه ناله ھا که رسید از دلم به خرمن ماه

چو یاد عارض آن ماه خرگھی آورد

رساند رایت منصور بر فلک حافظ

که التجا به جناب شھنشھی آورد

غزل ١۴٨

یارم چو قدح به دست گیرد

بازار بتان شکست گیرد

ھر کس که بدید چشم او گفت

کو محتسبی که مست گیرد

در بحر فتاده ام چو ماھی

تا یار مرا به شست گیرد

در پاش فتاده ام به زاری

آیا بود آن که دست گیرد

خرم دل آن که ھمچو حافظ

جامی ز می الست گیرد

غزل ١۴٩

دلم جز مھر مه رویان طریقی بر نمی گیرد

ز ھر در می دھم پندش ولیکن در نمی گیرد

خدا را ای نصیحتگو حدیث ساغر و می گو

که نقشی در خیال ما از این خوشتر نمی گیرد

بیا ای ساقی گلرخ بیاور باده رنگین

که فکری در درون ما از این بھتر نمی گیرد

صراحی می کشم پنھان و مردم دفتر انگارند

عجب گر آتش این زرق در دفتر نمی گیرد

من این دلق مرقع را بخواھم سوختن روزی

که پیر می فروشانش به جامی بر نمی گیرد

از آن رو ھست یاران را صفاھا با می لعلش

که غیر از راستی نقشی در آن جوھر نمی گیرد

سر و چشمی چنین دلکش تو گویی چشم از او بردوز

برو کاین وعظ بی معنی مرا در سر نمی گیرد

نصیحتگوی رندان را که با حکم قضا جنگ است

دلش بس تنگ می بینم مگر ساغر نمی گیرد

میان گریه می خندم که چون شمع اندر این مجلس

زبان آتشینم ھست لیکن در نمی گیرد

چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را

که کس مرغان وحشی را از این خوشتر نمی گیرد

سخن در احتیاج ما و استغنای معشوق است

چه سود افسونگری ای دل که در دلبر نمی گیرد

من آن آیینه را روزی به دست آرم سکندروار

اگر می گیرد این آتش زمانی ور نمی گیرد

خدا را رحمی ای منعم که درویش سر کویت

دری دیگر نمی داند رھی دیگر نمی گیرد

بدین شعر تر شیرین ز شاھنشه عجب دارم

که سر تا پای حافظ را چرا در زر نمی گیرد

غزل ١۵٠

ساقی ار باده از این دست به جام اندازد

عارفان را ھمه در شرب مدام اندازد

ور چنین زیر خم زلف نھد دانه خال

ای بسا مرغ خرد را که به دام اندازد

ای خوشا دولت آن مست که در پای حریف

سر و دستار نداند که کدام اندازد

زاھد خام که انکار می و جام کند

پخته گردد چو نظر بر می خام اندازد

روز در کسب ھنر کوش که می خوردن روز

دل چون آینه در زنگ ظلام اندازد

آن زمان وقت می صبح فروغ است که شب

گرد خرگاه افق پرده شام اندازد

باده با محتسب شھر ننوشی زنھار

بخورد باده ات و سنگ به جام اندازد

حافظا سر ز کله گوشه خورشید برآر

بختت ار قرعه بدان ماه تمام اندازد

غزل ١۵١

دمی با غم به سر بردن جھان یک سر نمی ارزد

به می بفروش دلق ما کز این بھتر نمی ارزد

به کوی می فروشانش به جامی بر نمی گیرند

زھی سجاده تقوا که یک ساغر نمی ارزد

رقیبم سرزنش ھا کرد کز این به آب رخ برتاب

چه افتاد این سر ما را که خاک در نمی ارزد

شکوه تاج سلطانی که بیم جان در او درج است

کلاھی دلکش است اما به ترک سر نمی ارزد

چه آسان می نمود اول غم دریا به بوی سود

غلط کردم که این طوفان به صد گوھر نمی ارزد

تو را آن به که روی خود ز مشتاقان بپوشانی

که شادی جھان گیری غم لشکر نمی ارزد

چو حافظ در قناعت کوش و از دنیی دون بگذر

که یک جو منت دونان دو صد من زر نمی ارزد

غزل ١۵٢

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد

عشق پیدا شد و آتش به ھمه عالم زد

جلوه ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت

عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد

عقل می خواست کز آن شعله چراغ افروزد

برق غیرت بدرخشید و جھان برھم زد

مدعی خواست که آید به تماشاگه راز

دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد

دیگران قرعه قسمت ھمه بر عیش زدند

دل غمدیده ما بود که ھم بر غم زد

جان علوی ھوس چاه زنخدان تو داشت

دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد

حافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشت

که قلم بر سر اسباب دل خرم زد

غزل ١۵٣

سحر چون خسرو خاور علم بر کوھساران زد

به دست مرحمت یارم در امیدواران زد

چو پیش صبح روشن شد که حال مھر گردون چیست

برآمد خنده خوش بر غرور کامگاران زد

نگارم دوش در مجلس به عزم رقص چون برخاست

گره بگشود از ابرو و بر دل ھای یاران زد

من از رنگ صلاح آن دم به خون دل بشستم دست

که چشم باده پیمایش صلا بر ھوشیاران زد

کدام آھن دلش آموخت این آیین عیاری

کز اول چون برون آمد ره شب زنده داران زد

خیال شھسواری پخت و شد ناگه دل مسکین

خداوندا نگه دارش که بر قلب سواران زد

در آب و رنگ رخسارش چه جان دادیم و خون

خوردیم

چو نقشش دست داد اول رقم بر جان سپاران زد

منش با خرقه پشمین کجا اندر کمند آرم

زره مویی که مژگانش ره خنجرگزاران زد

شھنشاه مظفر فر شجاع ملک و دین منصور

که جود بی دریغش خنده بر ابر بھاران زد

از آن ساعت که جام می به دست او مشرف شد

زمانه ساغر شادی به یاد میگساران زد

ز شمشیر سرافشانش ظفر آن روز بدرخشید

که چون خورشید انجم سوز تنھا بر ھزاران زد

دوام عمر و ملک او بخواه از لطف حق ای دل

که چرخ این سکه دولت به دور روزگاران زد

نظر بر قرعه توفیق و یمن دولت شاه است

بده کام دل حافظ که فال بختیاران زد

غزل ١۵۴

راھی بزن که آھی بر ساز آن توان زد

شعری بخوان که با او رطل گران توان زد

بر آستان جانان گر سر توان نھادن

گلبانگ سربلندی بر آسمان توان زد

قد خمیده ما سھلت نماید اما

بر چشم دشمنان تیر از این کمان توان زد

در خانقه نگنجد اسرار عشقبازی

جام می مغانه ھم با مغان توان زد

درویش را نباشد برگ سرای سلطان

ماییم و کھنه دلقی کتش در آن توان زد

اھل نظر دو عالم در یک نظر ببازند

عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد

گر دولت وصالت خواھد دری گشودن

سرھا بدین تخیل بر آستان توان زد

عشق و شباب و رندی مجموعه مراد است

چون جمع شد معانی گوی بیان توان زد

شد رھزن سلامت زلف تو وین عجب نیست

گر راه زن تو باشی صد کاروان توان زد

حافظ به حق قرآن کز شید و زرق بازآی

باشد که گوی عیشی در این جھان توان زد

غزل ١۵۵

اگر روم ز پی اش فتنه ھا برانگیزد

ور از طلب بنشینم به کینه برخیزد

و گر به رھگذری یک دم از وفاداری

چو گرد در پی اش افتم چو باد بگریزد

و گر کنم طلب نیم بوسه صد افسوس

ز حقه دھنش چون شکر فروریزد

من آن فریب که در نرگس تو می بینم

بس آب روی که با خاک ره برآمیزد

فراز و شیب بیابان عشق دام بلاست

کجاست شیردلی کز بلا نپرھیزد

تو عمر خواه و صبوری که چرخ شعبده باز

ھزار بازی از این طرفه تر برانگیزد

بر آستانه تسلیم سر بنه حافظ

که گر ستیزه کنی روزگار بستیزد

غزل ١۵۶

به حسن و خلق و وفا کس به یار ما نرسد

تو را در این سخن انکار کار ما نرسد

اگر چه حسن فروشان به جلوه آمده اند

کسی به حسن و ملاحت به یار ما نرسد

به حق صحبت دیرین که ھیچ محرم راز

به یار یک جھت حق گزار ما نرسد

ھزار نقش برآید ز کلک صنع و یکی

به دلپذیری نقش نگار ما نرسد

ھزار نقد به بازار کانات آرند

یکی به سکه صاحب عیار ما نرسد

دریغ قافله عمر کان چنان رفتند

که گردشان به ھوای دیار ما نرسد

دلا ز رنج حسودان مرنج و واثق باش

که بد به خاطر امیدوار ما نرسد

چنان بزی که اگر خاک ره شوی کس را

غبار خاطری از ره گذار ما نرسد

بسوخت حافظ و ترسم که شرح قصه او

به سمع پادشه کامگار ما نرسد

غزل ١۵٧

ھر که را با خط سبزت سر سودا باشد

پای از این دایره بیرون ننھد تا باشد

من چو از خاک لحد لاله صفت برخیزم

داغ سودای توام سر سویدا باشد

تو خود ای گوھر یک دانه کجایی آخر

کز غمت دیده مردم ھمه دریا باشد

از بن ھر مژه ام آب روان است بیا

اگرت میل لب جوی و تماشا باشد

چون گل و می دمی از پرده برون آی و درآ

که دگرباره ملاقات نه پیدا باشد

ظل ممدود خم زلف توام بر سر باد

کاندر این سایه قرار دل شیدا باشد

چشمت از ناز به حافظ نکند میل آری

سرگرانی صفت نرگس رعنا باشد

غزل ١۵٨

من و انکار شراب این چه حکایت باشد

غالبا این قدرم عقل و کفایت باشد

تا به غایت ره میخانه نمی دانستم

ور نه مستوری ما تا به چه غایت باشد

زاھد و عجب و نماز و من و مستی و نیاز

تا تو را خود ز میان با که عنایت باشد

زاھد ار راه به رندی نبرد معذور است

عشق کاریست که موقوف ھدایت باشد

من که شب ھا ره تقوا زده ام با دف و چنگ

این زمان سر به ره آرم چه حکایت باشد

بنده پیر مغانم که ز جھلم برھاند

پیر ما ھر چه کند عین عنایت باشد

دوش از این غصه نخفتم که رفیقی می گفت

حافظ ار مست بود جای شکایت باشد

غزل ١۵٩

نقد صوفی نه ھمه صافی بی غش باشد

ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد

صوفی ما که ز ورد سحری مست شدی

شامگاھش نگران باش که سرخوش باشد

خوش بود گر محک تجربه آید به میان

تا سیه روی شود ھر که در او غش باشد

خط ساقی گر از این گونه زند نقش بر آب

ای بسا رخ که به خونابه منقش باشد

ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست

عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد

غم دنیی دنی چند خوری باده بخور

حیف باشد دل دانا که مشوش باشد

دلق و سجاده حافظ ببرد باده فروش

گر شرابش ز کف ساقی مه وش باشد

غزل ١۶٠

خوش است خلوت اگر یار یار من باشد

نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد

من آن نگین سلیمان به ھیچ نستانم

که گاه گاه بر او دست اھرمن باشد

روا مدار خدایا که در حریم وصال

رقیب محرم و حرمان نصیب من باشد

ھمای گو مفکن سایه شرف ھرگز

در آن دیار که طوطی کم از زغن باشد

بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل

توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد

ھوای کوی تو از سر نمی رود آری

غریب را دل سرگشته با وطن باشد

به سان سوسن اگر ده زبان شود حافظ

چو غنچه پیش تواش مھر بر دھن باشد

غزل ١۶١

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد

یک نکته از این معنی گفتیم و ھمین باشد

از لعل تو گر یابم انگشتری زنھار

صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد

غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل

شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد

ھر کو نکند فھمی زین کلک خیال انگیز

نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد

جام می و خون دل ھر یک به کسی دادند

در دایره قسمت اوضاع چنین باشد

در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود

کاین شاھد بازاری وان پرده نشین باشد

آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر

کاین سابقه پیشین تا روز پسین باشد

غزل ١۶٢

خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد

که در دستت بجز ساغر نباشد

زمان خوشدلی دریاب و در یاب

که دایم در صدف گوھر نباشد

غنیمت دان و می خور در گلستان

که گل تا ھفته دیگر نباشد

ایا پرلعل کرده جام زرین

ببخشا بر کسی کش زر نباشد

بیا ای شیخ و از خمخانه ما

شرابی خور که در کوثر نباشد

بشوی اوراق اگر ھمدرس مایی

که علم عشق در دفتر نباشد

ز من بنیوش و دل در شاھدی بند

که حسنش بسته زیور نباشد

شرابی بی خمارم بخش یا رب

که با وی ھیچ درد سر نباشد

من از جان بنده سلطان اویسم

اگر چه یادش از چاکر نباشد

به تاج عالم آرایش که خورشید

چنین زیبنده افسر نباشد

کسی گیرد خطا بر نظم حافظ

که ھیچش لطف در گوھر نباشد

غزل ١۶٣

گل بی رخ یار خوش نباشد

بی باده بھار خوش نباشد

طرف چمن و طواف بستان

بی لاله عذار خوش نباشد

رقصیدن سرو و حالت گل

بی صوت ھزار خوش نباشد

با یار شکرلب گل اندام

بی بوس و کنار خوش نباشد

ھر نقش که دست عقل بندد

جز نقش نگار خوش نباشد

جان نقد محقر است حافظ

از بھر نثار خوش نباشد

غزل ١۶۴

نفس باد صبا مشک فشان خواھد شد

عالم پیر دگرباره جوان خواھد شد

ارغوان جام عقیقی به سمن خواھد داد

چشم نرگس به شقایق نگران خواھد شد

این تطاول که کشید از غم ھجران بلبل

تا سراپرده گل نعره زنان خواھد شد

گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر

مجلس وعظ دراز است و زمان خواھد شد

ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی

مایه نقد بقا را که ضمان خواھد شد

ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید

از نظر تا شب عید رمضان خواھد شد

گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت

که به باغ آمد از این راه و از آن خواھد شد

مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود

چند گویی که چنین رفت و چنان خواھد شد

حافظ از بھر تو آمد سوی اقلیم وجود

قدمی نه به وداعش که روان خواھد شد

غزل ١۶۵

مرا مھر سیه چشمان ز سر بیرون نخواھد شد

قضای آسمان است این و دیگرگون نخواھد شد

رقیب آزارھا فرمود و جای آشتی نگذاشت

مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواھد شد

مرا روز ازل کاری بجز رندی نفرمودند

ھر آن قسمت که آن جا رفت از آن افزون نخواھد شد

خدا را محتسب ما را به فریاد دف و نی بخش

که ساز شرع از این افسانه بی قانون نخواھد شد

مجال من ھمین باشد که پنھان عشق او ورزم

کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواھد شد

شراب لعل و جای امن و یار مھربان ساقی

دلا کی به شود کارت اگر اکنون نخواھد شد

مشوی ای دیده نقش غم ز لوح سینه حافظ

که زخم تیغ دلدار است و رنگ خون نخواھد شد

غزل ١۶۶

روز ھجران و شب فرقت یار آخر شد

زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد

آن ھمه ناز و تنعم که خزان می فرمود

عاقبت در قدم باد بھار آخر شد

شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل

نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد

صبح امید که بد معتکف پرده غیب

گو برون آی که کار شب تار آخر شد

آن پریشانی شب ھای دراز و غم دل

ھمه در سایه گیسوی نگار آخر شد

باورم نیست ز بدعھدی ایام ھنوز

قصه غصه که در دولت یار آخر شد

ساقیا لطف نمودی قدحت پرمی باد

که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد

در شمار ار چه نیاورد کسی حافظ را

شکر کان محنت بی حد و شمار آخر شد

غزل ١۶٧

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد

دل رمیده ما را رفیق و مونس شد

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت

به غمزه مسله آموز صد مدرس شد

به بوی او دل بیمار عاشقان چو صبا

فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد

به صدر مصطبه ام می نشاند اکنون دوست

گدای شھر نگه کن که میر مجلس شد

خیال آب خضر بست و جام اسکندر

به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد

طربسرای محبت کنون شود معمور

که طاق ابروی یار منش مھندس شد

لب از ترشح می پاک کن برای خدا

که خاطرم به ھزاران گنه موسوس شد

کرشمه تو شرابی به عاشقان پیمود

که علم بی خبر افتاد و عقل بی حس شد

چو زر عزیز وجود است نظم من آری

قبول دولتیان کیمیای این مس شد

ز راه میکده یاران عنان بگردانید

چرا که حافظ از این راه رفت و مفلس شد

غزل ١۶٨

گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد

بسوختیم در این آرزوی خام و نشد

به لابه گفت شبی میر مجلس تو شوم

شدم به رغبت خویشش کمین غلام و نشد

پیام داد که خواھم نشست با رندان

بشد به رندی و دردی کشیم نام و نشد

رواست در بر اگر می طپد کبوتر دل

که دید در ره خود تاب و پیچ دام و نشد

بدان ھوس که به مستی ببوسم آن لب لعل

چه خون که در دلم افتاد ھمچو جام و نشد

به کوی عشق منه بی دلیل راه قدم

که من به خویش نمودم صد اھتمام و نشد

فغان که در طلب گنج نامه مقصود

شدم خراب جھانی ز غم تمام و نشد

دریغ و درد که در جست و جوی گنج حضور

بسی شدم به گدایی بر کرام و نشد

ھزار حیله برانگیخت حافظ از سر فکر

در آن ھوس که شود آن نگار رام و نشد

غزل ١۶٩

یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد

دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست

خون چکید از شاخ گل باد بھاران را چه شد

کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی

حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد

لعلی از کان مروت برنیامد سال ھاست

تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

شھر یاران بود و خاک مھربانان این دیار

مھربانی کی سر آمد شھریاران را چه شد

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند

کس به میدان در نمی آید سواران را چه شد

صد ھزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست

عندلیبان را چه پیش آمد ھزاران را چه شد

زھره سازی خوش نمی سازد مگر عودش بسوخت

کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد

حافظ اسرار الھی کس نمی داند خموش

از که می پرسی که دور روزگاران را چه شد

غزل ١٧٠

زاھد خلوت نشین دوش به میخانه شد

از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد

صوفی مجلس که دی جام و قدح می شکست

باز به یک جرعه می عاقل و فرزانه شد

شاھد عھد شباب آمده بودش به خواب

باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد

مغبچه ای می گذشت راه زن دین و دل

در پی آن آشنا از ھمه بیگانه شد

آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت

چھره خندان شمع آفت پروانه شد

گریه شام و سحر شکر که ضایع نگشت

قطره باران ما گوھر یک دانه شد

نرگس ساقی بخواند آیت افسونگری

حلقه اوراد ما مجلس افسانه شد

منزل حافظ کنون بارگه پادشاست

دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد

غزل ١٧١

دوش از جناب آصف پیک بشارت آمد

کز حضرت سلیمان عشرت اشارت آمد

خاک وجود ما را از آب دیده گل کن

ویرانسرای دل را گاه عمارت آمد

این شرح بی نھایت کز زلف یار گفتند

حرفیست از ھزاران کاندر عبارت آمد

عیبم بپوش زنھار ای خرقه می آلود

کان پاک پاکدامن بھر زیارت آمد

امروز جای ھر کس پیدا شود ز خوبان

کان ماه مجلس افروز اندر صدارت آمد

بر تخت جم که تاجش معراج آسمان است

ھمت نگر که موری با آن حقارت آمد

از چشم شوخش ای دل ایمان خود نگه دار

کان جادوی کمانکش بر عزم غارت آمد

آلوده ای تو حافظ فیضی ز شاه درخواه

کان عنصر سماحت بھر طھارت آمد

دریاست مجلس او دریاب وقت و در یاب

ھان ای زیان رسیده وقت تجارت آمد

غزل ١٧٢

عشق تو نھال حیرت آمد

وصل تو کمال حیرت آمد

بس غرقه حال وصل کخر

ھم بر سر حال حیرت آمد

یک دل بنما که در ره او

بر چھره نه خال حیرت آمد

نه وصل بماند و نه واصل

آن جا که خیال حیرت آمد

از ھر طرفی که گوش کردم

آواز سال حیرت آمد

شد منھزم از کمال عزت

آن را که جلال حیرت آمد

سر تا قدم وجود حافظ

در عشق نھال حیرت آمد

غزل ١٧٣

در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد

حالتی رفت که محراب به فریاد آمد

از من اکنون طمع صبر و دل و ھوش مدار

کان تحمل که تو دیدی ھمه بر باد آمد

باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند

موسم عاشقی و کار به بنیاد آمد

بوی بھبود ز اوضاع جھان می شنوم

شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد

ای عروس ھنر از بخت شکایت منما

حجله حسن بیارای که داماد آمد

دلفریبان نباتی ھمه زیور بستند

دلبر ماست که با حسن خداداد آمد

زیر بارند درختان که تعلق دارند

ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد

مطرب از گفته حافظ غزل ی نغز بخوان

تا بگویم که ز عھد طربم یاد آمد

غزل ١٧۴

مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد

ھدھد خوش خبر از طرف سبا بازآمد

برکش ای مرغ سحر نغمه داوودی باز

که سلیمان گل از باد ھوا بازآمد

عارفی کو که کند فھم زبان سوسن

تا بپرسد که چرا رفت و چرا بازآمد

مردمی کرد و کرم لطف خداداد به من

کان بت ماه رخ از راه وفا بازآمد

لاله بوی می نوشین بشنید از دم صبح

داغ دل بود به امید دوا بازآمد

چشم من در ره این قافله راه بماند

تا به گوش دلم آواز درا بازآمد

گر چه حافظ در رنجش زد و پیمان بشکست

لطف او بین که به لطف از در ما بازآمد

غزل ١٧۵

صبا به تھنیت پیر می فروش آمد

که موسم طرب و عیش و ناز و نوش آمد

ھوا مسیح نفس گشت و باد نافه گشای

درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد

تنور لاله چنان برفروخت باد بھار

که غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش آمد

به گوش ھوش نیوش از من و به عشرت کوش

که این سخن سحر از ھاتفم به گوش آمد

ز فکر تفرقه بازآی تا شوی مجموع

به حکم آن که چو شد اھرمن سروش آمد

ز مرغ صبح ندانم که سوسن آزاد

چه گوش کرد که با ده زبان خموش آمد

چه جای صحبت نامحرم است مجلس انس

سر پیاله بپوشان که خرقه پوش آمد

ز خانقاه به میخانه می رود حافظ

مگر ز مستی زھد ریا به ھوش آمد

غزل ١٧۶

سحرم دولت بیدار به بالین آمد

گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد

قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام

تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد

مژدگانی بده ای خلوتی نافه گشای

که ز صحرای ختن آھوی مشکین آمد

گریه آبی به رخ سوختگان بازآورد

ناله فریادرس عاشق مسکین آمد

مرغ دل باز ھوادار کمان ابرویست

ای کبوتر نگران باش که شاھین آمد

ساقیا می بده و غم مخور از دشمن و دوست

که به کام دل ما آن بشد و این آمد

رسم بدعھدی ایام چو دید ابر بھار

گریه اش بر سمن و سنبل و نسرین آمد

چون صبا گفته حافظ بشنید از بلبل

عنبرافشان به تماشای ریاحین آمد

غزل ١٧٧

نه ھر که چھره برافروخت دلبری داند

نه ھر که آینه سازد سکندری داند

نه ھر که طرف کله کج نھاد و تند نشست

کلاه داری و آیین سروری داند

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن

که دوست خود روش بنده پروری داند

غلام ھمت آن رند عافیت سوزم

که در گداصفتی کیمیاگری داند

وفا و عھد نکو باشد ار بیاموزی

وگرنه ھر که تو بینی ستمگری داند

بباختم دل دیوانه و ندانستم

که آدمی بچه ای شیوه پری داند

ھزار نکته باریکتر ز مو این جاست

نه ھر که سر بتراشد قلندری داند

مدار نقطه بینش ز خال توست مرا

که قدر گوھر یک دانه جوھری داند

به قد و چھره ھر آن کس که شاه خوبان شد

جھان بگیرد اگر دادگستری داند

ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه

که لطف طبع و سخن گفتن دری داند

غزل ١٧٨

ھر که شد محرم دل در حرم یار بماند

وان که این کار ندانست در انکار بماند

اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن

شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند

صوفیان واستدند از گرو می ھمه رخت

دلق ما بود که در خانه خمار بماند

محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد

قصه ماست که در ھر سر بازار بماند

ھر می لعل کز آن دست بلورین ستدیم

آب حسرت شد و در چشم گھربار بماند

جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت

جاودان کس نشنیدیم که در کار بماند

گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگس

شیوه تو نشدش حاصل و بیمار بماند

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر

یادگاری که در این گنبد دوار بماند

داشتم دلقی و صد عیب مرا می پوشید

خرقه رھن می و مطرب شد و زنار بماند

بر جمال تو چنان صورت چین حیران شد

که حدیثش ھمه جا در در و دیوار بماند

به تماشاگه زلفش دل حافظ روزی

شد که بازآید و جاوید گرفتار بماند

غزل ١٧٩

رسید مژده که ایام غم نخواھد ماند

چنان نماند چنین نیز ھم نخواھد ماند

من ار چه در نظر یار خاکسار شدم

رقیب نیز چنین محترم نخواھد ماند

چو پرده دار به شمشیر می زند ھمه را

کسی مقیم حریم حرم نخواھد ماند

چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است

چو بر صحیفه ھستی رقم نخواھد ماند

سرود مجلس جمشید گفته اند این بود

که جام باده بیاور که جم نخواھد ماند

غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانھ

که این معامله تا صبحدم نخواھد ماند

توانگرا دل درویش خود به دست آور

که مخزن زر و گنج درم نخواھد ماند

بدین رواق زبرجد نوشته اند به زر

که جز نکویی اھل کرم نخواھد ماند

ز مھربانی جانان طمع مبر حافظ

که نقش جور و نشان ستم نخواھد ماند

غزل ١٨٠

ای پسته تو خنده زده بر حدیث قند

مشتاقم از برای خدا یک شکر بخند

طوبی ز قامت تو نیارد که دم زند

زین قصه بگذرم که سخن می شود بلند

خواھی که برنخیزدت از دیده رود خون

دل در وفای صحبت رود کسان مبند

گر جلوه می نمایی و گر طعنه می زنی

ما نیستیم معتقد شیخ خودپسند

ز آشفتگی حال من آگاه کی شود

آن را که دل نگشت گرفتار این کمند

بازار شوق گرم شد آن سروقد کجاست

تا جان خود بر آتش رویش کنم سپند

جایی که یار ما به شکرخنده دم زند

ای پسته کیستی تو خدا را به خود مخند

حافظ چو ترک غمزه ترکان نمی کنی

دانی کجاست جای تو خوارزم یا خجند

غزل ١٨١

بعد از این دست من و دامن آن سرو بلند

که به بالای چمان از بن و بیخم برکند

حاجت مطرب و می نیست تو برقع بگشا

که به رقص آوردم آتش رویت چو سپند

ھیچ رویی نشود آینه حجله بخت

مگر آن روی که مالند در آن سم سمند

گفتم اسرار غمت ھر چه بود گو می باش

صبر از این بیش ندارم چه کنم تا کی و چند

مکش آن آھوی مشکین مرا ای صیاد

شرم از آن چشم سیه دار و مبندش به کمند

من خاکی که از این در نتوانم برخاست

از کجا بوسه زنم بر لب آن قصر بلند

باز مستان دل از آن گیسوی مشکین حافظ

زان که دیوانه ھمان به که بود اندر بند

غزل ١٨٢

حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند

محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند

ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید

ھم مگر پیش نھد لطف شما گامی چند

چون می از خم به سبو رفت و گل افکند نقاب

فرصت عیش نگه دار و بزن جامی چند

قند آمیخته با گل نه علاج دل ماست

بوسه ای چند برآمیز به دشنامی چند

زاھد از کوچه رندان به سلامت بگذر

تا خرابت نکند صحبت بدنامی چند

عیب می جمله چو گفتی ھنرش نیز بگو

نفی حکمت مکن از بھر دل عامی چند

ای گدایان خرابات خدا یار شماست

چشم انعام مدارید ز انعامی چند

پیر میخانه چه خوش گفت به دردی کش خویش

که مگو حال دل سوخته با خامی چند

حافظ از شوق رخ مھر فروغ تو بسوخت

کامگارا نظری کن سوی ناکامی چند

غزل ١٨٣

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند

باده از جام تجلی صفاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی

آن شب قدر که این تازه براتم دادند

بعد از این روی من و آینه وصف جمال

که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند

من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب

مستحق بودم و این ھا به زکاتم دادند

ھاتف آن روز به من مژده این دولت داد

که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند

این ھمه شھد و شکر کز سخنم می ریزد

اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند

ھمت حافظ و انفاس سحرخیزان بود

که ز بند غم ایام نجاتم دادند

غزل ١٨۴

دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند

گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت

با من راه نشین باده مستانه زدند

آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعه کار به نام من دیوانه زدند

جنگ ھفتاد و دو ملت ھمه را عذر بنھ

چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد

صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند

آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع

آتش آن است که در خرمن پروانه زدند

کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب

تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند

غزل ١٨۵

نقدھا را بود آیا که عیاری گیرند

تا ھمه صومعه داران پی کاری گیرند

مصلحت دید من آن است که یاران ھمه کار

بگذارند و خم طره یاری گیرند

خوش گرفتند حریفان سر زلف ساقی

گر فلکشان بگذارد که قراری گیرند

قوت بازوی پرھیز به خوبان مفروش

که در این خیل حصاری به سواری گیرند

یا رب این بچه ترکان چه دلیرند به خون

که به تیر مژه ھر لحظه شکاری گیرند

رقص بر شعر تر و ناله نی خوش باشد

خاصه رقصی که در آن دست نگاری گیرند

حافظ ابنای زمان را غم مسکینان نیست

زین میان گر بتوان به که کناری گیرند

غزل ١٨۶

گر می فروش حاجت رندان روا کند

ایزد گنه ببخشد و دفع بلا کند

ساقی به جام عدل بده باده تا گدا

غیرت نیاورد که جھان پربلا کند

حقا کز این غمان برسد مژده امان

گر سالکی به عھد امانت وفا کند

گر رنج پیش آید و گر راحت ای حکیم

نسبت مکن به غیر که این ھا خدا کند

در کارخانه ای که ره عقل و فضل نیست

فھم ضعیف رای فضولی چرا کند

مطرب بساز پرده که کس بی اجل نمرد

وان کو نه این ترانه سراید خطا کند

ما را که درد عشق و بلای خمار کشت

یا وصل دوست یا می صافی دوا کند

جان رفت در سر می و حافظ به عشق سوخت

عیسی دمی کجاست که احیای ما کند

غزل ١٨٧

دلا بسوز که سوز تو کارھا بکند

نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند

عتاب یار پری چھره عاشقانه بکش

که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند

ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند

ھر آن که خدمت جام جھان نما بکند

طبیب عشق مسیحادم است و مشفق لیک

چو درد در تو نبیند که را دوا بکند

تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار

که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند

ز بخت خفته ملولم بود که بیداری

به وقت فاتحه صبح یک دعا بکند

بسوخت حافظ و بویی به زلف یار نبرد

مگر دلالت این دولتش صبا بکند

غزل ١٨٨

مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند

که اعتراض بر اسرار علم غیب کند

کمال سر محبت ببین نه نقص گناه

که ھر که بی ھنر افتد نظر به عیب کند

ز عطر حور بھشت آن نفس برآید بوی

که خاک میکده ما عبیر جیب کند

چنان زند ره اسلام غمزه ساقی

که اجتناب ز صھبا مگر صھیب کند

کلید گنج سعادت قبول اھل دل است

مباد آن که در این نکته شک و ریب کند

شبان وادی ایمن گھی رسد به مراد

که چند سال به جان خدمت شعیب کند

ز دیده خون بچکاند فسانه حافظ

چو یاد وقت زمان شباب و شیب کند

غزل ١٨٩

طایر دولت اگر باز گذاری بکند

یار بازآید و با وصل قراری بکند

دیده را دستگه در و گھر گر چه نماند

بخورد خونی و تدبیر نثاری بکند

دوش گفتم بکند لعل لبش چاره من

ھاتف غیب ندا داد که آری بکند

کس نیارد بر او دم زند از قصه ما

مگرش باد صبا گوش گذاری بکند

داده ام باز نظر را به تذروی پرواز

بازخواند مگرش نقش و شکاری بکند

شھر خالیست ز عشاق بود کز طرفی

مردی از خویش برون آید و کاری بکند

کو کریمی که ز بزم طربش غمزده ای

جرعه ای درکشد و دفع خماری بکند

یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب

بود آیا که فلک زین دو سه کاری بکند

حافظا گر نروی از در او ھم روزی

گذری بر سرت از گوشه کناری بکند

غزل ١٩٠

کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند

ببرد اجر دو صد بنده که آزاد کند

قاصد منزل سلمی که سلامت بادش

چه شود گر به سلامی دل ما شاد کند

امتحان کن که بسی گنج مرادت بدھند

گر خرابی چو مرا لطف تو آباد کند

یا رب اندر دل آن خسرو شیرین انداز

که به رحمت گذری بر سر فرھاد کند

شاه را به بود از طاعت صدساله و زھد

قدر یک ساعته عمری که در او داد کند

حالیا عشوه ناز تو ز بنیادم برد

تا دگرباره حکیمانه چه بنیاد کند

گوھر پاک تو از مدحت ما مستغنیست

فکر مشاطه چه با حسن خداداد کند

ره نبردیم به مقصود خود اندر شیراز

خرم آن روز که حافظ ره بغداد کند

غزل ١٩١

آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند

بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند

اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی

وان گه به یک پیمانه می با من وفاداری کند

دلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از او

نومید نتوان بود از او باشد که دلداری کند

گفتم گره نگشوده ام زان طره تا من بوده ام

گفتا منش فرموده ام تا با تو طراری کند

پشمینه پوش تندخو از عشق نشنیده است بو

از مستیش رمزی بگو تا ترک ھشیاری کند

چون من گدای بی نشان مشکل بود یاری چنان

سلطان کجا عیش نھان با رند بازاری کند

زان طره پرپیچ و خم سھل است اگر بینم ستم

از بند و زنجیرش چه غم ھر کس که عیاری کند

شد لشکر غم بی عدد از بخت می خواھم مدد

تا فخر دین عبدالصمد باشد که غمخواری کند

با چشم پرنیرنگ او حافظ مکن آھنگ او

کان طره شبرنگ او بسیار طراری کند

غزل ١٩٢

سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند

ھمدم گل نمی شود یاد سمن نمی کند

دی گله ای ز طره اش کردم و از سر فسوس

گفت که این سیاه کج گوش به من نمی کند

تا دل ھرزه گرد من رفت به چین زلف او

زان سفر دراز خود عزم وطن نمی کند

پیش کمان ابرویش لابه ھمی کنم ولی

گوش کشیده است از آن گوش به من نمی کند

با ھمه عطف دامنت آیدم از صبا عجب

کز گذر تو خاک را مشک ختن نمی کند

چون ز نسیم می شود زلف بنفشه پرشکن

وه که دلم چه یاد از آن عھدشکن نمی کند

دل به امید روی او ھمدم جان نمی شود

جان به ھوای کوی او خدمت تن نمی کند

ساقی سیم ساق من گر ھمه درد می دھد

کیست که تن چو جام می جمله دھن نمی کند

دستخوش جفا مکن آب رخم که فیض ابر

بی مدد سرشک من در عدن نمی کند

کشته غمزه تو شد حافظ ناشنیده پند

تیغ سزاست ھر که را درد سخن نمی کند

غزل ١٩٣

در نظربازی ما بی خبران حیرانند

من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

عشق داند که در این دایره سرگردانند

جلوه گاه رخ او دیده من تنھا نیست

ماه و خورشید ھمین آینه می گردانند

عھد ما با لب شیرین دھنان بست خدا

ما ھمه بنده و این قوم خداوندانند

مفلسانیم و ھوای می و مطرب داریم

آه اگر خرقه پشمین به گرو نستانند

وصل خورشید به شبپره اعمی نرسد

که در آن آینه صاحب نظران حیرانند

لاف عشق و گله از یار زھی لاف دروغ

عشقبازان چنین مستحق ھجرانند

مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار

ور نه مستوری و مستی ھمه کس نتوانند

گر به نزھتگه ارواح برد بوی تو باد

عقل و جان گوھر ھستی به نثار افشانند

زاھد ار رندی حافظ نکند فھم چه شد

دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند

گر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان

بعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند

غزل ١٩۴

سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند

پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند

به فتراک جفا دل ھا چو بربندند بربندند

ز زلف عنبرین جان ھا چو بگشایند بفشانند

به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند

نھال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند

سرشک گوشه گیران را چو دریابند در یابند

رخ مھر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند

ز چشمم لعل رمانی چو می خندند می بارند

ز رویم راز پنھانی چو می بینند می خوانند

دوای درد عاشق را کسی کو سھل پندارد

ز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانند

چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند

بدین درگاه حافظ را چو می خوانند می رانند

در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند

که با این درد اگر دربند درمانند درمانند

غزل ١٩۵

96

غلام نرگس مست تو تاجدارانند

خراب باده لعل تو ھوشیارانند

تو را صبا و مرا آب دیده شد غماز

و گر نه عاشق و معشوق رازدارانند

ز زیر زلف دوتا چون گذر کنی بنگر

که از یمین و یسارت چه سوگوارانند

گذار کن چو صبا بر بنفشه زار و ببین

که از تطاول زلفت چه بی قرارانند

نصیب ماست بھشت ای خداشناس برو

که مستحق کرامت گناھکارانند

نه من بر آن گل عارض غزل سرایم و بس

که عندلیب تو از ھر طرف ھزارانند

تو دستگیر شو ای خضر پی خجسته که من

پیاده می روم و ھمرھان سوارانند

بیا به میکده و چھره ارغوانی کن

مرو به صومعه کان جا سیاه کارانند

خلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد

که بستگان کمند تو رستگارانند

غزل ١٩۶

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند

دردم نھفته به ز طبیبان مدعی

باشد که از خزانه غیبم دوا کنند

معشوق چون نقاب ز رخ در نمی کشد

ھر کس حکایتی به تصور چرا کنند

چون حسن عاقبت نه به رندی و زاھدیست

آن به که کار خود به عنایت رھا کنند

بی معرفت مباش که در من یزید عشق

اھل نظر معامله با آشنا کنند

حالی درون پرده بسی فتنه می رود

تا آن زمان که پرده برافتد چه ھا کنند

گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار

صاحب دلان حکایت دل خوش ادا کنند

می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب

بھتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند

پیراھنی که آید از او بوی یوسفم

ترسم برادران غیورش قبا کنند

بگذر به کوی میکده تا زمره حضور

اوقات خود ز بھر تو صرف دعا کنند

پنھان ز حاسدان به خودم خوان که منعمان

خیر نھان برای رضای خدا کنند

حافظ دوام وصل میسر نمی شود

شاھان کم التفات به حال گدا کنند

غزل ١٩٧

شاھدان گر دلبری زین سان کنند

زاھدان را رخنه در ایمان کنند

ھر کجا آن شاخ نرگس بشکفد

گلرخانش دیده نرگسدان کنند

ای جوان سروقد گویی ببر

پیش از آن کز قامتت چوگان کنند

عاشقان را بر سر خود حکم نیست

ھر چه فرمان تو باشد آن کنند

پیش چشمم کمتر است از قطره ای

این حکایت ھا که از طوفان کنند

یار ما چون گیرد آغاز سماع

قدسیان بر عرش دست افشان کنند

مردم چشمم به خون آغشته شد

در کجا این ظلم بر انسان کنند

خوش برآ با غصه ای دل کاھل راز

عیش خوش در بوته ھجران کنند

سر مکش حافظ ز آه نیم شب

تا چو صبحت آینه رخشان کنند

غزل ١٩٨

گفتم کی ام دھان و لبت کامران کنند

گفتا به چشم ھر چه تو گویی چنان کنند

گفتم خراج مصر طلب می کند لبت

گفتا در این معامله کمتر زیان کنند

گفتم به نقطه دھنت خود که برد راه

گفت این حکایتیست که با نکته دان کنند

گفتم صنم پرست مشو با صمد نشین

گفتا به کوی عشق ھم این و ھم آن کنند

گفتم ھوای میکده غم می برد ز دل

گفتا خوش آن کسان که دلی شادمان کنند

گفتم شراب و خرقه نه آیین مذھب است

گفت این عمل به مذھب پیر مغان کنند

گفتم ز لعل نوش لبان پیر را چه سود

گفتا به بوسه شکرینش جوان کنند

گفتم که خواجه کی به سر حجله می رود

گفت آن زمان که مشتری و مه قران کنند

گفتم دعای دولت او ورد حافظ است

گفت این دعا ملایک ھفت آسمان کنند

غزل ١٩٩

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند

چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس

توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند

گوییا باور نمی دارند روز داوری

کاین ھمه قلب و دغل در کار داور می کنند

یا رب این نودولتان را با خر خودشان نشان

کاین ھمه ناز از غلام ترک و استر می کنند

ای گدای خانقه برجه که در دیر مغان

می دھند آبی که دل ھا را توانگر می کنند

حسن بی پایان او چندان که عاشق می کشد

زمره دیگر به عشق از غیب سر بر می کنند

بر در میخانه عشق ای ملک تسبیح گوی

کاندر آن جا طینت آدم مخمر می کنند

صبحدم از عرش می آمد خروشی عقل گفت

قدسیان گویی که شعر حافظ از بر می کنند

غزل ٢٠٠

دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند

پنھان خورید باده که تعزیر می کنند

ناموس عشق و رونق عشاق می برند

عیب جوان و سرزنش پیر می کنند

جز قلب تیره ھیچ نشد حاصل و ھنوز

باطل در این خیال که اکسیر می کنند

گویند رمز عشق مگویید و مشنوید

مشکل حکایتیست که تقریر می کنند

ما از برون در شده مغرور صد فریب

تا خود درون پرده چه تدبیر می کنند

تشویش وقت پیر مغان می دھند باز

این سالکان نگر که چه با پیر می کنند

صد ملک دل به نیم نظر می توان خرید

خوبان در این معامله تقصیر می کنند

قومی به جد و جھد نھادند وصل دوست

قومی دگر حواله به تقدیر می کنند

فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دھر

کاین کارخانه ایست که تغییر می کنند

می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب

چون نیک بنگری ھمه تزویر می کنند

غزل ٢٠١

شراب بی غش و ساقی خوش دو دام رھند

که زیرکان جھان از کمندشان نرھند

من ار چه عاشقم و رند و مست و نامه سیاه

ھزار شکر که یاران شھر بی گنھند

جفا نه پیشه درویشیست و راھروی

بیار باده که این سالکان نه مرد رھند

مبین حقیر گدایان عشق را کاین قوم

شھان بی کمر و خسروان بی کلھند

به ھوش باش که ھنگام باد استغنا

ھزار خرمن طاعت به نیم جو ننھند

مکن که کوکبه دلبری شکسته شود

چو بندگان بگریزند و چاکران بجھند

غلام ھمت دردی کشان یک رنگم

نه آن گروه که ازرق لباس و دل سیھند

قدم منه به خرابات جز به شرط ادب

که سالکان درش محرمان پادشھند

جناب عشق بلند است ھمتی حافظ

که عاشقان ره بی ھمتان به خود ندھند

غزل ٢٠٢

بود آیا که در میکده ھا بگشایند

گره از کار فروبسته ما بگشایند

اگر از بھر دل زاھد خودبین بستند

دل قوی دار که از بھر خدا بگشایند

به صفای دل رندان صبوحی زدگان

بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند

نامه تعزیت دختر رز بنویسید

تا ھمه مغبچگان زلف دوتا بگشایند

گیسوی چنگ ببرید به مرگ می ناب

تا حریفان ھمه خون از مژه ھا بگشایند

در میخانه ببستند خدایا مپسند

که در خانه تزویر و ریا بگشایند

حافظ این خرقه که داری تو ببینی فردا

که چه زنار ز زیرش به دغا بگشایند

غزل ٢٠٣

سال ھا دفتر ما در گرو صھبا بود

رونق میکده از درس و دعای ما بود

نیکی پیر مغان بین که چو ما بدمستان

ھر چه کردیم به چشم کرمش زیبا بود

دفتر دانش ما جمله بشویید به می

که فلک دیدم و در قصد دل دانا بود

از بتان آن طلب ار حسن شناسی ای دل

کاین کسی گفت که در علم نظر بینا بود

دل چو پرگار به ھر سو دورانی می کرد

و اندر آن دایره سرگشته پابرجا بود

مطرب از درد محبت عملی می پرداخت

که حکیمان جھان را مژه خون پالا بود

می شکفتم ز طرب زان که چو گل بر لب جوی

بر سرم سایه آن سرو سھی بالا بود

پیر گلرنگ من اندر حق ازرق پوشان

رخصت خبث نداد ار نه حکایت ھا بود

قلب اندوده حافظ بر او خرج نشد

کاین معامل به ھمه عیب نھان بینا بود

غزل ٢٠۴

یاد باد آن که نھانت نظری با ما بود

رقم مھر تو بر چھره ما پیدا بود

یاد باد آن که چو چشمت به عتابم می کشت

معجز عیسویت در لب شکرخا بود

یاد باد آن که صبوحی زده در مجلس انس

جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود

یاد باد آن که رخت شمع طرب می افروخت

وین دل سوخته پروانه ناپروا بود

یاد باد آن که در آن بزمگه خلق و ادب

آن که او خنده مستانه زدی صھبا بود

یاد باد آن که چو یاقوت قدح خنده زدی

در میان من و لعل تو حکایت ھا بود

یاد باد آن که نگارم چو کمر بربستی

در رکابش مه نو پیک جھان پیما بود

یاد باد آن که خرابات نشین بودم و مست

وآنچه در مسجدم امروز کم است آن جا بود

یاد باد آن که به اصلاح شما می شد راست

نظم ھر گوھر ناسفته که حافظ را بود

غزل ٢٠۵

تا ز میخانه و می نام و نشان خواھد بود

سر ما خاک ره پیر مغان خواھد بود

حلقه پیر مغان از ازلم در گوش است

بر ھمانیم که بودیم و ھمان خواھد بود

بر سر تربت ما چون گذری ھمت خواه

که زیارتگه رندان جھان خواھد بود

برو ای زاھد خودبین که ز چشم من و تو

راز این پرده نھان است و نھان خواھد بود

ترک عاشق کش من مست برون رفت امروز

تا دگر خون که از دیده روان خواھد بود

چشمم آن دم که ز شوق تو نھد سر به لحد

تا دم صبح قیامت نگران خواھد بود

بخت حافظ گر از این گونه مدد خواھد کرد

زلف معشوقه به دست دگران خواھد بود

غزل ٢٠۶

پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود

مھرورزی تو با ما شھره آفاق بود

یاد باد آن صحبت شب ھا که با نوشین لبان

بحث سر عشق و ذکر حلقه عشاق بود

پیش از این کاین سقف سبز و طاق مینا برکشند

منظر چشم مرا ابروی جانان طاق بود

از دم صبح ازل تا آخر شام ابد

دوستی و مھر بر یک عھد و یک میثاق بود

سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد

ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود

حسن مه رویان مجلس گر چه دل می برد و دین

بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود

بر در شاھم گدایی نکته ای در کار کرد

گفت بر ھر خوان که بنشستم خدا رزاق بود

رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار

دستم اندر دامن ساقی سیمین ساق بود

در شب قدر ار صبوحی کرده ام عیبم مکن

سرخوش آمد یار و جامی بر کنار طاق بود

شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد

دفتر نسرین و گل را زینت اوراق بود

غزل ٢٠٧

یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود

دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود

راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک

بر زبان بود مرا آن چه تو را در دل بود

دل چو از پیر خرد نقل معانی می کرد

عشق می گفت به شرح آن چه بر او مشکل بود

آه از آن جور و تطاول که در این دامگه است

آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود

در دلم بود که بی دوست نباشم ھرگز

چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود

دوش بر یاد حریفان به خرابات شدم

خم می دیدم خون در دل و پا در گل بود

بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق

مفتی عقل در این مسله لایعقل بود

راستی خاتم فیروزه بواسحاقی

خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود

دیدی آن قھقھه کبک خرامان حافظ

که ز سرپنجه شاھین قضا غافل بود

غزل ٢٠٨

خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود

گر تو بیداد کنی شرط مروت نبود

ما جفا از تو ندیدیم و تو خود نپسندی

آن چه در مذھب ارباب طریقت نبود

خیره آن دیده که آبش نبرد گریه عشق

تیره آن دل که در او شمع محبت نبود

دولت از مرغ ھمایون طلب و سایه او

زان که با زاغ و زغن شھپر دولت نبود

گر مدد خواستم از پیر مغان عیب مکن

شیخ ما گفت که در صومعه ھمت نبود

چون طھارت نبود کعبه و بتخانه یکیست

نبود خیر در آن خانه که عصمت نبود

حافظا علم و ادب ورز که در مجلس شاه

ھر که را نیست ادب لایق صحبت نبود

غزل ٢٠٩

قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود

ور نه ھیچ از دل بی رحم تو تقصیر نبود

من دیوانه چو زلف تو رھا می کردم

ھیچ لایقترم از حلقه زنجیر نبود

یا رب این آینه حسن چه جوھر دارد

که در او آه مرا قوت تاثیر نبود

سر ز حسرت به در میکده ھا برگردم

چون شناسای تو در صومعه یک پیر نبود

نازنینتر ز قدت در چمن ناز نرست

خوشتر از نقش تو در عالم تصویر نبود

تا مگر ھمچو صبا باز به کوی تو رسم

حاصلم دوش بجز ناله شبگیر نبود

آن کشیدم ز تو ای آتش ھجران که چو شمع

جز فنای خودم از دست تو تدبیر نبود

آیتی بود عذاب انده حافظ بی تو

که بر ھیچ کسش حاجت تفسیر نبود

غزل ٢١٠

دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود

تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود

دل که از ناوک مژگان تو در خون می گشت

باز مشتاق کمانخانه ابروی تو بود

صبا کز تو پیامی می داد 􀬲 ھم عفا

ور نه در کس نرسیدیم که از کوی تو بود

عالم از شور و شر عشق خبر ھیچ نداشت

فتنه انگیز جھان غمزه جادوی تو بود

من سرگشته ھم از اھل سلامت بودم

دام راھم شکن طره ھندوی تو بود

بگشا بند قبا تا بگشاید دل من

که گشادی که مرا بود ز پھلوی تو بود

به وفای تو که بر تربت حافظ بگذر

کز جھان می شد و در آرزوی روی تو بود

غزل ٢١١

دوش می آمد و رخساره برافروخته بود

تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود

رسم عاشق کشی و شیوه شھرآشوبی

جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود

جان عشاق سپند رخ خود می دانست

و آتش چھره بدین کار برافروخته بود

گر چه می گفت که زارت بکشم می دیدم

که نھانش نظری با من دلسوخته بود

کفر زلفش ره دین می زد و آن سنگین دل

در پی اش مشعلی از چھره برافروخته بود

دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت

که تلف کرد و که اندوخته بود

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد

آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود

گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ

یا رب این قلب شناسی ز که آموخته بود

غزل ٢١٢

یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود

و از لب ساقی شرابم در مذاق افتاده بود

از سر مستی دگر با شاھد عھد شباب

رجعتی می خواستم لیکن طلاق افتاده بود

در مقامات طریقت ھر کجا کردیم سیر

عافیت را با نظربازی فراق افتاده بود

ساقیا جام دمادم ده که در سیر طریق

ھر که عاشق وش نیامد در نفاق افتاده بود

ای معبر مژده ای فرما که دوشم آفتاب

در شکرخواب صبوحی ھم وثاق افتاده بود

نقش می بستم که گیرم گوشه ای زان چشم مست

طاقت و صبر از خم ابروش طاق افتاده بود

گر نکردی نصرت دین شاه یحیی از کرم

کار ملک و دین ز نظم و اتساق افتاده بود

حافظ آن ساعت که این نظم پریشان می نوشت

طایر فکرش به دام اشتیاق افتاده بود

غزل ٢١٣

گوھر مخزن اسرار ھمان است که بود

حقه مھر بدان مھر و نشان است که بود

عاشقان زمره ارباب امانت باشند

لاجرم چشم گھربار ھمان است که بود

از صبا پرس که ما را ھمه شب تا دم صبح

بوی زلف تو ھمان مونس جان است که بود

طالب لعل و گھر نیست وگرنه خورشید

ھمچنان در عمل معدن و کان است که بود

کشته غمزه خود را به زیارت دریاب

زان که بیچاره ھمان دل نگران است که بود

رنگ خون دل ما را که نھان می داری

ھمچنان در لب لعل تو عیان است که بود

زلف ھندوی تو گفتم که دگر ره نزند

سال ھا رفت و بدان سیرت و سان است که بود

حافظا بازنما قصه خونابه چشم

که بر این چشمه ھمان آب روان است که بود

غزل ٢١۴

دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود

تعبیر رفت و کار به دولت حواله بود

چھل سال رنج و غصه کشیدیم و عاقبت

تدبیر ما به دست شراب دوساله بود

آن نافه مراد که می خواستم ز بخت

در چین زلف آن بت مشکین کلاله بود

از دست برده بود خمار غمم سحر

دولت مساعد آمد و می در پیاله بود

بر آستان میکده خون می خورم مدام

روزی ما ز خوان قدر این نواله بود

ھر کو نکاشت مھر و ز خوبی گلی نچید

در رھگذار باد نگھبان لاله بود

بر طرف گلشنم گذر افتاد وقت صبح

آن دم که کار مرغ سحر آه و ناله بود

دیدیم شعر دلکش حافظ به مدح شاه

یک بیت از این قصیده به از صد رساله بود

آن شاه تندحمله که خورشید شیرگیر

پیشش به روز معرکه کمتر غزاله بود

غزل ٢١۵

به کوی میکده یا رب سحر چه مشغله بود

که جوش شاھد و ساقی و شمع و مشعله بود

حدیث عشق که از حرف و صوت مستغنیست

به ناله دف و نی در خروش و ولوله بود

مباحثی که در آن مجلس جنون می رفت

ورای مدرسه و قال و قیل مسله بود

دل از کرشمه ساقی به شکر بود ولی

ز نامساعدی بختش اندکی گله بود

قیاس کردم و آن چشم جادوانه مست

ھزار ساحر چون سامریش در گله بود

بگفتمش به لبم بوسه ای حوالت کن

به خنده گفت کی ات با من این معامله بود

ز اخترم نظری سعد در ره است که دوش

میان ماه و رخ یار من مقابله بود

دھان یار که درمان درد حافظ داشت

فغان که وقت مروت چه تنگ حوصله بود

غزل ٢١۶

آن یار کز او خانه ما جای پری بود

سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود

دل گفت فروکش کنم این شھر به بویش

بیچاره ندانست که یارش سفری بود

تنھا نه ز راز دل من پرده برافتاد

تا بود فلک شیوه او پرده دری بود

منظور خردمند من آن ماه که او را

با حسن ادب شیوه صاحب نظری بود

از چنگ منش اختر بدمھر به دربرد

آری چه کنم دولت دور قمری بود

عذری بنه ای دل که تو درویشی و او را

در مملکت حسن سر تاجوری بود

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت

باقی ھمه بی حاصلی و بی خبری بود

خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرین

افسوس که آن گنج روان رھگذری بود

خود را بکش ای بلبل از این رشک که گل را

با باد صبا وقت سحر جلوه گری بود

ھر گنج سعادت که خدا داد به حافظ

از یمن دعای شب و ورد سحری بود

غزل ٢١٧

مسلمانان مرا وقتی دلی بود

که با وی گفتمی گر مشکلی بود

به گردابی چو می افتادم از غم

به تدبیرش امید ساحلی بود

دلی ھمدرد و یاری مصلحت بین

که استظھار ھر اھل دلی بود

ز من ضایع شد اندر کوی جانان

چه دامنگیر یا رب منزلی بود

ھنر بی عیب حرمان نیست لیکن

ز من محرومتر کی سالی بود

بر این جان پریشان رحمت آرید

که وقتی کاردانی کاملی بود

مرا تا عشق تعلیم سخن کرد

حدیثم نکته ھر محفلی بود

مگو دیگر که حافظ نکته دان است

که ما دیدیم و محکم جاھلی بود

غزل ٢١٨

در ازل ھر کو به فیض دولت ارزانی بود

تا ابد جام مرادش ھمدم جانی بود

من ھمان ساعت که از می خواستم شد توبه کار

گفتم این شاخ ار دھد باری پشیمانی بود

خود گرفتم کافکنم سجاده چون سوسن به دوش

ھمچو گل بر خرقه رنگ می مسلمانی بود

بی چراغ جام در خلوت نمی یارم نشست

زان که کنج اھل دل باید که نورانی بود

ھمت عالی طلب جام مرصع گو مباش

رند را آب عنب یاقوت رمانی بود

گر چه بی سامان نماید کار ما سھلش مبین

کاندر این کشور گدایی رشک سلطانی بود

نیک نامی خواھی ای دل با بدان صحبت مدار

خودپسندی جان من برھان نادانی بود

مجلس انس و بھار و بحث شعر اندر میان

نستدن جام می از جانان گران جانی بود

دی عزیزی گفت حافظ می خورد پنھان شراب

ای عزیز من نه عیب آن به که پنھانی بود

غزل ٢١٩

کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود

بنفشه در قدم او نھاد سر به سجود

بنوش جام صبوحی به ناله دف و چنگ

ببوس غبغب ساقی به نغمه نی و عود

به دور گل منشین بی شراب و شاھد و چنگ

که ھمچو روز بقا ھفته ای بود معدود

شد از خروج ریاحین چو آسمان روشن

زمین به اختر میمون و طالع مسعود

ز دست شاھد نازک عذار عیسی دم

شراب نوش و رھا کن حدیث عاد و ثمود

جھان چو خلد برین شد به دور سوسن و گل

ولی چه سود که در وی نه ممکن است خلود

چو گل سوار شود بر ھوا سلیمان وار

سحر که مرغ درآید به نغمه داوود

به باغ تازه کن آیین دین زردشتی

کنون که لاله برافروخت آتش نمرود

بخواه جام صبوحی به یاد آصف عھد

وزیر ملک سلیمان عماد دین محمود

بود که مجلس حافظ به یمن تربیتش

ھر آن چه می طلبد جمله باشدش موجود

غزل ٢٢٠

از دیده خون دل ھمه بر روی ما رود

بر روی ما ز دیده چه گویم چه ھا رود

ما در درون سینه ھوایی نھفته ایم

بر باد اگر رود دل ما زان ھوا رود

خورشید خاوری کند از رشک جامه چاک

گر ماه مھرپرور من در قبا رود

بر خاک راه یار نھادیم روی خویش

بر روی ما رواست اگر آشنا رود

سیل است آب دیده و ھر کس که بگذرد

گر خود دلش ز سنگ بود ھم ز جا رود

ما را به آب دیده شب و روز ماجراست

زان رھگذر که بر سر کویش چرا رود

حافظ به کوی میکده دایم به صدق دل

چون صوفیان صومعه دار از صفا رود

غزل ٢٢١

چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود

ور آشتی طلبم با سر عتاب رود

چو ماه نو ره بیچارگان نظاره

زند به گوشه ابرو و در نقاب رود

شب شراب خرابم کند به بیداری

وگر به روز شکایت کنم به خواب رود

طریق عشق پرآشوب و فتنه است ای دل

بیفتد آن که در این راه با شتاب رود

گدایی در جانان به سلطنت مفروش

کسی ز سایه این در به آفتاب رود

سواد نامه موی سیاه چون طی شد

بیاض کم نشود گر صد انتخاب رود

حباب را چو فتد باد نخوت اندر سر

کلاه داریش اندر سر شراب رود

حجاب راه تویی حافظ از میان برخیز

خوشا کسی که در این راه بی حجاب رود

غزل ٢٢٢

از سر کوی تو ھر کو به ملالت برود

نرود کارش و آخر به خجالت برود

کاروانی که بود بدرقه اش حفظ خدا

به تجمل بنشیند به جلالت برود

سالک از نور ھدایت ببرد راه به دوست

که به جایی نرسد گر به ضلالت برود

کام خود آخر عمر از می و معشوق بگیر

حیف اوقات که یک سر به بطالت برود

ای دلیل دل گمگشته خدا را مددی

که غریب ار نبرد ره به دلالت ببرد

حکم مستوری و مستی ھمه بر خاتم تست

کس ندانست که آخر به چه حالت برود

حافظ از چشمه حکمت به کف آور جامی

بو که از لوح دلت نقش جھالت برود

غزل ٢٢٣

ھرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود

ھرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود

از دماغ من سرگشته خیال دھنت

به جفای فلک و غصه دوران نرود

در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند

تا ابد سر نکشد و از سر پیمان نرود

ھر چه جز بار غمت بر دل مسکین من است

برود از دل من و از دل من آن نرود

آن چنان مھر توام در دل و جان جای گرفت

که اگر سر برود از دل و از جان نرود

گر رود از پی خوبان دل من معذور است

درد دارد چه کند کز پی درمان نرود

ھر که خواھد که چو حافظ نشود سرگردان

دل به خوبان ندھد و از پی ایشان نرود

غزل ٢٢۴

خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود

به ھر درش که بخوانند بی خبر نرود

طمع در آن لب شیرین نکردنم اولی

ولی چگونه مگس از پی شکر نرود

سواد دیده غمدیده ام به اشک مشوی

که نقش خال توام ھرگز از نظر نرود

ز من چو باد صبا بوی خود دریغ مدار

چرا که بی سر زلف توام به سر نرود

دلا مباش چنین ھرزه گرد و ھرجایی

که ھیچ کار ز پیشت بدین ھنر نرود

مکن به چشم حقارت نگاه در من مست

که آبروی شریعت بدین قدر نرود

من گدا ھوس سروقامتی دارم

که دست در کمرش جز به سیم و زر نرود

تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری

وفای عھد من از خاطرت به درنرود

سیاه نامه تر از خود کسی نمی بینم

چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود

به تاج ھدھدم از ره مبر که باز سفید

چو باشه در پی ھر صید مختصر نرود

بیار باده و اول به دست حافظ ده

به شرط آن که ز مجلس سخن به درنرود

غزل ٢٢۵

ساقی حدیث سرو و گل و لاله می رود

وین بحث با ثلاثه غساله می رود

می ده که نوعروس چمن حد حسن یافت

کار این زمان ز صنعت دلاله می رود

شکرشکن شوند ھمه طوطیان ھند

زین قند پارسی که به بنگاله می رود

طی مکان ببین و زمان در سلوک شعر

کاین طفل یک شبه ره یک ساله می رود

آن چشم جادوانه عابدفریب بین

کش کاروان سحر ز دنباله می رود

از ره مرو به عشوه دنیا که این عجوز

مکاره می نشیند و محتاله می رود

باد بھار می وزد از گلستان شاه

و از ژاله باده در قدح لاله می رود

حافظ ز شوق مجلس سلطان غیاث دین

غافل مشو که کار تو از ناله می رود

غزل ٢٢۶

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

وین راز سر به مھر به عالم سمر شود

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر

آری شود ولیک به خون جگر شود

خواھم شدن به میکده گریان و دادخواه

کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود

از ھر کرانه تیر دعا کرده ام روان

باشد کز آن میانه یکی کارگر شود

ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو

لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود

از کیمیای مھر تو زر گشت روی من

آری به یمن لطف شما خاک زر شود

در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب

یا رب مباد آن که گدا معتبر شود

بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی

مقبول طبع مردم صاحب نظر شود

این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست

سرھا بر آستانه او خاک در شود

حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست

دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود

غزل ٢٢٧

گر چه بر واعظ شھر این سخن آسان نشود

تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود

رندی آموز و کرم کن که نه چندان ھنر است

حیوانی که ننوشد می و انسان نشود

گوھر پاک بباید که شود قابل فیض

ور نه ھر سنگ و گلی لل و مرجان نشود

اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش

که به تلبیس و حیل دیو مسلمان نشود

عشق می ورزم و امید که این فن شریف

چون ھنرھای دگر موجب حرمان نشود

دوش می گفت که فردا بدھم کام دلت

سببی ساز خدایا که پشیمان نشود

حسن خلقی ز خدا می طلبم خوی تو را

تا دگر خاطر ما از تو پریشان نشود

ذره را تا نبود ھمت عالی حافظ

طالب چشمه خورشید درخشان نشود

غزل ٢٢٨

گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود

پیش پایی به چراغ تو ببینم چه شود

یا رب اندر کنف سایه آن سرو بلند

گر من سوخته یک دم بنشینم چه شود

آخر ای خاتم جمشید ھمایون آثار

گر فتد عکس تو بر نقش نگینم چه شود

واعظ شھر چو مھر ملک و شحنه گزید

من اگر مھر نگاری بگزینم چه شود

عقلم از خانه به دررفت و گر می این است

دیدم از پیش که در خانه دینم چه شود

صرف شد عمر گران مایه به معشوقه و می

تا از آنم چه به پیش آید از اینم چه شود

خواجه دانست که من عاشقم و ھیچ نگفت

حافظ ار نیز بداند که چنینم چه شود

غزل ٢٢٩

بخت از دھان دوست نشانم نمی دھد

دولت خبر ز راز نھانم نمی دھد

از بھر بوسه ای ز لبش جان ھمی دھم

اینم ھمی ستاند و آنم نمی دھد

مردم در این فراق و در آن پرده راه نیست

یا ھست و پرده دار نشانم نمی دھد

زلفش کشید باد صبا چرخ سفله بین

کان جا مجال بادوزانم نمی دھد

چندان که بر کنار چو پرگار می شدم

دوران چو نقطه ره به میانم نمی دھد

شکر به صبر دست دھد عاقبت ولی

بدعھدی زمانه زمانم نمی دھد

گفتم روم به خواب و ببینم جمال دوست

حافظ ز آه و ناله امانم نمی دھد

غزل ٢٣٠

اگر به باده مشکین دلم کشد شاید

که بوی خیر ز زھد ریا نمی آید

جھانیان ھمه گر منع من کنند از عشق

من آن کنم که خداوندگار فرماید

طمع ز فیض کرامت مبر که خلق کریم

گنه ببخشد و بر عاشقان ببخشاید

مقیم حلقه ذکر است دل بدان امید

که حلقه ای ز سر زلف یار بگشاید

تو را که حسن خداداده ھست و حجله بخت

چه حاجت است که مشاطه ات بیاراید

چمن خوش است و ھوا دلکش است و می بی غش

کنون بجز دل خوش ھیچ در نمی باید

جمیله ایست عروس جھان ولی ھش دار

که این مخدره در عقد کس نمی آید

به لابه گفتمش ای ماه رخ چه باشد اگر

به یک شکر ز تو دلخسته ای بیاساید

به خنده گفت که حافظ خدای را مپسند

که بوسه تو رخ ماه را بیالاید

غزل ٢٣١

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید

گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید

گفتم ز مھرورزان رسم وفا بیاموز

گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید

گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم

گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد

گفتا اگر بدانی ھم اوت رھبر آید

گفتم خوشا ھوایی کز باد صبح خیزد

گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت

گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید

گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد

گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید

گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد

گفتا خموش حافظ کاین غصه ھم سر آید

غزل ٢٣٢

بر سر آنم که گر ز دست برآید

دست به کاری زنم که غصه سر آید

خلوت دل نیست جای صحبت اضداد

دیو چو بیرون رود فرشته درآید

صحبت حکام ظلمت شب یلداست

نور ز خورشید جوی بو که برآید

بر در ارباب بی مروت دنیا

چند نشینی که خواجه کی به درآید

ترک گدایی مکن که گنج بیابی

از نظر ره روی که در گذر آید

صالح و طالح متاع خویش نمودند

تا که قبول افتد و که در نظر آید

بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر

باغ شود سبز و شاخ گل به بر آید

غفلت حافظ در این سراچه عجب نیست

ھر که به میخانه رفت بی خبر آید

غزل ٢٣٣

دست از طلب ندارم تا کام من برآید

یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید

بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر

کز آتش درونم دود از کفن برآید

بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران

بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید

جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش

نگرفته ھیچ کامی جان از بدن برآید

از حسرت دھانش آمد به تنگ جانم

خود کام تنگدستان کی زان دھن برآید

گویند ذکر خیرش در خیل عشقبازان

ھر جا که نام حافظ در انجمن برآید

غزل ٢٣۴

چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید

ز باغ عارض ساقی ھزار لاله برآید

نسیم در سر گل بشکند کلاله سنبل

چو از میان چمن بوی آن کلاله برآید

حکایت شب ھجران نه آن حکایت حالیست

که شمه ای ز بیانش به صد رساله برآید

ز گرد خوان نگون فلک طمع نتوان داشت

که بی ملالت صد غصه یک نواله برآید

به سعی خود نتوان برد پی به گوھر مقصود

خیال باشد کاین کار بی حواله برآید

گرت چو نوح نبی صبر ھست در غم طوفان

بلا بگردد و کام ھزارساله برآید

نسیم زلف تو چون بگذرد به تربت حافظ

ز خاک کالبدش صد ھزار لاله برآید

غزل ٢٣۵

زھی خجسته زمانی که یار بازآید

به کام غمزدگان غمگسار بازآید

به پیش خیل خیالش کشیدم ابلق چشم

بدان امید که آن شھسوار بازآید

اگر نه در خم چوگان او رود سر من

ز سر نگویم و سر خود چه کار بازآید

مقیم بر سر راھش نشسته ام چون گرد

بدان ھوس که بدین رھگذار بازآید

دلی که با سر زلفین او قراری داد

گمان مبر که بدان دل قرار بازآید

چه جورھا که کشیدند بلبلان از دی

به بوی آن که دگر نوبھار بازآید

ز نقش بند قضا ھست امید آن حافظ

که ھمچو سرو به دستم نگار بازآید

غزل ٢٣۶

اگر آن طایر قدسی ز درم بازآید

عمر بگذشته به پیرانه سرم بازآید

دارم امید بر این اشک چو باران که دگر

برق دولت که برفت از نظرم بازآید

آن که تاج سر من خاک کف پایش بود

از خدا می طلبم تا به سرم بازآید

خواھم اندر عقبش رفت به یاران عزیز

شخصم ار بازنیاید خبرم بازآید

گر نثار قدم یار گرامی نکنم

گوھر جان به چه کار دگرم بازآید

کوس نودولتی از بام سعادت بزنم

گر ببینم که مه نوسفرم بازآید

مانعش غلغل چنگ است و شکرخواب صبوح

ور نه گر بشنود آه سحرم بازآید

آرزومند رخ شاه چو ماھم حافظ

ھمتی تا به سلامت ز درم بازآید

غزل ٢٣٧

نفس برآمد و کام از تو بر نمی آید

فغان که بخت من از خواب در نمی آید

صبا به چشم من انداخت خاکی از کویش

که آب زندگیم در نظر نمی آید

قد بلند تو را تا به بر نمی گیرم

درخت کام و مرادم به بر نمی آید

مگر به روی دلارای یار ما ور نی

به ھیچ وجه دگر کار بر نمی آید

مقیم زلف تو شد دل که خوش سوادی دید

وز آن غریب بلاکش خبر نمی آید

ز شست صدق گشادم ھزار تیر دعا

ولی چه سود یکی کارگر نمی آید

بسم حکایت دل ھست با نسیم سحر

ولی به بخت من امشب سحر نمی آید

در این خیال به سر شد زمان عمر و ھنوز

بلای زلف سیاھت به سر نمی آید

ز بس که شد دل حافظ رمیده از ھمه کس

کنون ز حلقه زلفت به در نمی آید

غزل ٢٣٨

جھان بر ابروی عید از ھلال وسمه کشید

ھلال عید در ابروی یار باید دید

شکسته گشت چو پشت ھلال قامت من

کمان ابروی یارم چو وسمه بازکشید

مگر نسیم خطت صبح در چمن بگذشت

که گل به بوی تو بر تن چو صبح جامه درید

نبود چنگ و رباب و نبید و عود که بود

گل وجود من آغشته گلاب و نبید

بیا که با تو بگویم غم ملالت دل

چرا که بی تو ندارم مجال گفت و شنید

بھای وصل تو گر جان بود خریدارم

که جنس خوب مبصر به ھر چه دید خرید

چو ماه روی تو در شام زلف می دیدم

شبم به روی تو روشن چو روز می گردید

به لب رسید مرا جان و برنیامد کام

به سر رسید امید و طلب به سر نرسید

ز شوق روی تو حافظ نوشت حرفی چند

بخوان ز نظمش و در گوش کن چو مروارید

غزل ٢٣٩

رسید مژده که آمد بھار و سبزه دمید

وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید

صفیر مرغ برآمد بط شراب کجاست

فغان فتاد به بلبل نقاب گل که کشید

ز میوه ھای بھشتی چه ذوق دریابد

ھر آن که سیب زنخدان شاھدی نگزید

مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب

به راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید

ز روی ساقی مه وش گلی بچین امروز

که گرد عارض بستان خط بنفشه دمید

چنان کرشمه ساقی دلم ز دست ببرد

که با کسی دگرم نیست برگ گفت و شنید

من این مرقع رنگین چو گل بخواھم سوخت

که پیر باده فروشش به جرعه ای نخرید

بھار می گذرد دادگسترا دریاب

که رفت موسم و حافظ ھنوز می نچشید

غزل ٢۴٠

ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزید

وجه می می خواھم و مطرب که می گوید رسید

شاھدان در جلوه و من شرمسار کیسه ام

بار عشق و مفلسی صعب است می باید کشید

قحط جود است آبروی خود نمی باید فروخت

باده و گل از بھای خرقه می باید خرید

گوییا خواھد گشود از دولتم کاری که دوش

من ھمی کردم دعا و صبح صادق می دمید

با لبی و صد ھزاران خنده آمد گل به باغ

از کریمی گوییا در گوشه ای بویی شنید

دامنی گر چاک شد در عالم رندی چه باک

جامه ای در نیک نامی نیز می باید درید

این لطایف کز لب لعل تو من گفتم که گفت

وین تطاول کز سر زلف تو من دیدم که دید

عدل سلطان گر نپرسد حال مظلومان عشق

گوشه گیران را ز آسایش طمع باید برید

تیر عاشق کش ندانم بر دل حافظ که زد

این قدر دانم که از شعر ترش خون می چکید

غزل ٢۴١

معاشران ز حریف شبانه یاد آرید

حقوق بندگی مخلصانه یاد آرید

به وقت سرخوشی از آه و ناله عشاق

به صوت و نغمه چنگ و چغانه یاد آرید

چو لطف باده کند جلوه در رخ ساقی

ز عاشقان به سرود و ترانه یاد آرید

چو در میان مراد آورید دست امید

ز عھد صحبت ما در میانه یاد آرید

سمند دولت اگر چند سرکشیده رود

ز ھمرھان به سر تازیانه یاد آرید

نمی خورید زمانی غم وفاداران

ز بی وفایی دور زمانه یاد آرید

به وجه مرحمت ای ساکنان صدر جلال

ز روی حافظ و این آستانه یاد آرید

غزل ٢۴٢

بیا که رایت منصور پادشاه رسید

نوید فتح و بشارت به مھر و ماه رسید

جمال بخت ز روی ظفر نقاب انداخت

کمال عدل به فریاد دادخواه رسید

سپھر دور خوش اکنون کند که ماه آمد

جھان به کام دل اکنون رسد که شاه رسید

ز قاطعان طریق این زمان شوند ایمن

قوافل دل و دانش که مرد راه رسید

عزیز مصر به رغم برادران غیور

ز قعر چاه برآمد به اوج ماه رسید

کجاست صوفی دجال فعل ملحدشکل

بگو بسوز که مھدی دین پناه رسید

صبا بگو که چه ھا بر سرم در این غم عشق

ز آتش دل سوزان و دود آه رسید

ز شوق روی تو شاھا بدین اسیر فراق

ھمان رسید کز آتش به برگ کاه رسید

مرو به خواب که حافظ به بارگاه قبول

ز ورد نیم شب و درس صبحگاه رسید

غزل ٢۴٣

بوی خوش تو ھر که ز باد صبا شنید

از یار آشنا سخن آشنا شنید

ای شاه حسن چشم به حال گدا فکن

کاین گوش بس حکایت شاه و گدا شنید

خوش می کنم به باده مشکین مشام جان

کز دلق پوش صومعه بوی ریا شنید

سر خدا که عارف سالک به کس نگفت

در حیرتم که باده فروش از کجا شنید

یا رب کجاست محرم رازی که یک زمان

دل شرح آن دھد که چه گفت و چه ھا شنید

اینش سزا نبود دل حق گزار من

کز غمگسار خود سخن ناسزا شنید

محروم اگر شدم ز سر کوی او چه شد

از گلشن زمانه که بوی وفا شنید

ساقی بیا که عشق ندا می کند بلند

کان کس که گفت قصه ما ھم ز ما شنید

ما باده زیر خرقه نه امروز می خوریم

صد بار پیر میکده این ماجرا شنید

ما می به بانگ چنگ نه امروز می کشیم

بس دور شد که گنبد چرخ این صدا شنید

پند حکیم محض صواب است و عین خیر

فرخنده آن کسی که به سمع رضا شنید

حافظ وظیفه تو دعا گفتن است و بس

دربند آن مباش که نشنید یا شنید

غزل ٢۴۴

معاشران گره از زلف یار باز کنید

شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند

و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید

رباب و چنگ به بانگ بلند می گویند

که گوش ھوش به پیغام اھل راز کنید

به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد

گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید

میان عاشق و معشوق فرق بسیار است

چو یار ناز نماید شما نیاز کنید

نخست موعظه پیر صحبت این حرف است

که از مصاحب ناجنس احتراز کنید

ھر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق

بر او نمرده به فتوای من نماز کنید

وگر طلب کند انعامی از شما حافظ

حوالتش به لب یار دلنواز کنید

غزل ٢۴۵

الا ای طوطی گویای اسرار

مبادا خالیت شکر ز منقار

سرت سبز و دلت خوش باد جاوید

که خوش نقشی نمودی از خط یار

سخن سربسته گفتی با حریفان

خدا را زین معما پرده بردار

به روی ما زن از ساغر گلابی

که خواب آلوده ایم ای بخت بیدار

چه ره بود این که زد در پرده مطرب

که می رقصند با ھم مست و ھشیار

از آن افیون که ساقی در می افکند

حریفان را نه سر ماند نه دستار

سکندر را نمی بخشند آبی

به زور و زر میسر نیست این کار

بیا و حال اھل درد بشنو

به لفظ اندک و معنی بسیار

بت چینی عدوی دین و دل ھاست

خداوندا دل و دینم نگه دار

به مستوران مگو اسرار مستی

حدیث جان مگو با نقش دیوار

به یمن دولت منصور شاھی

علم شد حافظ اندر نظم اشعار

خداوندی به جای بندگان کرد

خداوندا ز آفاتش نگه دار

غزل ٢۴۶

عید است و آخر گل و یاران در انتظار

ساقی به روی شاه ببین ماه و می بیار

دل برگرفته بودم از ایام گل ولی

کاری بکرد ھمت پاکان روزه دار

دل در جھان مبند و به مستی سال کن

از فیض جام و قصه جمشید کامگار

جز نقد جان به دست ندارم شراب کو

کان نیز بر کرشمه ساقی کنم نثار

خوش دولتیست خرم و خوش خسروی کریم

یا رب ز چشم زخم زمانش نگاه دار

می خور به شعر بنده که زیبی دگر دھد

جام مرصع تو بدین در شاھوار

گر فوت شد سحور چه نقصان صبوح ھست

از می کنند روزه گشا طالبان یار

زان جا که پرده پوشی عفو کریم توست

بر قلب ما ببخش که نقدیست کم عیار

ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود

تسبیح شیخ و خرقه رند شرابخوار

حافظ چو رفت روزه و گل نیز می رود

ناچار باده نوش که از دست رفت کار

غزل ٢۴٧

صبا ز منزل جانان گذر دریغ مدار

وز او به عاشق بی دل خبر دریغ مدار

به شکر آن که شکفتی به کام بخت ای گل

نسیم وصل ز مرغ سحر دریغ مدار

حریف عشق تو بودم چو ماه نو بودی

کنون که ماه تمامی نظر دریغ مدار

جھان و ھر چه در او ھست سھل و مختصر است

ز اھل معرفت این مختصر دریغ مدار

کنون که چشمه قند است لعل نوشینت

سخن بگوی و ز طوطی شکر دریغ مدار

مکارم تو به آفاق می برد شاعر

از او وظیفه و زاد سفر دریغ مدار

چو ذکر خیر طلب می کنی سخن این است

که در بھای سخن سیم و زر دریغ مدار

غبار غم برود حال خوش شود حافظ

تو آب دیده از این رھگذر دریغ مدار

غزل ٢۴٨

ای صبا نکھتی از کوی فلانی به من آر

زار و بیمار غمم راحت جانی به من آر

قلب بی حاصل ما را بزن اکسیر مراد

یعنی از خاک در دوست نشانی به من آر

در کمینگاه نظر با دل خویشم جنگ است

ز ابرو و غمزه او تیر و کمانی به من آر

در غریبی و فراق و غم دل پیر شدم

ساغر می ز کف تازه جوانی به من آر

منکران را ھم از این می دو سه ساغر بچشان

وگر ایشان نستانند روانی به من آر

ساقیا عشرت امروز به فردا مفکن

یا ز دیوان قضا خط امانی به من آر

دلم از دست بشد دوش چو حافظ می گفت

کای صبا نکھتی از کوی فلانی به من آر

غزل ٢۴٩

ای صبا نکھتی از خاک ره یار بیار

ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار

نکته ای روح فزا از دھن دوست بگو

نامه ای خوش خبر از عالم اسرار بیار

تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشام

شمه ای از نفحات نفس یار بیار

به وفای تو که خاک ره آن یار عزیز

بی غباری که پدید آید از اغیار بیار

گردی از رھگذر دوست به کوری رقیب

بھر آسایش این دیده خونبار بیار

خامی و ساده دلی شیوه جانبازان نیست

خبری از بر آن دلبر عیار بیار

شکر آن را که تو در عشرتی ای مرغ چمن

به اسیران قفس مژده گلزار بیار

کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست

عشوه ای زان لب شیرین شکربار بیار

روزگاریست که دل چھره مقصود ندید

ساقیا آن قدح آینه کردار بیار

دلق حافظ به چه ارزد به می اش رنگین کن

وان گھش مست و خراب از سر بازار بیار

غزل ٢۵٠

روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر

خرمن سوختگان را ھمه گو باد ببر

ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا

گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر

زلف چون عنبر خامش که ببوید ھیھات

ای دل خام طمع این سخن از یاد ببر

سینه گو شعله آتشکده فارس بکش

دیده گو آب رخ دجله بغداد ببر

دولت پیر مغان باد که باقی سھل است

دیگری گو برو و نام من از یاد ببر

سعی نابرده در این راه به جایی نرسی

مزد اگر می طلبی طاعت استاد ببر

روز مرگم نفسی وعده دیدار بده

وان گھم تا به لحد فارغ و آزاد ببر

دوش می گفت به مژگان درازت بکشم

یا رب از خاطرش اندیشه بیداد ببر

حافظ اندیشه کن از نازکی خاطر یار

برو از درگھش این ناله و فریاد ببر

غزل ٢۵١

شب وصل است و طی شد نامه ھجر

سلام فیه حتی مطلع الفجر

دلا در عاشقی ثابت قدم باش

که در این ره نباشد کار بی اجر

من از رندی نخواھم کرد توبھ

و لو آذیتنی بالھجر و الحجر

برآی ای صبح روشن دل خدا را

که بس تاریک می بینم شب ھجر

دلم رفت و ندیدم روی دلدار

فغان از این تطاول آه از این زجر

وفا خواھی جفاکش باش حافظ

فان الربح و الخسران فی التجر

غزل ٢۵٢

گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر

بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر

خرم آن روز که با دیده گریان بروم

تا زنم آب در میکده یک بار دگر

معرفت نیست در این قوم خدا را سببی

تا برم گوھر خود را به خریدار دگر

یار اگر رفت و حق صحبت دیرین نشناخت

حاش لله که روم من ز پی یار دگر

گر مساعد شودم دایره چرخ کبود

ھم به دست آورمش باز به پرگار دگر

عافیت می طلبد خاطرم ار بگذارند

غمزه شوخش و آن طره طرار دگر

راز سربسته ما بین که به دستان گفتند

ھر زمان با دف و نی بر سر بازار دگر

ھر دم از درد بنالم که فلک ھر ساعت

کندم قصد دل ریش به آزار دگر

بازگویم نه در این واقعه حافظ تنھاست

غرقه گشتند در این بادیه بسیار دگر

غزل ٢۵٣

ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر

بازآ که ریخت بی گل رویت بھار عمر

از دیده گر سرشک چو باران چکد رواست

کاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر

این یک دو دم که مھلت دیدار ممکن است

دریاب کار ما که نه پیداست کار عمر

تا کی می صبوح و شکرخواب بامداد

ھشیار گرد ھان که گذشت اختیار عمر

دی در گذار بود و نظر سوی ما نکرد

بیچاره دل که ھیچ ندید از گذار عمر

اندیشه از محیط فنا نیست ھر که را

بر نقطه دھان تو باشد مدار عمر

در ھر طرف که ز خیل حوادث کمین گھیست

زان رو عنان گسسته دواند سوار عمر

بی عمر زنده ام من و این بس عجب مدار

روز فراق را که نھد در شمار عمر

حافظ سخن بگوی که بر صفحه جھان

این نقش ماند از قلمت یادگار عمر

غزل ٢۵۴

دیگر ز شاخ سرو سھی بلبل صبور

گلبانگ زد که چشم بد از روی گل به دور

ای گلبشکر آن که تویی پادشاه حسن

با بلبلان بی دل شیدا مکن غرور

از دست غیبت تو شکایت نمی کنم

تا نیست غیبتی نبود لذت حضور

گر دیگران به عیش و طرب خرمند و شاد

ما را غم نگار بود مایه سرور

زاھد اگر به حور و قصور است امیدوار

ما را شرابخانه قصور است و یار حور

می خور به بانگ چنگ و مخور غصه ور کسی

گوید تو را که باده مخور گو ھوالغفور

حافظ شکایت از غم ھجران چه می کنی

در ھجر وصل باشد و در ظلمت است نور

غزل ٢۵۵

یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن

وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور

گر بھار عمر باشد باز بر تخت چمن

چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت

دایما یک سان نباشد حال دوران غم مخور

ھان مشو نومید چون واقف نه ای از سر غیب

باشد اندر پرده بازی ھای پنھان غم مخور

ای دل ار سیل فنا بنیاد ھستی برکند

چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور

در بیابان گر به شوق کعبه خواھی زد قدم

سرزنش ھا گر کند خار مغیلان غم مخور

گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید

ھیچ راھی نیست کان را نیست پایان غم مخور

حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب

جمله می داند خدای حال گردان غم مخور

حافظا در کنج فقر و خلوت شب ھای تار

تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

غزل ٢۵۶

نصیحتی کنمت بشنو و بھانه مگیر

ھر آن چه ناصح مشفق بگویدت بپذیر

ز وصل روی جوانان تمتعی بردار

که در کمینگه عمر است مکر عالم پیر

نعیم ھر دو جھان پیش عاشقان بجوی

که این متاع قلیل است و آن عطای کثیر

معاشری خوش و رودی بساز می خواھم

که درد خویش بگویم به ناله بم و زیر

بر آن سرم که ننوشم می و گنه نکنم

اگر موافق تدبیر من شود تقدیر

چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند

گر اندکی نه به وفق رضاست خرده مگیر

چو لاله در قدحم ریز ساقیا می و مشک

که نقش خال نگارم نمی رود ز ضمیر

بیار ساغر در خوشاب ای ساقی

حسود گو کرم آصفی ببین و بمیر

به عزم توبه نھادم قدح ز کف صد بار

ولی کرشمه ساقی نمی کند تقصیر

می دوساله و محبوب چارده ساله

ھمین بس است مرا صحبت صغیر و کبیر

دل رمیده ما را که پیش می گیرد

خبر دھید به مجنون خسته از زنجیر

حدیث توبه در این بزمگه مگو حافظ

که ساقیان کمان ابرویت زنند به تیر

غزل ٢۵٧

روی بنما و مرا گو که ز جان دل برگیر

پیش شمع آتش پروا نه به جان گو درگیر

در لب تشنه ما بین و مدار آب دریغ

بر سر کشته خویش آی و ز خاکش برگیر

ترک درویش مگیر ار نبود سیم و زرش

در غمت سیم شمار اشک و رخش را زر گیر

چنگ بنواز و بساز ار نبود عود چه باک

آتشم عشق و دلم عود و تنم مجمر گیر

در سماع آی و ز سر خرقه برانداز و برقص

ور نه با گوشه رو و خرقه ما در سر گیر

صوف برکش ز سر و باده صافی درکش

سیم درباز و به زر سیمبری در بر گیر

دوست گو یار شو و ھر دو جھان دشمن باش

بخت گو پشت مکن روی زمین لشکر گیر

میل رفتن مکن ای دوست دمی با ما باش

بر لب جوی طرب جوی و به کف ساغر گیر

رفته گیر از برم وز آتش و آب دل و چشم

گونه ام زرد و لبم خشک و کنارم تر گیر

حافظ آراسته کن بزم و بگو واعظ را

که ببین مجلسم و ترک سر منبر گیر

غزل ٢۵٨

ھزار شکر که دیدم به کام خویشت باز

ز روی صدق و صفا گشته با دلم دمساز

روندگان طریقت ره بلا سپرند

رفیق عشق چه غم دارد از نشیب و فراز

غم حبیب نھان به ز گفت و گوی رقیب

که نیست سینه ارباب کینه محرم راز

اگر چه حسن تو از عشق غیر مستغنیست

من آن نیم که از این عشقبازی آیم باز

چه گویمت که ز سوز درون چه می بینم

ز اشک پرس حکایت که من نیم غماز

چه فتنه بود که مشاطه قضا انگیخت

که کرد نرگس مستش سیه به سرمه ناز

بدین سپاس که مجلس منور است به دوست

گرت چو شمع جفایی رسد بسوز و بساز

غرض کرشمه حسن است ور نه حاجت نیست

جمال دولت محمود را به زلف ایاز

غزل سرایی ناھید صرفه ای نبرد

در آن مقام که حافظ برآورد آواز

غزل ٢۵٩

منم که دیده به دیدار دوست کردم باز

چه شکر گویمت ای کارساز بنده نواز

نیازمند بلا گو رخ از غبار مشوی

که کیمیای مراد است خاک کوی نیاز

ز مشکلات طریقت عنان متاب ای دل

که مرد راه نیندیشد از نشیب و فراز

طھارت ار نه به خون جگر کند عاشق

به قول مفتی عشقش درست نیست نماز

در این مقام مجازی بجز پیاله مگیر

در این سراچه بازیچه غیر عشق مباز

به نیم بوسه دعایی بخر ز اھل دلی

که کید دشمنت از جان و جسم دارد باز

فکند زمزمه عشق در حجاز و عراق

نوای بانگ غزل ھای حافظ از شیراز

غزل ٢۶٠

ای سرو ناز حسن که خوش می روی به ناز

عشاق را به ناز تو ھر لحظه صد نیاز

فرخنده باد طلعت خوبت که در ازل

ببریده اند بر قد سروت قبای ناز

آن را که بوی عنبر زلف تو آرزوست

چون عود گو بر آتش سودا بسوز و ساز

پروانه را ز شمع بود سوز دل ولی

بی شمع عارض تو دلم را بود گداز

صوفی که بی تو توبه ز می کرده بود دوش

بشکست عھد چون در میخانه دید باز

از طعنه رقیب نگردد عیار من

چون زر اگر برند مرا در دھان گاز

دل کز طواف کعبه کویت وقوف یافت

از شوق آن حریم ندارد سر حجاز

ھر دم به خون دیده چه حاجت وضو چو نیست

بی طاق ابروی تو نماز مرا جواز

چون باده باز بر سر خم رفت کف زنان

حافظ که دوش از لب ساقی شنید راز

غزل ٢۶١

درآ که در دل خسته توان درآید باز

بیا که در تن مرده روان درآید باز

بیا که فرقت تو چشم من چنان در بست

که فتح باب وصالت مگر گشاید باز

غمی که چون سپه زنگ ملک دل بگرفت

ز خیل شادی روم رخت زداید باز

به پیش آینه دل ھر آن چه می دارم

بجز خیال جمالت نمی نماید باز

بدان مثل که شب آبستن است روز از تو

ستاره می شمرم تا که شب چه زاید باز

بیا که بلبل مطبوع خاطر حافظ

به بوی گلبن وصل تو می سراید باز

غزل ٢۶٢

129

حال خونین دلان که گوید باز

و از فلک خون خم که جوید باز

شرمش از چشم می پرستان باد

نرگس مست اگر بروید باز

جز فلاطون خم نشین شراب

سر حکمت به ما که گوید باز

ھر که چون لاله کاسه گردان شد

زین جفا رخ به خون بشوید باز

نگشاید دلم چو غنچه اگر

ساغری از لبش نبوید باز

بس که در پرده چنگ گفت سخن

ببرش موی تا نموید باز

گرد بیت الحرام خم حافظ

گر نمیرد به سر بپوید باز

غزل ٢۶٣

بیا و کشتی ما در شط شراب انداز

خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز

مرا به کشتی باده درافکن ای ساقی

که گفته اند نکویی کن و در آب انداز

ز کوی میکده برگشته ام ز راه خطا

مرا دگر ز کرم با ره صواب انداز

بیار زان می گلرنگ مشک بو جامی

شرار رشک و حسد در دل گلاب انداز

اگر چه مست و خرابم تو نیز لطفی کن

نظر بر این دل سرگشته خراب انداز

به نیم شب اگرت آفتاب می باید

ز روی دختر گلچھر رز نقاب انداز

مھل که روز وفاتم به خاک بسپارند

مرا به میکده بر در خم شراب انداز

ز جور چرخ چو حافظ به جان رسید دلت

به سوی دیو محن ناوک شھاب انداز

غزل ٢۶۴

خیز و در کاسه زر آب طربناک انداز

پیشتر زان که شود کاسه سر خاک انداز

عاقبت منزل ما وادی خاموشان است

حالیا غلغله در گنبد افلاک انداز

چشم آلوده نظر از رخ جانان دور است

بر رخ او نظر از آینه پاک انداز

به سر سبز تو ای سرو که گر خاک شوم

ناز از سر بنه و سایه بر این خاک انداز

دل ما را که ز مار سر زلف تو بخست

از لب خود به شفاخانه تریاک انداز

ملک این مزرعه دانی که ثباتی ندھد

آتشی از جگر جام در املاک انداز

غسل در اشک زدم کاھل طریقت گویند

پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک انداز

یا رب آن زاھد خودبین که بجز عیب ندید

دود آھیش در آیینه ادراک انداز

چون گل از نکھت او جامه قبا کن حافظ

وین قبا در ره آن قامت چالاک انداز

غزل ٢۶۵

برنیامد از تمنای لبت کامم ھنوز

بر امید جام لعلت دردی آشامم ھنوز

روز اول رفت دینم در سر زلفین تو

تا چه خواھد شد در این سودا سرانجامم ھنوز

ساقیا یک جرعه ای زان آب آتشگون که من

در میان پختگان عشق او خامم ھنوز

از خطا گفتم شبی زلف تو را مشک ختن

می زند ھر لحظه تیغی مو بر اندامم ھنوز

پرتو روی تو تا در خلوتم دید آفتاب

می رود چون سایه ھر دم بر در و بامم ھنوز

نام من رفته ست روزی بر لب جانان به سھو

اھل دل را بوی جان می آید از نامم ھنوز

در ازل داده ست ما را ساقی لعل لبت

جرعه جامی که من مدھوش آن جامم ھنوز

ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام جان

جان به غم ھایش سپردم نیست آرامم ھنوز

در قلم آورد حافظ قصه لعل لبش

آب حیوان می رود ھر دم ز اقلامم ھنوز

غزل ٢۶۶

دلم رمیده لولی وشیست شورانگیز

دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آمیز

فدای پیرھن چاک ماه رویان باد

ھزار جامه تقوا و خرقه پرھیز

خیال خال تو با خود به خاک خواھم برد

که تا ز خال تو خاکم شود عبیرآمیز

فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی

بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز

پیاله بر کفنم بند تا سحرگه حشر

به می ز دل ببرم ھول روز رستاخیز

فقیر و خسته به درگاھت آمدم رحمی

که جز ولای توام نیست ھیچ دست آویز

بیا که ھاتف میخانه دوش با من گفت

که در مقام رضا باش و از قضا مگریز

میان عاشق و معشوق ھیچ حال نیست

تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

غزل ٢۶٧

ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس

بوسه زن بر خاک آن وادی و مشکین کن نفس

منزل سلمی که بادش ھر دم از ما صد سلام

پرصدای ساربانان بینی و بانگ جرس

محمل جانان ببوس آن گه به زاری عرضه دار

کز فراقت سوختم ای مھربان فریاد رس

من که قول ناصحان را خواندمی قول رباب

گوشمالی دیدم از ھجران که اینم پند بس

عشرت شبگیر کن می نوش کاندر راه عشق

شب روان را آشنایی ھاست با میر عسس

عشقبازی کار بازی نیست ای دل سر بباز

زان که گوی عشق نتوان زد به چوگان ھوس

دل به رغبت می سپارد جان به چشم مست یار

گر چه ھشیاران ندادند اختیار خود به کس

طوطیان در شکرستان کامرانی می کنند

و از تحسر دست بر سر می زند مسکین مگس

نام حافظ گر برآید بر زبان کلک دوست

از جناب حضرت شاھم بس است این ملتمس

غزل ٢۶٨

گلعذاری ز گلستان جھان ما را بس

زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس

من و ھمصحبتی اھل ریا دورم باد

از گرانان جھان رطل گران ما را بس

قصر فردوس به پاداش عمل می بخشند

ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس

بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین

کاین اشارت ز جھان گذران ما را بس

نقد بازار جھان بنگر و آزار جھان

گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس

یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم

دولت صحبت آن مونس جان ما را بس

از در خویش خدا را به بھشتم مفرست

که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس

حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافیست

طبع چون آب و غزل ھای روان ما را بس

غزل ٢۶٩

دلا رفیق سفر بخت نیکخواھت بس

نسیم روضه شیراز پیک راھت بس

دگر ز منزل جانان سفر مکن درویش

که سیر معنوی و کنج خانقاھت بس

وگر کمین بگشاید غمی ز گوشه دل

حریم درگه پیر مغان پناھت بس

به صدر مصطبه بنشین و ساغر می نوش

که این قدر ز جھان کسب مال و جاھت بس

زیادتی مطلب کار بر خود آسان کن

صراحی می لعل و بتی چو ماھت بس

فلک به مردم نادان دھد زمام مراد

تو اھل فضلی و دانش ھمین گناھت بس

ھوای مسکن ملوف و عھد یار قدیم

ز ره روان سفرکرده عذرخواھت بس

به منت دگران خو مکن که در دو جھان

رضای ایزد و انعام پادشاھت بس

به ھیچ ورد دگر نیست حاجت ای حافظ

دعای نیم شب و درس صبحگاھت بس

غزل ٢٧٠

درد عشقی کشیده ام که مپرس

زھر ھجری چشیده ام که مپرس

گشته ام در جھان و آخر کار

دلبری برگزیده ام که مپرس

آن چنان در ھوای خاک درش

می رود آب دیده ام که مپرس

من به گوش خود از دھانش دوش

سخنانی شنیده ام که مپرس

سوی من لب چه می گزی که مگوی

لب لعلی گزیده ام که مپرس

بی تو در کلبه گدایی خویش

رنج ھایی کشیده ام که مپرس

ھمچو حافظ غریب در ره عشق

به مقامی رسیده ام که مپرس

غزل ٢٧١

دارم از زلف سیاھش گله چندان که مپرس

که چنان ز او شده ام بی سر و سامان که مپرس

کس به امید وفا ترک دل و دین مکناد

که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس

به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست

زحمتی می کشم از مردم نادان که مپرس

زاھد از ما به سلامت بگذر کاین می لعل

دل و دین می برد از دست بدان سان که مپرس

گفت وگوھاست در این راه که جان بگدازد

ھر کسی عربده ای این که مبین آن که مپرس

پارسایی و سلامت ھوسم بود ولی

شیوه ای می کند آن نرگس فتان که مپرس

گفتم از گوی فلک صورت حالی پرسم

گفت آن می کشم اندر خم چوگان که مپرس

گفتمش زلف به خون که شکستی گفتا

حافظ این قصه دراز است به قرآن که مپرس

غزل ٢٧٢

بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش

وین سوخته را محرم اسرار نھان باش

زان باده که در میکده عشق فروشند

ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش

در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک

جھدی کن و سرحلقه رندان جھان باش

دلدار که گفتا به توام دل نگران است

گو می رسم اینک به سلامت نگران باش

خون شد دلم از حسرت آن لعل روان بخش

ای درج محبت به ھمان مھر و نشان باش

تا بر دلش از غصه غباری ننشیند

ای سیل سرشک از عقب نامه روان باش

حافظ که ھوس می کندش جام جھان بین

گو در نظر آصف جمشید مکان باش

غزل ٢٧٣

اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش

حریف خانه و گرمابه و گلستان باش

شکنج زلف پریشان به دست باد مده

مگو که خاطر عشاق گو پریشان باش

گرت ھواست که با خضر ھمنشین باشی

نھان ز چشم سکندر چو آب حیوان باش

زبور عشق نوازی نه کار ھر مرغیست

بیا و نوگل این بلبل غزل خوان باش

طریق خدمت و آیین بندگی کردن

خدای را که رھا کن به ما و سلطان باش

دگر به صید حرم تیغ برمکش زنھار

و از آن که با دل ما کرده ای پشیمان باش

تو شمع انجمنی یک زبان و یک دل شو

خیال و کوشش پروانه بین و خندان باش

کمال دلبری و حسن در نظربازیست

به شیوه نظر از نادران دوران باش

خموش حافظ و از جور یار ناله مکن

تو را که گفت که در روی خوب حیران باش

غزل ٢٧۴

به دور لاله قدح گیر و بی ریا می باش

به بوی گل نفسی ھمدم صبا می باش

نگویمت که ھمه ساله می پرستی کن

سه ماه می خور و نه ماه پارسا می باش

چو پیر سالک عشقت به می حواله کند

بنوش و منتظر رحمت خدا می باش

گرت ھواست که چون جم به سر غیب رسی

بیا و ھمدم جام جھان نما می باش

چو غنچه گر چه فروبستگیست کار جھان

تو ھمچو باد بھاری گره گشا می باش

وفا مجوی ز کس ور سخن نمی شنوی

به ھرزه طالب سیمرغ و کیمیا می باش

مرید طاعت بیگانگان مشو حافظ

ولی معاشر رندان پارسا می باش

غزل ٢٧۵

صوفی گلی بچین و مرقع به خار بخش

وین زھد خشک را به می خوشگوار بخش

طامات و شطح در ره آھنگ چنگ نھ

تسبیح و طیلسان به می و میگسار بخش

زھد گران که شاھد و ساقی نمی خرند

در حلقه چمن به نسیم بھار بخش

راھم شراب لعل زد ای میر عاشقان

خون مرا به چاه زنخدان یار بخش

یا رب به وقت گل گنه بنده عفو کن

وین ماجرا به سرو لب جویبار بخش

ای آن که ره به مشرب مقصود برده ای

زین بحر قطره ای به من خاکسار بخش

شکرانه را که چشم تو روی بتان ندید

ما را به عفو و لطف خداوندگار بخش

ساقی چو شاه نوش کند باده صبوح

گو جام زر به حافظ شب زنده دار بخش

غزل ٢٧۶

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش

بر جفای خار ھجران صبر بلبل بایدش

ای دل اندربند زلفش از پریشانی منال

مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش

رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار

کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش

تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست

راھرو گر صد ھنر دارد توکل بایدش

با چنین زلف و رخش بادا نظربازی حرام

ھر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش

نازھا زان نرگس مستانه اش باید کشید

این دل شوریده تا آن جعد و کاکل بایدش

ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند

دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش

کیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رود

عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش

غزل ٢٧٧

فکر بلبل ھمه آن است که گل شد یارش

گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش

دلربایی ھمه آن نیست که عاشق بکشند

خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش

جای آن است که خون موج زند در دل لعل

زین تغابن که خزف می شکند بازارش

بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبود

این ھمه قول و غزل تعبیه در منقارش

ای که در کوچه معشوقه ما می گذری

بر حذر باش که سر می شکند دیوارش

آن سفرکرده که صد قافله دل ھمره اوست

ھر کجا ھست خدایا به سلامت دارش

صحبت عافیتت گر چه خوش افتاد ای دل

جانب عشق عزیز است فرومگذارش

صوفی سرخوش از این دست که کج کرد کلاه

به دو جام دگر آشفته شود دستارش

دل حافظ که به دیدار تو خوگر شده بود

نازپرورد وصال است مجو آزارش

غزل ٢٧٨

شراب تلخ می خواھم که مردافکن بود زورش

که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

سماط دھر دون پرور ندارد شھد آسایش

مذاق حرص و آز ای دل بشو از تلخ و از شورش

بیاور می که نتوان شد ز مکر آسمان ایمن

به لعب زھره چنگی و مریخ سلحشورش

کمند صید بھرامی بیفکن جام جم بردار

که من پیمودم این صحرا نه بھرام است و نه گورش

بیا تا در می صافیت راز دھر بنمایم

به شرط آن که ننمایی به کج طبعان دل کورش

نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست

سلیمان با چنان حشمت نظرھا بود با مورش

کمان ابروی جانان نمی پیچد سر از حافظ

ولیکن خنده می آید بدین بازوی بی زورش

غزل ٢٧٩

خوشا شیراز و وضع بی مثالش

خداوندا نگه دار از زوالش

ز رکن آباد ما صد لوحش

که عمر خضر می بخشد زلالش

میان جعفرآباد و مصلا

عبیرآمیز می آید شمالش

به شیراز آی و فیض روح قدسی

بجوی از مردم صاحب کمالش

که نام قند مصری برد آن جا

که شیرینان ندادند انفعالش

صبا زان لولی شنگول سرمست

چه داری آگھی چون است حالش

گر آن شیرین پسر خونم بریزد

دلا چون شیر مادر کن حلالش

مکن از خواب بیدارم خدا را

که دارم خلوتی خوش با خیالش

چرا حافظ چو می ترسیدی از ھجر

نکردی شکر ایام وصالش

غزل ٢٨٠

چو برشکست صبا زلف عنبرافشانش

به ھر شکسته که پیوست تازه شد جانش

کجاست ھمنفسی تا به شرح عرضه دھم

که دل چه می کشد از روزگار ھجرانش

زمانه از ورق گل مثال روی تو بست

ولی ز شرم تو در غنچه کرد پنھانش

تو خفته ای و نشد عشق را کرانه پدید

از این ره که نیست پایانش 􀬲 تبارک

جمال کعبه مگر عذر ره روان خواھد

که جان زنده دلان سوخت در بیابانش

بدین شکسته بیت الحزن که می آرد

نشان یوسف دل از چه زنخدانش

بگیرم آن سر زلف و به دست خواجه دھم

که سوخت حافظ بی دل ز مکر و دستانش

غزل ٢٨١

یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش

می سپارم به تو از چشم حسود چمنش

گر چه از کوی وفا گشت به صد مرحله دور

دور باد آفت دور فلک از جان و تنش

گر به سرمنزل سلمی رسی ای باد صبا

چشم دارم که سلامی برسانی ز منش

به ادب نافه گشایی کن از آن زلف سیاه

جای دل ھای عزیز است به ھم برمزنش

گو دلم حق وفا با خط و خالت دارد

محترم دار در آن طره عنبرشکنش

در مقامی که به یاد لب او می نوشند

سفله آن مست که باشد خبر از خویشتنش

عرض و مال از در میخانه نشاید اندوخت

ھر که این آب خورد رخت به دریا فکنش

ھر که ترسد ز ملال انده عشقش نه حلال

سر ما و قدمش یا لب ما و دھنش

شعر حافظ ھمه بیت الغزل معرفت است

آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش

غزل ٢٨٢

ببرد از من قرار و طاقت و ھوش

بت سنگین دل سیمین بناگوش

نگاری چابکی شنگی کلھدار

ظریفی مه وشی ترکی قباپوش

ز تاب آتش سودای عشقش

به سان دیگ دایم می زنم جوش

چو پیراھن شوم آسوده خاطر

گرش ھمچون قبا گیرم در آغوش

اگر پوسیده گردد استخوانم

نگردد مھرت از جانم فراموش

دل و دینم دل و دینم ببرده ست

بر و دوشش بر و دوشش بر و دوش

دوای تو دوای توست حافظ

لب نوشش لب نوشش لب نوش

غزل ٢٨٣

سحر ز ھاتف غیبم رسید مژده به گوش

که دور شاه شجاع است می دلیر بنوش

شد آن که اھل نظر بر کناره می رفتند

ھزار گونه سخن در دھان و لب خاموش

به صوت چنگ بگوییم آن حکایت ھا

که از نھفتن آن دیگ سینه می زد جوش

شراب خانگی ترس محتسب خورده

به روی یار بنوشیم و بانگ نوشانوش

ز کوی میکده دوشش به دوش می بردند

امام شھر که سجاده می کشید به دوش

دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات

مکن به فسق مباھات و زھد ھم مفروش

محل نور تجلیست رای انور شاه

چو قرب او طلبی در صفای نیت کوش

بجز ثنای جلالش مساز ورد ضمیر

که ھست گوش دلش محرم پیام سروش

رموز مصلحت ملک خسروان دانند

گدای گوشه نشینی تو حافظا مخروش

غزل ٢٨۴

ھاتفی از گوشه میخانه دوش

گفت ببخشند گنه می بنوش

لطف الھی بکند کار خویش

مژده رحمت برساند سروش

این خرد خام به میخانه بر

تا می لعل آوردش خون به جوش

گر چه وصالش نه به کوشش دھند

ھر قدر ای دل که توانی بکوش

لطف خدا بیشتر از جرم ماست

نکته سربسته چه دانی خموش

گوش من و حلقه گیسوی یار

روی من و خاک در می فروش

رندی حافظ نه گناھیست صعب

با کرم پادشه عیب پوش

داور دین شاه شجاع آن که کرد

روح قدس حلقه امرش به گوش

ای ملک العرش مرادش بده

و از خطر چشم بدش دار گوش

غزل ٢٨۵

در عھد پادشاه خطابخش جرم پوش

حافظ قرابه کش شد و مفتی پیاله نوش

صوفی ز کنج صومعه با پای خم نشست

تا دید محتسب که سبو می کشد به دوش

احوال شیخ و قاضی و شرب الیھودشان

کردم سال صبحدم از پیر می فروش

گفتا نه گفتنیست سخن گر چه محرمی

درکش زبان و پرده نگه دار و می بنوش

ساقی بھار می رسد و وجه می نماند

فکری بکن که خون دل آمد ز غم به جوش

عشق است و مفلسی و جوانی و نوبھار

عذرم پذیر و جرم به ذیل کرم بپوش

تا چند ھمچو شمع زبان آوری کنی

پروانه مراد رسید ای محب خموش

ای پادشاه صورت و معنی که مثل تو

نادیده ھیچ دیده و نشنیده ھیچ گوش

چندان بمان که خرقه ازرق کند قبول

بخت جوانت از فلک پیر ژنده پوش

غزل ٢٨۶

دوش با من گفت پنھان کاردانی تیزھوش

و از شما پنھان نشاید کرد سر می فروش

گفت آسان گیر بر خود کارھا کز روی طبع

سخت می گردد جھان بر مردمان سختکوش

وان گھم درداد جامی کز فروغش بر فلک

زھره در رقص آمد و بربط زنان می گفت نوش

با دل خونین لب خندان بیاور ھمچو جام

نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش

تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی

گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش

گوش کن پند ای پسر و از بھر دنیا غم مخور

گفتمت چون در حدیثی گر توانی داشت ھوش

در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید

زان که آن جا جمله اعضا چشم باید بود و گوش

بر بساط نکته دانان خودفروشی شرط نیست

یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش

ساقیا می ده که رندی ھای حافظ فھم کرد

آصف صاحب قران جرم بخش عیب پوش

غزل ٢٨٧

ای ھمه شکل تو مطبوع و ھمه جای تو خوش

دلم از عشوه شیرین شکرخای تو خوش

ھمچو گلبرگ طری ھست وجود تو لطیف

ھمچو سرو چمن خلد سراپای تو خوش

شیوه و ناز تو شیرین خط و خال تو ملیح

چشم و ابروی تو زیبا قد و بالای تو خوش

ھم گلستان خیالم ز تو پرنقش و نگار

ھم مشام دلم از زلف سمن سای تو خوش

در ره عشق که از سیل بلا نیست گذار

کرده ام خاطر خود را به تمنای تو خوش

شکر چشم تو چه گویم که بدان بیماری

می کند درد مرا از رخ زیبای تو خوش

در بیابان طلب گر چه ز ھر سو خطریست

می رود حافظ بی دل به تولای تو خوش

غزل ٢٨٨

کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش

معاشر دلبری شیرین و ساقی گلعذاری خوش

الا ای دولتی طالع که قدر وقت می دانی

گوارا بادت این عشرت که داری روزگاری خوش

ھر آن کس را که در خاطر ز عشق دلبری باریست

سپندی گو بر آتش نه که دارد کار و باری خوش

عروس طبع را زیور ز فکر بکر می بندم

بود کز دست ایامم به دست افتد نگاری خوش

شب صحبت غنیمت دان و داد خوشدلی بستان

که مھتابی دل افروز است و طرف لاله زاری خوش

می ای در کاسه چشم است ساقی را بنامیزد

که مستی می کند با عقل و می بخشد خماری خوش

به غفلت عمر شد حافظ بیا با ما به میخانھ

که شنگولان خوش باشت بیاموزند کاری خوش

غزل ٢٨٩

مجمع خوبی و لطف است عذار چو مھش

لیکنش مھر و وفا نیست خدایا بدھش

دلبرم شاھد و طفل است و به بازی روزی

بکشد زارم و در شرع نباشد گنھش

من ھمان به که از او نیک نگه دارم دل

که بد و نیک ندیده ست و ندارد نگھش

بوی شیر از لب ھمچون شکرش می آید

گر چه خون می چکد از شیوه چشم سیھش

چارده ساله بتی چابک شیرین دارم

که به جان حلقه به گوش است مه چاردھش

از پی آن گل نورسته دل ما یا رب

خود کجا شد که ندیدیم در این چند گھش

یار دلدار من ار قلب بدین سان شکند

ببرد زود به جانداری خود پادشھش

جان به شکرانه کنم صرف گر آن دانه در

صدف سینه حافظ بود آرامگھش

غزل ٢٩٠

دلم رمیده شد و غافلم من درویش

که آن شکاری سرگشته را چه آمد پیش

چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم

که دل به دست کمان ابروییست کافرکیش

خیال حوصله بحر می پزد ھیھات

چه ھاست در سر این قطره محال اندیش

بنازم آن مژه شوخ عافیت کش را

که موج می زندش آب نوش بر سر نیش

ز آستین طبیبان ھزار خون بچکد

گرم به تجربه دستی نھند بر دل ریش

به کوی میکده گریان و سرفکنده روم

چرا که شرم ھمی آیدم ز حاصل خویش

نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر

نزاع بر سر دنیی دون مکن درویش

بدان کمر نرسد دست ھر گدا حافظ

خزانه ای به کف آور ز گنج قارون بیش

غزل ٢٩١

ما آزموده ایم در این شھر بخت خویش

بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

از بس که دست می گزم و آه می کشم

آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویش

دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که می سرود

گل گوش پھن کرده ز شاخ درخت خویش

کای دل تو شاد باش که آن یار تندخو

بسیار تندروی نشیند ز بخت خویش

خواھی که سخت و سست جھان بر تو بگذرد

بگذر ز عھد سست و سخن ھای سخت خویش

وقت است کز فراق تو وز سوز اندرون

آتش درافکنم به ھمه رخت و پخت خویش

ای حافظ ار مراد میسر شدی مدام

جمشید نیز دور نماندی ز تخت خویش

غزل ٢٩٢

قسم به حشمت و جاه و جلال شاه شجاع

که نیست با کسم از بھر مال و جاه نزاع

شراب خانگیم بس می مغانه بیار

حریف باده رسید ای رفیق توبه وداع

خدای را به می ام شست و شوی خرقه کنید

که من نمی شنوم بوی خیر از این اوضاع

ببین که رقص کنان می رود به ناله چنگ

کسی که رخصه نفرمودی استماع سماع

به عاشقان نظری کن به شکر این نعمت

که من غلام مطیعم تو پادشاه مطاع

به فیض جرعه جام تو تشنه ایم ولی

نمی کنیم دلیری نمی دھیم صداع

جبین و چھره حافظ خدا جدا مکناد

ز خاک بارگه کبریای شاه شجاع

غزل ٢٩٣

بامدادان که ز خلوتگه کاخ ابداع

شمع خاور فکند بر ھمه اطراف شعاع

برکشد آینه از جیب افق چرخ و در آن

بنماید رخ گیتی به ھزاران انواع

در زوایای طربخانه جمشید فلک

ارغنون ساز کند زھره به آھنگ سماع

چنگ در غلغله آید که کجا شد منکر

جام در قھقھه آید که کجا شد مناع

وضع دوران بنگر ساغر عشرت برگیر

که به ھر حالتی این است بھین اوضاع

طره شاھد دنیی ھمه بند است و فریب

عارفان بر سر این رشته نجویند نزاع

عمر خسرو طلب ار نفع جھان می خواھی

که وجودیست عطابخش کریم نفاع

مظھر لطف ازل روشنی چشم امل

جامع علم و عمل جان جھان شاه شجاع

غزل ٢٩۴

در وفای عشق تو مشھور خوبانم چو شمع

شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع

روز و شب خوابم نمی آید به چشم غم پرست

بس که در بیماری ھجر تو گریانم چو شمع

رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد

ھمچنان در آتش مھر تو سوزانم چو شمع

گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو

کی شدی روشن به گیتی راز پنھانم چو شمع

در میان آب و آتش ھمچنان سرگرم توست

این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع

در شب ھجران مرا پروانه وصلی فرست

ور نه از دردت جھانی را بسوزانم چو شمع

بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است

با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع

کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت

تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع

ھمچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو

چھره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع

سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین

تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع

آتش مھر تو را حافظ عجب در سر گرفت

آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع

غزل ٢٩۵

سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ

که تا چو بلبل بی دل کنم علاج دماغ

به جلوه گل سوری نگاه می کردم

که بود در شب تیره به روشنی چو چراغ

چنان به حسن و جوانی خویشتن مغرور

که داشت از دل بلبل ھزار گونه فراغ

گشاده نرگس رعنا ز حسرت آب از چشم

نھاده لاله ز سودا به جان و دل صد داغ

زبان کشیده چو تیغی به سرزنش سوسن

دھان گشاده شقایق چو مردم ایغاغ

یکی چو باده پرستان صراحی اندر دست

یکی چو ساقی مستان به کف گرفته ایاغ

نشاط و عیش و جوانی چو گل غنیمت دان

که حافظا نبود بر رسول غیر بلاغ

غزل ٢٩۶

طالع اگر مدد دھد دامنش آورم به کف

گر بکشم زھی طرب ور بکشد زھی شرف

طرف کرم ز کس نبست این دل پرامید من

گر چه سخن ھمی برد قصه من به ھر طرف

از خم ابروی توام ھیچ گشایشی نشد

وه که در این خیال کج عمر عزیز شد تلف

ابروی دوست کی شود دست کش خیال من

کس نزده ست از این کمان تیر مراد بر ھدف

چند به ناز پرورم مھر بتان سنگ دل

یاد پدر نمی کنند این پسران ناخلف

من به خیال زاھدی گوشه نشین و طرفه آنک

مغبچه ای ز ھر طرف می زندم به چنگ و دف

بی خبرند زاھدان نقش بخوان و لا تقل

مست ریاست محتسب باده بده و لا تخف

صوفی شھر بین که چون لقمه شبھه می خورد

پاردمش دراز باد آن حیوان خوش علف

حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق

بدرقه رھت شود ھمت شحنه نجف

غزل ٢٩٧

زبان خامه ندارد سر بیان فراق

وگرنه شرح دھم با تو داستان فراق

دریغ مدت عمرم که بر امید وصال

به سر رسید و نیامد به سر زمان فراق

سری که بر سر گردون به فخر می سودم

به راستان که نھادم بر آستان فراق

چگونه باز کنم بال در ھوای وصال

که ریخت مرغ دلم پر در آشیان فراق

کنون چه چاره که در بحر غم به گردابی

فتاد زورق صبرم ز بادبان فراق

بسی نماند که کشتی عمر غرقه شود

ز موج شوق تو در بحر بی کران فراق

اگر به دست من افتد فراق را بکشم

که روز ھجر سیه باد و خان و مان فراق

رفیق خیل خیالیم و ھمنشین شکیب

قرین آتش ھجران و ھم قران فراق

چگونه دعوی وصلت کنم به جان که شده ست

تنم وکیل قضا و دلم ضمان فراق

ز سوز شوق دلم شد کباب دور از یار

مدام خون جگر می خورم ز خوان فراق

فلک چو دید سرم را اسیر چنبر عشق

ببست گردن صبرم به ریسمان فراق

به پای شوق گر این ره به سر شدی حافظ

به دست ھجر ندادی کسی عنان فراق

غزل ٢٩٨

مقام امن و می بی غش و رفیق شفیق

گرت مدام میسر شود زھی توفیق

جھان و کار جھان جمله ھیچ بر ھیچ است

ھزار بار من این نکته کرده ام تحقیق

دریغ و درد که تا این زمان ندانستم

که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق

به ممنی رو و فرصت شمر غنیمت وقت

که در کمینگه عمرند قاطعان طریق

بیا که توبه ز لعل نگار و خنده جام

حکایتیست که عقلش نمی کند تصدیق

اگر چه موی میانت به چون منی نرسد

خوش است خاطرم از فکر این خیال دقیق

حلاوتی که تو را در چه زنخدان است

به کنه آن نرسد صد ھزار فکر عمیق

اگر به رنگ عقیقی شد اشک من چه عجب

که مھر خاتم لعل تو ھست ھمچو عقیق

به خنده گفت که حافظ غلام طبع توام

ببین که تا به چه حدم ھمی کند تحمیق

غزل ٢٩٩

اگر شراب خوری جرعه ای فشان بر خاک

از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک

برو به ھر چه تو داری بخور دریغ مخور

که بی دریغ زند روزگار تیغ ھلاک

به خاک پای تو ای سرو نازپرور من

که روز واقعه پا وامگیرم از سر خاک

چه دوزخی چه بھشتی چه آدمی چه پری

به مذھب ھمه کفر طریقت است امساک

مھندس فلکی راه دیر شش جھتی

چنان ببست که ره نیست زیر دیر مغاک

فریب دختر رز طرفه می زند ره عقل

مباد تا به قیامت خراب طارم تاک

به راه میکده حافظ خوش از جھان رفتی

دعای اھل دلت باد مونس دل پاک

غزل ٣٠٠

ھزار دشمنم ار می کنند قصد ھلاک

گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک

مرا امید وصال تو زنده می دارد

و گر نه ھر دمم از ھجر توست بیم ھلاک

نفس نفس اگر از باد نشنوم بویش

زمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک

رود به خواب دو چشم از خیال تو ھیھات

بود صبور دل اندر فراق تو حاشاک

اگر تو زخم زنی به که دیگری مرھم

و گر تو زھر دھی به که دیگری تریاک

بضرب سیفک قتلی حیاتنا ابدا

لان روحی قد طاب ان یکون فداک

عنان مپیچ که گر می زنی به شمشیرم

سپر کنم سر و دستت ندارم از فتراک

تو را چنان که تویی ھر نظر کجا بیند

به قدر دانش خود ھر کسی کند ادراک

به چشم خلق عزیز جھان شود حافظ

که بر در تو نھد روی مسکنت بر خاک

غزل ٣٠١

ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک

معک 􀬲 حق نگه دار که من می روم

تویی آن گوھر پاکیزه که در عالم قدس

ذکر خیر تو بود حاصل تسبیح ملک

در خلوص منت ار ھست شکی تجربه کن

کس عیار زر خالص نشناسد چو محک

گفته بودی که شوم مست و دو بوست بدھم

وعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه یک

بگشا پسته خندان و شکرریزی کن

خلق را از دھن خویش مینداز به شک

چرخ برھم زنم ار غیر مرادم گردد

من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک

چون بر حافظ خویشش نگذاری باری

ای رقیب از بر او یک دو قدم دورترک

غزل ٣٠٢

خوش خبر باشی ای نسیم شمال

که به ما می رسد زمان وصال

قصه العشق لا انفصام لھا

فصمت ھا ھنا لسان القال

مالسلمی و من بذی سلم

این جیراننا و کیف الحال

عفت الدار بعد عافیھ

فاسالوا حالھا عن الاطلال

فی جمال الکمال نلت منی

عنک عین کمال صرف

یا برید الحمی حماک

مرحبا مرحبا تعال تعال

عرصه بزمگاه خالی ماند

از حریفان و جام مالامال

سایه افکند حالیا شب ھجر

تا چه بازند شب روان خیال

ترک ما سوی کس نمی نگرد

آه از این کبریا و جاه و جلال

حافظا عشق و صابری تا چند

ناله عاشقان خوش است بنال

غزل ٣٠٣

شممت روح وداد و شمت برق وصال

بیا که بوی تو را میرم ای نسیم شمال

احادیا بجمال الحبیب قف و انزل

که نیست صبر جمیلم ز اشتیاق جمال

حکایت شب ھجران فروگذاشته به

به شکر آن که برافکند پرده روز وصال

بیا که پرده گلریز ھفت خانه چشم

کشیده ایم به تحریر کارگاه خیال

چو یار بر سر صلح است و عذر می طلبد

توان گذشت ز جور رقیب در ھمه حال

بجز خیال دھان تو نیست در دل تنگ

که کس مباد چو من در پی خیال محال

قتیل عشق تو شد حافظ غریب ولی

به خاک ما گذری کن که خون مات حلال

غزل ٣٠۴

دارای جھان نصرت دین خسرو کامل

یحیی بن مظفر ملک عالم عادل

ای درگه اسلام پناه تو گشاده

بر روی زمین روزنه جان و در دل

تعظیم تو بر جان و خرد واجب و لازم

انعام تو بر کون و مکان فایض و شامل

روز ازل از کلک تو یک قطره سیاھی

بر روی مه افتاد که شد حل مسال

خورشید چو آن خال سیه دید به دل گفت

ای کاج که من بودمی آن ھندوی مقبل

شاھا فلک از بزم تو در رقص و سماع است

دست طرب از دامن این زمزمه مگسل

می نوش و جھان بخش که از زلف کمندت

شد گردن بدخواه گرفتار سلاسل

دور فلکی یک سره بر منھج عدل است

خوش باش که ظالم نبرد راه به منزل

حافظ قلم شاه جھان مقسم رزق است

از بھر معیشت مکن اندیشه باطل

غزل ٣٠۵

به وقت گل شدم از توبه شراب خجل

که کس مباد ز کردار ناصواب خجل

صلاح ما ھمه دام ره است و من زین بحث

نیم ز شاھد و ساقی به ھیچ باب خجل

بود که یار نرنجد ز ما به خلق کریم

که از سال ملولیم و از جواب خجل

ز خون که رفت شب دوش از سراچه چشم

شدیم در نظر ره روان خواب خجل

رواست نرگس مست ار فکند سر در پیش

که شد ز شیوه آن چشم پرعتاب خجل

تویی که خوبتری ز آفتاب و شکر خدا

که نیستم ز تو در روی آفتاب خجل

حجاب ظلمت از آن بست آب خضر که گشت

ز شعر حافظ و آن طبع ھمچو آب خجل

غزل ٣٠۶

اگر به کوی تو باشد مرا مجال وصول

رسد به دولت وصل تو کار من به اصول

150

قرار برده ز من آن دو نرگس رعنا

فراغ برده ز من آن دو جادوی مکحول

چو بر در تو من بی نوای بی زر و زور

به ھیچ باب ندارم ره خروج و دخول

کجا روم چه کنم چاره از کجا جویم

که گشته ام ز غم و جور روزگار ملول

من شکسته بدحال زندگی یابم

در آن زمان که به تیغ غمت شوم مقتول

خرابتر ز دل من غم تو جای نیافت

که ساخت در دل تنگم قرارگاه نزول

دل از جواھر مھرت چو صیقلی دارد

بود ز زنگ حوادث ھر آینه مصقول

چه جرم کرده ام ای جان و دل به حضرت تو

که طاعت من بی دل نمی شود مقبول

به درد عشق بساز و خموش کن حافظ

رموز عشق مکن فاش پیش اھل عقول

غزل ٣٠٧

ھر نکته ای که گفتم در وصف آن شمایل

ھر کو شنید گفتا لله در قال

تحصیل عشق و رندی آسان نمود اول

آخر بسوخت جانم در کسب این فضایل

حلاج بر سر دار این نکته خوش سراید

از شافعی نپرسند امثال این مسال

گفتم که کی ببخشی بر جان ناتوانم

گفت آن زمان که نبود جان در میانه حال

دل داده ام به یاری شوخی کشی نگاری

مرضیه السجایا محموده الخصال

در عین گوشه گیری بودم چو چشم مستت

و اکنون شدم به مستان چون ابروی تو مایل

از آب دیده صد ره طوفان نوح دیدم

و از لوح سینه نقشت ھرگز نگشت زایل

ای دوست دست حافظ تعویذ چشم زخم است

یا رب ببینم آن را در گردنت حمایل

غزل ٣٠٨

ای رخت چون خلد و لعلت سلسبیل

سلسبیلت کرده جان و دل سبیل

سبزپوشان خطت بر گرد لب

ھمچو مورانند گرد سلسبیل

ناوک چشم تو در ھر گوشه ای

ھمچو من افتاده دارد صد قتیل

یا رب این آتش که در جان من است

سرد کن زان سان که کردی بر خلیل

من نمی یابم مجال ای دوستان

گر چه دارد او جمالی بس جمیل

پای ما لنگ است و منزل بس دراز

دست ما کوتاه و خرما بر نخیل

حافظ از سرپنجه عشق نگار

ھمچو مور افتاده شد در پای پیل

شاه عالم را بقا و عز و ناز

باد و ھر چیزی که باشد زین قبیل

غزل ٣٠٩

عشقبازی و جوانی و شراب لعل فام

مجلس انس و حریف ھمدم و شرب مدام

ساقی شکردھان و مطرب شیرین سخن

ھمنشینی نیک کردار و ندیمی نیک نام

شاھدی از لطف و پاکی رشک آب زندگی

دلبری در حسن و خوبی غیرت ماه تمام

بزمگاھی دل نشان چون قصر فردوس برین

گلشنی پیرامنش چون روضه دارالسلام

صف نشینان نیکخواه و پیشکاران باادب

دوستداران صاحب اسرار و حریفان دوستکام

باده گلرنگ تلخ تیز خوش خوار سبک

نقلش از لعل نگار و نقلش از یاقوت خام

غمزه ساقی به یغمای خرد آھخته تیغ

زلف جانان از برای صید دل گسترده دام

نکته دانی بذله گو چون حافظ شیرین سخن

بخشش آموزی جھان افروز چون حاجی قوام

ھر که این عشرت نخواھد خوشدلی بر وی تباه

وان که این مجلس نجوید زندگی بر وی حرام

غزل ٣١٠

مرحبا طایر فرخ پی فرخنده پیام

خیر مقدم چه خبر دوست کجا راه کدام

یا رب این قافله را لطف ازل بدرقه باد

که از او خصم به دام آمد و معشوقه به کام

ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست

ھر چه آغاز ندارد نپذیرد انجام

گل ز حد برد تنعم نفسی رخ بنما

سرو می نازد و خوش نیست خدا را بخرام

زلف دلدار چو زنار ھمی فرماید

برو ای شیخ که شد بر تن ما خرقه حرام

مرغ روحم که ھمی زد ز سر سدره صفیر

عاقبت دانه خال تو فکندش در دام

چشم بیمار مرا خواب نه درخور باشد

دنف کیف ینام Y من له یقتل دا

تو ترحم نکنی بر من مخلص گفتم

ذاک دعوای و ھا انت و تلک الایام

حافظ ار میل به ابروی تو دارد شاید

جای در گوشه محراب کنند اھل کلام

غزل ٣١١

عاشق روی جوانی خوش نوخاسته ام

و از خدا دولت این غم به دعا خواسته ام

عاشق و رند و نظربازم و می گویم فاش

تا بدانی که به چندین ھنر آراسته ام

شرمم از خرقه آلوده خود می آید

که بر او وصله به صد شعبده پیراسته ام

خوش بسوز از غمش ای شمع که اینک من نیز

ھم بدین کار کمربسته و برخاسته ام

با چنین حیرتم از دست بشد صرفه کار

در غم افزوده ام آنچ از دل و جان کاسته ام

ھمچو حافظ به خرابات روم جامه قبا

بو که در بر کشد آن دلبر نوخاسته ام

غزل ٣١٢

بشری اذ السلامه حلت بذی سلم

لله حمد معترف غایه النعم

آن خوش خبر کجاست که این فتح مژده داد

تا جان فشانمش چو زر و سیم در قدم

از بازگشت شاه در این طرفه منزل است

آھنگ خصم او به سراپرده عدم

پیمان شکن ھرآینه گردد شکسته حال

ان العھود عند ملیک النھی ذمم

می جست از سحاب امل رحمتی ولی

جز دیده اش معاینه بیرون نداد نم

در نیل غم فتاد سپھرش به طنز گفت

ان قد ندمت و ما ینفع الندم

ساقی چو یار مه رخ و از اھل راز بود

حافظ بخورد باده و شیخ و فقیه ھم

غزل ٣١٣

بازآی ساقیا که ھواخواه خدمتم

مشتاق بندگی و دعاگوی دولتم

زان جا که فیض جام سعادت فروغ توست

بیرون شدی نمای ز ظلمات حیرتم

ھر چند غرق بحر گناھم ز صد جھت

تا آشنای عشق شدم ز اھل رحمتم

عیبم مکن به رندی و بدنامی ای حکیم

کاین بود سرنوشت ز دیوان قسمتم

می خور که عاشقی نه به کسب است و اختیار

این موھبت رسید ز میراث فطرتم

من کز وطن سفر نگزیدم به عمر خویش

در عشق دیدن تو ھواخواه غربتم

دریا و کوه در ره و من خسته و ضعیف

ای خضر پی خجسته مدد کن به ھمتم

دورم به صورت از در دولتسرای تو

لیکن به جان و دل ز مقیمان حضرتم

حافظ به پیش چشم تو خواھد سپرد جان

در این خیالم ار بدھد عمر مھلتم

غزل ٣١۴

دوش بیماری چشم تو ببرد از دستم

لیکن از لطف لبت صورت جان می بستم

عشق من با خط مشکین تو امروزی نیست

دیرگاه است کز این جام ھلالی مستم

از ثبات خودم این نکته خوش آمد که به جور

در سر کوی تو از پای طلب ننشستم

عافیت چشم مدار از من میخانه نشین

که دم از خدمت رندان زده ام تا ھستم

در ره عشق از آن سوی فنا صد خطر است

تا نگویی که چو عمرم به سر آمد رستم

بعد از اینم چه غم از تیر کج انداز حسود

چون به محبوب کمان ابروی خود پیوستم

بوسه بر درج عقیق تو حلال است مرا

که به افسوس و جفا مھر وفا نشکستم

صنمی لشکریم غارت دل کرد و برفت

آه اگر عاطفت شاه نگیرد دستم

رتبت دانش حافظ به فلک برشده بود

کرد غمخواری شمشاد بلندت پستم

غزل ٣١۵

به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم

بیا بگو که ز عشقت چه طرف بربستم

اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد

به خاک پای عزیزت که عھد نشکستم

چو ذره گر چه حقیرم ببین به دولت عشق

که در ھوای رخت چون به مھر پیوستم

بیار باده که عمریست تا من از سر امن

به کنج عافیت از بھر عیش ننشستم

اگر ز مردم ھشیاری ای نصیحتگو

سخن به خاک میفکن چرا که من مستم

چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست

که خدمتی به سزا برنیامد از دستم

بسوخت حافظ و آن یار دلنواز نگفت

که مرھمی بفرستم که خاطرش خستم

غزل ٣١۶

زلف بر باد مده تا ندھی بر بادم

ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

می مخور با ھمه کس تا نخورم خون جگر

سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم

زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندم

طره را تاب مده تا ندھی بر بادم

یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم

غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم

رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم

قد برافراز که از سرو کنی آزادم

شمع ھر جمع مشو ور نه بسوزی ما را

یاد ھر قوم مکن تا نروی از یادم

شھره شھر مشو تا ننھم سر در کوه

شور شیرین منما تا نکنی فرھادم

رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس

تا به خاک در آصف نرسد فریادم

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی

من از آن روز که دربند توام آزادم

غزل ٣١٧

فاش می گویم و از گفته خود دلشادم

بنده عشقم و از ھر دو جھان آزادم

طایر گلشن قدسم چه دھم شرح فراق

که در این دامگه حادثه چون افتادم

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود

آدم آورد در این دیر خراب آبادم

سایه طوبی و دلجویی حور و لب حوض

به ھوای سر کوی تو برفت از یادم

نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست

چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

کوکب بخت مرا ھیچ منجم نشناخت

یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم

تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق

ھر دم آید غمی از نو به مبارک بادم

می خورد خون دلم مردمک دیده سزاست

که چرا دل به جگرگوشه مردم دادم

پاک کن چھره حافظ به سر زلف ز اشک

ور نه این سیل دمادم ببرد بنیادم

غزل ٣١٨

مرا می بینی و ھر دم زیادت می کنی دردم

تو را می بینم و میلم زیادت می شود ھر دم

به سامانم نمی پرسی نمی دانم چه سر داری

به درمانم نمی کوشی نمی دانی مگر دردم

نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی

گذاری آر و بازم پرس تا خاک رھت گردم

ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم ھم

که بر خاکم روان گردی به گرد دامنت گردم

فرورفت از غم عشقت دمم دم می دھی تا کی

دمار از من برآوردی نمی گویی برآوردم

شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می جستم

رخت می دیدم و جامی ھلالی باز می خوردم

کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت

نھادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم

تو خوش می باش با حافظ برو گو خصم جان می ده

چو گرمی از تو می بینم چه باک از خصم دم سردم

غزل ٣١٩

سال ھا پیروی مذھب رندان کردم

تا به فتوی خرد حرص به زندان کردم

من به سرمنزل عنقا نه به خود بردم راه

قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم

سایه ای بر دل ریشم فکن ای گنج روان

که من این خانه به سودای تو ویران کردم

توبه کردم که نبوسم لب ساقی و کنون

می گزم لب که چرا گوش به نادان کردم

در خلاف آمد عادت بطلب کام که من

کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم

نقش مستوری و مستی نه به دست من و توست

آن چه سلطان ازل گفت بکن آن کردم

دارم از لطف ازل جنت فردوس طمع

گر چه دربانی میخانه فراوان کردم

این که پیرانه سرم صحبت یوسف بنواخت

اجر صبریست که در کلبه احزان کردم

صبح خیزی و سلامت طلبی چون حافظ

ھر چه کردم ھمه از دولت قرآن کردم

گر به دیوان غزل صدرنشینم چه عجب

سال ھا بندگی صاحب دیوان کردم

غزل ٣٢٠

دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم

نقشی به یاد خط تو بر آب می زدم

ابروی یار در نظر و خرقه سوختھ

جامی به یاد گوشه محراب می زدم

ھر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجست

بازش ز طره تو به مضراب می زدم

روی نگار در نظرم جلوه می نمود

وز دور بوسه بر رخ مھتاب می زدم

چشمم به روی ساقی و گوشم به قول چنگ

فالی به چشم و گوش در این باب می زدم

نقش خیال روی تو تا وقت صبحدم

بر کارگاه دیده بی خواب می زدم

ساقی به صوت این غزل م کاسه می گرفت

می گفتم این سرود و می ناب می زدم

خوش بود وقت حافظ و فال مراد و کام

بر نام عمر و دولت احباب می زدم

غزل ٣٢١

ھر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم

ھر گه که یاد روی تو کردم جوان شدم

شکر خدا که ھر چه طلب کردم از خدا

بر منتھای ھمت خود کامران شدم

ای گلبن جوان بر دولت بخور که من

در سایه تو بلبل باغ جھان شدم

اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود

در مکتب غم تو چنین نکته دان شدم

قسمت حوالتم به خرابات می کند

ھر چند کاین چنین شدم و آن چنان شدم

آن روز بر دلم در معنی گشوده شد

کز ساکنان درگه پیر مغان شدم

در شاھراه دولت سرمد به تخت بخت

با جام می به کام دل دوستان شدم

از آن زمان که فتنه چشمت به من رسید

ایمن ز شر فتنه آخرزمان شدم

من پیر سال و ماه نیم یار بی وفاست

بر من چو عمر می گذرد پیر از آن شدم

دوشم نوید داد عنایت که حافظا

بازآ که من به عفو گناھت ضمان شدم

غزل ٣٢٢

خیال نقش تو در کارگاه دیده کشیدم

به صورت تو نگاری ندیدم و نشنیدم

اگر چه در طلبت ھمعنان باد شمالم

به گرد سرو خرامان قامتت نرسیدم

امید در شب زلفت به روز عمر نبستم

طمع به دور دھانت ز کام دل ببریدم

به شوق چشمه نوشت چه قطره ھا که فشاندم

ز لعل باده فروشت چه عشوه ھا که خریدم

ز غمزه بر دل ریشم چه تیر ھا که گشادی

ز غصه بر سر کویت چه بارھا که کشیدم

ز کوی یار بیار ای نسیم صبح غباری

که بوی خون دل ریش از آن تراب شنیدم

گناه چشم سیاه تو بود و گردن دلخواه

که من چو آھوی وحشی ز آدمی برمیدم

چو غنچه بر سرم از کوی او گذشت نسیمی

که پرده بر دل خونین به بوی او بدریدم

به خاک پای تو سوگند و نور دیده حافظ

که بی رخ تو فروغ از چراغ دیده ندیدم

غزل ٣٢٣

ز دست کوته خود زیر بارم

که از بالابلندان شرمسارم

مگر زنجیر مویی گیردم دست

وگر نه سر به شیدایی برآرم

ز چشم من بپرس اوضاع گردون

که شب تا روز اختر می شمارم

بدین شکرانه می بوسم لب جام

که کرد آگه ز راز روزگارم

اگر گفتم دعای می فروشان

چه باشد حق نعمت می گزارم

من از بازوی خود دارم بسی شکر

که زور مردم آزاری ندارم

سری دارم چو حافظ مست لیکن

به لطف آن سری امیدوارم

غزل ٣٢۴

گر چه افتاد ز زلفش گرھی در کارم

ھمچنان چشم گشاد از کرمش می دارم

به طرب حمل مکن سرخی رویم که چو جام

خون دل عکس برون می دھد از رخسارم

پرده مطربم از دست برون خواھد برد

آه اگر زان که در این پرده نباشد بارم

پاسبان حرم دل شده ام شب ھمه شب

تا در این پرده جز اندیشه او نگذارم

منم آن شاعر ساحر که به افسون سخن

از نی کلک ھمه قند و شکر می بارم

دیده بخت به افسانه او شد در خواب

کو نسیمی ز عنایت که کند بیدارم

چون تو را در گذر ای یار نمی یارم دید

با که گویم که بگوید سخنی با یارم

دوش می گفت که حافظ ھمه روی است و ریا

بجز از خاک درش با که بود بازارم

غزل ٣٢۵

گر دست دھد خاک کف پای نگارم

بر لوح بصر خط غباری بنگارم

بر بوی کنار تو شدم غرق و امید است

از موج سرشکم که رساند به کنارم

پروانه او گر رسدم در طلب جان

چون شمع ھمان دم به دمی جان بسپارم

امروز مکش سر ز وفای من و اندیش

زان شب که من از غم به دعا دست برآرم

زلفین سیاه تو به دلداری عشاق

دادند قراری و ببردند قرارم

ای باد از آن باده نسیمی به من آور

کان بوی شفابخش بود دفع خمارم

گر قلب دلم را ننھد دوست عیاری

من نقد روان در دمش از دیده شمارم

دامن مفشان از من خاکی که پس از من

زین در نتواند که برد باد غبارم

حافظ لب لعلش چو مرا جان عزیز است

عمری بود آن لحظه که جان را به لب آرم

غزل ٣٢۶

در نھانخانه عشرت صنمی خوش دارم

کز سر زلف و رخش نعل در آتش دارم

عاشق و رندم و میخواره به آواز بلند

وین ھمه منصب از آن حور پریوش دارم

گر تو زین دست مرا بی سر و سامان داری

من به آه سحرت زلف مشوش دارم

گر چنین چھره گشاید خط زنگاری دوست

من رخ زرد به خونابه منقش دارم

گر به کاشانه رندان قدمی خواھی زد

نقل شعر شکرین و می بی غش دارم

ناوک غمزه بیار و رسن زلف که من

جنگ ھا با دل مجروح بلاکش دارم

حافظا چون غم و شادی جھان در گذر است

بھتر آن است که من خاطر خود خوش دارم

غزل ٣٢٧

مرا عھدیست با جانان که تا جان در بدن دارم

ھواداران کویش را چو جان خویشتن دارم

صفای خلوت خاطر از آن شمع چگل جویم

فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم

به کام و آرزوی دل چو دارم خلوتی حاصل

چه فکر از خبث بدگویان میان انجمن دارم

مرا در خانه سروی ھست کاندر سایه قدش

فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم

گرم صد لشکر از خوبان به قصد دل کمین سازند

و المنه بتی لشکرشکن دارم بحمد

سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سلیمانی

چو اسم اعظمم باشد چه باک از اھرمن دارم

الا ای پیر فرزانه مکن عیبم ز میخانھ

که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم

خدا را ای رقیب امشب زمانی دیده بر ھم نھ

که من با لعل خاموشش نھانی صد سخن دارم

􀬲 چو در گلزار اقبالش خرامانم بحمد

نه میل لاله و نسرین نه برگ نسترن دارم

به رندی شھره شد حافظ میان ھمدمان لیکن

چه غم دارم که در عالم قوام الدین حسن دارم

غزل ٣٢٨

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم

لطف ھا می کنی ای خاک درت تاج سرم

دلبرا بنده نوازیت که آموخت بگو

که من این ظن به رقیبان تو ھرگز نبرم

ھمتم بدرقه راه کن ای طایر قدس

که دراز است ره مقصد و من نوسفرم

ای نسیم سحری بندگی من برسان

که فراموش مکن وقت دعای سحرم

خرم آن روز کز این مرحله بربندم بار

و از سر کوی تو پرسند رفیقان خبرم

حافظا شاید اگر در طلب گوھر وصل

دیده دریا کنم از اشک و در او غوطه خورم

پایه نظم بلند است و جھان گیر بگو

تا کند پادشه بحر دھان پرگھرم

غزل ٣٢٩

جوزا سحر نھاد حمایل برابرم

یعنی غلام شاھم و سوگند می خورم

ساقی بیا که از مدد بخت کارساز

کامی که خواستم ز خدا شد میسرم

جامی بده که باز به شادی روی شاه

پیرانه سر ھوای جوانیست در سرم

راھم مزن به وصف زلال خضر که من

از جام شاه جرعه کش حوض کوثرم

شاھا اگر به عرش رسانم سریر فضل

مملوک این جنابم و مسکین این درم

من جرعه نوش بزم تو بودم ھزار سال

کی ترک آبخورد کند طبع خوگرم

ور باورت نمی کند از بنده این حدیث

از گفته کمال دلیلی بیاورم

گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مھر

آن مھر بر که افکنم آن دل کجا برم

منصور بن مظفر غازیست حرز من

و از این خجسته نام بر اعدا مظفرم

عھد الست من ھمه با عشق شاه بود

و از شاھراه عمر بدین عھد بگذرم

گردون چو کرد نظم ثریا به نام شاه

من نظم در چرا نکنم از که کمترم

شاھین صفت چو طعمه چشیدم ز دست شاه

کی باشد التفات به صید کبوترم

ای شاه شیرگیر چه کم گردد ار شود

در سایه تو ملک فراغت میسرم

شعرم به یمن مدح تو صد ملک دل گشاد

گویی که تیغ توست زبان سخنورم

بر گلشنی اگر بگذشتم چو باد صبح

نی عشق سرو بود و نه شوق صنوبرم

بوی تو می شنیدم و بر یاد روی تو

دادند ساقیان طرب یک دو ساغرم

مستی به آب یک دو عنب وضع بنده نیست

من سالخورده پیر خرابات پرورم

با سیر اختر فلکم داوری بسیست

انصاف شاه باد در این قصه یاورم

شکر خدا که باز در این اوج بارگاه

طاووس عرش می شنود صیت شھپرم

نامم ز کارخانه عشاق محو باد

گر جز محبت تو بود شغل دیگرم

شبل الاسد به صید دلم حمله کرد و من

گر لاغرم وگرنه شکار غضنفرم

ای عاشقان روی تو از ذره بیشتر

من کی رسم به وصل تو کز ذره کمترم

بنما به من که منکر حسن رخ تو کیست

تا دیده اش به گزلک غیرت برآورم

بر من فتاد سایه خورشید سلطنت

و اکنون فراغت است ز خورشید خاورم

مقصود از این معامله بازارتیزی است

نی جلوه می فروشم و نی عشوه می خرم

غزل ٣٣٠

تو ھمچو صبحی و من شمع خلوت سحرم

تبسمی کن و جان بین که چون ھمی سپرم

چنین که در دل من داغ زلف سرکش توست

بنفشه زار شود تربتم چو درگذرم

بر آستان مرادت گشاده ام در چشم

که یک نظر فکنی خود فکندی از نظرم

􀬲 چه شکر گویمت ای خیل غم عفاک

که روز بی کسی آخر نمی روی ز سرم

غلام مردم چشمم که با سیاه دلی

ھزار قطره ببارد چو درد دل شمرم

به ھر نظر بت ما جلوه می کند لیکن

کس این کرشمه نبیند که من ھمی نگرم

به خاک حافظ اگر یار بگذرد چون باد

ز شوق در دل آن تنگنا کفن بدرم

غزل ٣٣١

به تیغم گر کشد دستش نگیرم

وگر تیرم زند منت پذیرم

کمان ابرویت را گو بزن تیر

که پیش دست و بازویت بمیرم

غم گیتی گر از پایم درآرد

بجز ساغر که باشد دستگیرم

برآی ای آفتاب صبح امید

که در دست شب ھجران اسیرم

به فریادم رس ای پیر خرابات

به یک جرعه جوانم کن که پیرم

به گیسوی تو خوردم دوش سوگند

که من از پای تو سر بر نگیرم

بسوز این خرقه تقوا تو حافظ

که گر آتش شوم در وی نگیرم

غزل ٣٣٢

مزن بر دل ز نوک غمزه تیرم

که پیش چشم بیمارت بمیرم

نصاب حسن در حد کمال است

زکاتم ده که مسکین و فقیرم

چو طفلان تا کی ای زاھد فریبی

به سیب بوستان و شھد و شیرم

چنان پر شد فضای سینه از دوست

که فکر خویش گم شد از ضمیرم

قدح پر کن که من در دولت عشق

جوان بخت جھانم گر چه پیرم

قراری بسته ام با می فروشان

که روز غم بجز ساغر نگیرم

مبادا جز حساب مطرب و می

اگر نقشی کشد کلک دبیرم

در این غوغا که کس کس را نپرسد

من از پیر مغان منت پذیرم

خوشا آن دم کز استغنای مستی

فراغت باشد از شاه و وزیرم

من آن مرغم که ھر شام و سحرگاه

ز بام عرش می آید صفیرم

چو حافظ گنج او در سینه دارم

اگر چه مدعی بیند حقیرم

غزل ٣٣٣

نماز شام غریبان چو گریه آغازم

به مویه ھای غریبانه قصه پردازم

به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار

که از جھان ره و رسم سفر براندازم

من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب

مھیمنا به رفیقان خود رسان بازم

خدای را مددی ای رفیق ره تا من

به کوی میکده دیگر علم برافرازم

خرد ز پیری من کی حساب برگیرد

که باز با صنمی طفل عشق می بازم

بجز صبا و شمالم نمی شناسد کس

عزیز من که بجز باد نیست دمسازم

ھوای منزل یار آب زندگانی ماست

صبا بیار نسیمی ز خاک شیرازم

سرشکم آمد و عیبم بگفت روی به روی

شکایت از که کنم خانگیست غمازم

ز چنگ زھره شنیدم که صبحدم می گفت

غلام حافظ خوش لھجه خوش آوازم

غزل ٣٣۴

گر دست رسد در سر زلفین تو بازم

چون گوی چه سرھا که به چوگان تو بازم

زلف تو مرا عمر دراز است ولی نیست

در دست سر مویی از آن عمر درازم

پروانه راحت بده ای شمع که امشب

از آتش دل پیش تو چون شمع گدازم

آن دم که به یک خنده دھم جان چو صراحی

مستان تو خواھم که گزارند نمازم

چون نیست نماز من آلوده نمازی

در میکده زان کم نشود سوز و گدازم

در مسجد و میخانه خیالت اگر آید

محراب و کمانچه ز دو ابروی تو سازم

گر خلوت ما را شبی از رخ بفروزی

چون صبح بر آفاق جھان سر بفرازم

محمود بود عاقبت کار در این راه

گر سر برود در سر سودای ایازم

حافظ غم دل با که بگویم که در این دور

جز جام نشاید که بود محرم رازم

غزل ٣٣۵

در خرابات مغان گر گذر افتد بازم

حاصل خرقه و سجاده روان دربازم

حلقه توبه گر امروز چو زھاد زنم

خازن میکده فردا نکند در بازم

ور چو پروانه دھد دست فراغ بالی

جز بدان عارض شمعی نبود پروازم

صحبت حور نخواھم که بود عین قصور

با خیال تو اگر با دگری پردازم

سر سودای تو در سینه بماندی پنھان

چشم تردامن اگر فاش نگردی رازم

مرغ سان از قفس خاک ھوایی گشتم

به ھوایی که مگر صید کند شھبازم

ھمچو چنگ ار به کناری ندھی کام دلم

از لب خویش چو نی یک نفسی بنوازم

ماجرای دل خون گشته نگویم با کس

زان که جز تیغ غمت نیست کسی دمسازم

گر به ھر موی سری بر تن حافظ باشد

ھمچو زلفت ھمه را در قدمت اندازم

غزل ٣٣۶

مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم

طایر قدسم و از دام جھان برخیزم

به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی

از سر خواجگی کون و مکان برخیزم

یا رب از ابر ھدایت برسان بارانی

پیشتر زان که چو گردی ز میان برخیزم

بر سر تربت من با می و مطرب بنشین

تا به بویت ز لحد رقص کنان برخیزم

خیز و بالا بنما ای بت شیرین حرکات

کز سر جان و جھان دست فشان برخیزم

گر چه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کش

تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم

روز مرگم نفسی مھلت دیدار بده

تا چو حافظ ز سر جان و جھان برخیزم

غزل ٣٣٧

چرا نه در پی عزم دیار خود باشم

چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم

غم غریبی و غربت چو بر نمی تابم

به شھر خود روم و شھریار خود باشم

ز محرمان سراپرده وصال شوم

ز بندگان خداوندگار خود باشم

چو کار عمر نه پیداست باری آن اولی

که روز واقعه پیش نگار خود باشم

ز دست بخت گران خواب و کار بی سامان

گرم بود گله ای رازدار خود باشم

ھمیشه پیشه من عاشقی و رندی بود

دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم

بود که لطف ازل رھنمون شود حافظ

وگرنه تا به ابد شرمسار خود باشم

غزل ٣٣٨

من دوستدار روی خوش و موی دلکشم

مدھوش چشم مست و می صاف بی غشم

گفتی ز سر عھد ازل یک سخن بگو

آن گه بگویمت که دو پیمانه درکشم

من آدم بھشتیم اما در این سفر

حالی اسیر عشق جوانان مه وشم

در عاشقی گزیر نباشد ز ساز و سوز

استاده ام چو شمع مترسان ز آتشم

شیراز معدن لب لعل است و کان حسن

من جوھری مفلسم ایرا مشوشم

از بس که چشم مست در این شھر دیده ام

حقا که می نمی خورم اکنون و سرخوشم

شھریست پر کرشمه حوران ز شش جھت

چیزیم نیست ور نه خریدار ھر ششم

بخت ار مدد دھد که کشم رخت سوی دوست

گیسوی حور گرد فشاند ز مفرشم

حافظ عروس طبع مرا جلوه آرزوست

آیینه ای ندارم از آن آه می کشم

غزل ٣٣٩

خیال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم

دل از پی نظر آید به سوی روزن چشم

سزای تکیه گھت منظری نمی بینم

منم ز عالم و این گوشه معین چشم

بیا که لعل و گھر در نثار مقدم تو

ز گنج خانه دل می کشم به روزن چشم

سحر سرشک روانم سر خرابی داشت

گرم نه خون جگر می گرفت دامن چشم

نخست روز که دیدم رخ تو دل می گفت

اگر رسد خللی خون من به گردن چشم

به بوی مژده وصل تو تا سحر شب دوش

به راه باد نھادم چراغ روشن چشم

به مردمی که دل دردمند حافظ را

مزن به ناوک دلدوز مردم افکن چشم

غزل ٣۴٠

من که از آتش دل چون خم می در جوشم

مھر بر لب زده خون می خورم و خاموشم

قصد جان است طمع در لب جانان کردن

تو مرا بین که در این کار به جان می کوشم

من کی آزاد شوم از غم دل چون ھر دم

ھندوی زلف بتی حلقه کند در گوشم

حاش لله که نیم معتقد طاعت خویش

این قدر ھست که گه گه قدحی می نوشم

ھست امیدم که علیرغم عدو روز جزا

فیض عفوش ننھد بار گنه بر دوشم

پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت

من چرا ملک جھان را به جوی نفروشم

خرقه پوشی من از غایت دین داری نیست

پرده ای بر سر صد عیب نھان می پوشم

من که خواھم که ننوشم بجز از راوق خم

چه کنم گر سخن پیر مغان ننیوشم

گر از این دست زند مطرب مجلس ره عشق

شعر حافظ ببرد وقت سماع از ھوشم

غزل ٣۴١

گر من از سرزنش مدعیان اندیشم

شیوه مستی و رندی نرود از پیشم

زھد رندان نوآموخته راھی بدھیست

من که بدنام جھانم چه صلاح اندیشم

شاه شوریده سران خوان من بی سامان را

زان که در کم خردی از ھمه عالم بیشم

بر جبین نقش کن از خون دل من خالی

تا بدانند که قربان تو کافرکیشم

اعتقادی بنما و بگذر بھر خدا

تا در این خرقه ندانی که چه نادرویشم

شعر خونبار من ای باد بدان یار رسان

که ز مژگان سیه بر رگ جان زد نیشم

من اگر باده خورم ور نه چه کارم با کس

حافظ راز خود و عارف وقت خویشم

غزل ٣۴٢

حجاب چھره جان می شود غبار تنم

خوشا دمی که از آن چھره پرده برفکنم

چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست

روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم

عیان نشد که چرا آمدم کجا رفتم

دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم

چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس

که در سراچه ترکیب تخته بند تنم

اگر ز خون دلم بوی شوق می آید

عجب مدار که ھمدرد نافه ختنم

طراز پیرھن زرکشم مبین چون شمع

که سوزھاست نھانی درون پیرھنم

بیا و ھستی حافظ ز پیش او بردار

که با وجود تو کس نشنود ز من که منم

غزل ٣۴٣

چل سال بیش رفت که من لاف می زنم

کز چاکران پیر مغان کمترین منم

ھرگز به یمن عاطفت پیر می فروش

ساغر تھی نشد ز می صاف روشنم

از جاه عشق و دولت رندان پاکباز

پیوسته صدر مصطبه ھا بود مسکنم

در شان من به دردکشی ظن بد مبر

کلوده گشت جامه ولی پاکدامنم

شھباز دست پادشھم این چه حالت است

کز یاد برده اند ھوای نشیمنم

حیف است بلبلی چو من اکنون در این قفس

با این لسان عذب که خامش چو سوسنم

آب و ھوای فارس عجب سفله پرور است

کو ھمرھی که خیمه از این خاک برکنم

حافظ به زیر خرقه قدح تا به کی کشی

در بزم خواجه پرده ز کارت برافکنم

تورانشه خجسته که در من یزید فضل

شد منت مواھب او طوق گردنم

غزل ٣۴۴

عمریست تا من در طلب ھر روز گامی می زنم

دست شفاعت ھر زمان در نیک نامی می زنم

بی ماه مھرافروز خود تا بگذرانم روز خود

دامی به راھی می نھم مرغی به دامی می زنم

اورنگ کو گلچھر کو نقش وفا و مھر کو

حالی من اندر عاشقی داو تمامی می زنم

تا بو که یابم آگھی از سایه سرو سھی

گلبانگ عشق از ھر طرف بر خوش خرامی می زنم

ھر چند کان آرام دل دانم نبخشد کام دل

نقش خیالی می کشم فال دوامی می زنم

دانم سر آرد غصه را رنگین برآرد قصه را

این آه خون افشان که من ھر صبح و شامی می زنم

با آن که از وی غایبم و از می چو حافظ تایبم

در مجلس روحانیان گه گاه جامی می زنم

غزل ٣۴۵

بی تو ای سرو روان با گل و گلشن چه کنم

زلف سنبل چه کشم عارض سوسن چه کنم

آه کز طعنه بدخواه ندیدم رویت

نیست چون آینه ام روی ز آھن چه کنم

برو ای ناصح و بر دردکشان خرده مگیر

کارفرمای قدر می کند این من چه کنم

برق غیرت چو چنین می جھد از مکمن غیب

تو بفرما که من سوخته خرمن چه کنم

شاه ترکان چو پسندید و به چاھم انداخت

دستگیر ار نشود لطف تھمتن چه کنم

مددی گر به چراغی نکند آتش طور

چاره تیره شب وادی ایمن چه کنم

حافظا خلد برین خانه موروث من است

اندر این منزل ویرانه نشیمن چه کنم

غزل ٣۴۶

من نه آن رندم که ترک شاھد و ساغر کنم

محتسب داند که من این کارھا کمتر کنم

من که عیب توبه کاران کرده باشم بارھا

توبه از می وقت گل دیوانه باشم گر کنم

عشق دردانه ست و من غواص و دریا میکده

سر فروبردم در آن جا تا کجا سر برکنم

لاله ساغرگیر و نرگس مست و بر ما نام فسق

داوری دارم بسی یا رب که را داور کنم

بازکش یک دم عنان ای ترک شھرآشوب من

تا ز اشک و چھره راھت پرزر و گوھر کنم

من که از یاقوت و لعل اشک دارم گنج ھا

کی نظر در فیض خورشید بلنداختر کنم

چون صبا مجموعه گل را به آب لطف شست

کجدلم خوان گر نظر بر صفحه دفتر کنم

عھد و پیمان فلک را نیست چندان اعتبار

عھد با پیمانه بندم شرط با ساغر کنم

من که دارم در گدایی گنج سلطانی به دست

کی طمع در گردش گردون دون پرور کنم

گر چه گردآلود فقرم شرم باد از ھمتم

گر به آب چشمه خورشید دامن تر کنم

عاشقان را گر در آتش می پسندد لطف دوست

تنگ چشمم گر نظر در چشمه کوثر کنم

دوش لعلش عشوه ای می داد حافظ را ولی

من نه آنم کز وی این افسانه ھا باور کنم

غزل ٣۴٧

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم

تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم

دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود

مگرش ھم ز سر زلف تو زنجیر کنم

آن چه در مدت ھجر تو کشیدم ھیھات

در یکی نامه محال است که تحریر کنم

با سر زلف تو مجموع پریشانی خود

کو مجالی که سراسر ھمه تقریر کنم

آن زمان کرزوی دیدن جانم باشد

در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم

گر بدانم که وصال تو بدین دست دھد

دین و دل را ھمه دربازم و توفیر کنم

دور شو از برم ای واعظ و بیھوده مگوی

من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم

نیست امید صلاحی ز فساد حافظ

چون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنم

غزل ٣۴٨

دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم

و اندر این کار دل خویش به دریا فکنم

از دل تنگ گنھکار برآرم آھی

کتش اندر گنه آدم و حوا فکنم

مایه خوشدلی آن جاست که دلدار آن جاست

می کنم جھد که خود را مگر آن جا فکنم

بگشا بند قبا ای مه خورشیدکلاه

تا چو زلفت سر سودازده در پا فکنم

خورده ام تیر فلک باده بده تا سرمست

عقده دربند کمر ترکش جوزا فکنم

جرعه جام بر این تخت روان افشانم

غلغل چنگ در این گنبد مینا فکنم

حافظا تکیه بر ایام چو سھو است و خطا

من چرا عشرت امروز به فردا فکنم

غزل ٣۴٩

دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم

گفت کو زنجیر تا تدبیر این مجنون کنم

قامتش را سرو گفتم سر کشید از من به خشم

دوستان از راست می رنجد نگارم چون کنم

نکته ناسنجیده گفتم دلبرا معذور دار

عشوه ای فرمای تا من طبع را موزون کنم

زردرویی می کشم زان طبع نازک بی گناه

ساقیا جامی بده تا چھره را گلگون کنم

ای نسیم منزل لیلی خدا را تا به کی

ربع را برھم زنم اطلال را جیحون کنم

من که ره بردم به گنج حسن بی پایان دوست

صد گدای ھمچو خود را بعد از این قارون کنم

ای مه صاحب قران از بنده حافظ یاد کن

تا دعای دولت آن حسن روزافزون کنم

غزل ٣۵٠

به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم

بھار توبه شکن می رسد چه چاره کنم

سخن درست بگویم نمی توانم دید

که می خورند حریفان و من نظاره کنم

چو غنچه با لب خندان به یاد مجلس شاه

پیاله گیرم و از شوق جامه پاره کنم

به دور لاله دماغ مرا علاج کنید

گر از میانه بزم طرب کناره کنم

ز روی دوست مرا چون گل مراد شکفت

حواله سر دشمن به سنگ خاره کنم

گدای میکده ام لیک وقت مستی بین

که ناز بر فلک و حکم بر ستاره کنم

مرا که نیست ره و رسم لقمه پرھیزی

چرا ملامت رند شرابخواره کنم

به تخت گل بنشانم بتی چو سلطانی

ز سنبل و سمنش ساز طوق و یاره کنم

ز باده خوردن پنھان ملول شد حافظ

به بانگ بربط و نی رازش آشکاره کنم

غزل ٣۵١

حاشا که من به موسم گل ترک می کنم

من لاف عقل می زنم این کار کی کنم

مطرب کجاست تا ھمه محصول زھد و علم

در کار چنگ و بربط و آواز نی کنم

از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت

یک چند نیز خدمت معشوق و می کنم

کی بود در زمانه وفا جام می بیار

تا من حکایت جم و کاووس کی کنم

از نامه سیاه نترسم که روز حشر

با فیض لطف او صد از این نامه طی کنم

کو پیک صبح تا گله ھای شب فراق

با آن خجسته طالع فرخنده پی کنم

این جان عاریت که به حافظ سپرد دوست

روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم

غزل ٣۵٢

روزگاری شد که در میخانه خدمت می کنم

در لباس فقر کار اھل دولت می کنم

تا کی اندر دام وصل آرم تذروی خوش خرام

در کمینم و انتظار وقت فرصت می کنم

واعظ ما بوی حق نشنید بشنو کاین سخن

در حضورش نیز می گویم نه غیبت می کنم

با صبا افتان و خیزان می روم تا کوی دوست

و از رفیقان ره استمداد ھمت می کنم

خاک کویت زحمت ما برنتابد بیش از این

لطف ھا کردی بتا تخفیف زحمت می کنم

زلف دلبر دام راه و غمزه اش تیر بلاست

یاد دار ای دل که چندینت نصیحت می کنم

دیده بدبین بپوشان ای کریم عیب پوش

زین دلیری ھا که من در کنج خلوت می کنم

حافظم در مجلسی دردی کشم در محفلی

بنگر این شوخی که چون با خلق صنعت می کنم

غزل ٣۵٣

من ترک عشق شاھد و ساغر نمی کنم

صد بار توبه کردم و دیگر نمی کنم

باغ بھشت و سایه طوبی و قصر و حور

با خاک کوی دوست برابر نمی کنم

تلقین و درس اھل نظر یک اشارت است

گفتم کنایتی و مکرر نمی کنم

ھرگز نمی شود ز سر خود خبر مرا

تا در میان میکده سر بر نمی کنم

ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن

محتاج جنگ نیست برادر نمی کنم

این تقواام تمام که با شاھدان شھر

ناز و کرشمه بر سر منبر نمی کنم

حافظ جناب پیر مغان جای دولت است

من ترک خاک بوسی این در نمی کنم

غزل ٣۵۴

به مژگان سیه کردی ھزاران رخنه در دینم

بیا کز چشم بیمارت ھزاران درد برچینم

الا ای ھمنشین دل که یارانت برفت از یاد

مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم

جھان پیر است و بی بنیاد از این فرھادکش فریاد

که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم

ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل

بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرق چینم

جھان فانی و باقی فدای شاھد و ساقی

که سلطانی عالم را طفیل عشق می بینم

اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست

حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم

صباح الخیر زد بلبل کجایی ساقیا برخیز

که غوغا می کند در سر خیال خواب دوشینم

شب رحلت ھم از بستر روم در قصر حورالعین

اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم

حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد

ھمانا بی غلط باشد که حافظ داد تلقینم

غزل ٣۵۵

حالیا مصلحت وقت در آن می بینم

که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم

جام می گیرم و از اھل ریا دور شوم

یعنی از اھل جھان پاکدلی بگزینم

جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم

تا حریفان دغا را به جھان کم بینم

سر به آزادگی از خلق برآرم چون سرو

گر دھد دست که دامن ز جھان درچینم

بس که در خرقه آلوده زدم لاف صلاح

شرمسار از رخ ساقی و می رنگینم

سینه تنگ من و بار غم او ھیھات

مرد این بار گران نیست دل مسکینم

من اگر رند خراباتم و گر زاھد شھر

این متاعم که ھمی بینی و کمتر زینم

بنده آصف عھدم دلم از راه مبر

که اگر دم زنم از چرخ بخواھد کینم

بر دلم گرد ستم ھاست خدایا مپسند

که مکدر شود آیینه مھرآیینم

غزل ٣۵۶

گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم

ز جام وصل می نوشم ز باغ عیش گل چینم

شراب تلخ صوفی سوز بنیادم بخواھد برد

لبم بر لب نه ای ساقی و بستان جان شیرینم

مگر دیوانه خواھم شد در این سودا که شب تا روز

سخن با ماه می گویم پری در خواب می بینم

لبت شکر به مستان داد و چشمت می به میخواران

منم کز غایت حرمان نه با آنم نه با اینم

چو ھر خاکی که باد آورد فیضی برد از انعامت

ز حال بنده یاد آور که خدمتگار دیرینم

نه ھر کو نقش نظمی زد کلامش دلپذیر افتد

تذرو طرفه من گیرم که چالاک است شاھینم

اگر باور نمی داری رو از صورتگر چین پرس

که مانی نسخه می خواھد ز نوک کلک مشکینم

وفاداری و حق گویی نه کار ھر کسی باشد

غلام آصف ثانی جلال الحق و الدینم

رموز مستی و رندی ز من بشنو نه از واعظ

که با جام و قدح ھر دم ندیم ماه و پروینم

غزل ٣۵٧

در خرابات مغان نور خدا می بینم

این عجب بین که چه نوری ز کجا می بینم

جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو

خانه می بینی و من خانه خدا می بینم

خواھم از زلف بتان نافه گشایی کردن

فکر دور است ھمانا که خطا می بینم

سوز دل اشک روان آه سحر ناله شب

این ھمه از نظر لطف شما می بینم

ھر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال

با که گویم که در این پرده چه ھا می بینم

کس ندیده ست ز مشک ختن و نافه چین

آن چه من ھر سحر از باد صبا می بینم

دوستان عیب نظربازی حافظ مکنید

که من او را ز محبان شما می بینم

غزل ٣۵٨

غم زمانه که ھیچش کران نمی بینم

دواش جز می چون ارغوان نمی بینم

به ترک خدمت پیر مغان نخواھم گفت

چرا که مصلحت خود در آن نمی بینم

ز آفتاب قدح ارتفاع عیش بگیر

چرا که طالع وقت آن چنان نمی بینم

نشان اھل خدا عاشقیست با خود دار

که در مشایخ شھر این نشان نمی بینم

بدین دو دیده حیران من ھزار افسوس

که با دو آینه رویش عیان نمی بینم

قد تو تا بشد از جویبار دیده من

به جای سرو جز آب روان نمی بینم

در این خمار کسم جرعه ای نمی بخشد

ببین که اھل دلی در میان نمی بینم

نشان موی میانش که دل در او بستم

ز من مپرس که خود در میان نمی بینم

من و سفینه حافظ که جز در این دریا

بضاعت سخن درفشان نمی بینم

غزل ٣۵٩

خرم آن روز کز این منزل ویران بروم

راحت جان طلبم و از پی جانان بروم

گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب

من به بوی سر آن زلف پریشان بروم

دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت

رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم

چون صبا با تن بیمار و دل بی طاقت

به ھواداری آن سرو خرامان بروم

در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت

با دل زخم کش و دیده گریان بروم

نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی

تا در میکده شادان و غزل خوان بروم

به ھواداری او ذره صفت رقص کنان

تا لب چشمه خورشید درخشان بروم

تازیان را غم احوال گران باران نیست

پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم

ور چو حافظ ز بیابان نبرم ره بیرون

ھمره کوکبه آصف دوران بروم

غزل ٣۶٠

گر از این منزل ویران به سوی خانه روم

دگر آن جا که روم عاقل و فرزانه روم

زین سفر گر به سلامت به وطن بازرسم

نذر کردم که ھم از راه به میخانه روم

تا بگویم که چه کشفم شد از این سیر و سلوک

به در صومعه با بربط و پیمانه روم

آشنایان ره عشق گرم خون بخورند

ناکسم گر به شکایت سوی بیگانه روم

بعد از این دست من و زلف چو زنجیر نگار

چند و چند از پی کام دل دیوانه روم

گر ببینم خم ابروی چو محرابش باز

سجده شکر کنم و از پی شکرانه روم

خرم آن دم که چو حافظ به تولای وزیر

سرخوش از میکده با دوست به کاشانه روم

غزل ٣۶١

آن که پامال جفا کرد چو خاک راھم

خاک می بوسم و عذر قدمش می خواھم

من نه آنم که ز جور تو بنالم حاشا

بنده معتقد و چاکر دولتخواھم

بسته ام در خم گیسوی تو امید دراز

آن مبادا که کند دست طلب کوتاھم

ذره خاکم و در کوی توام جای خوش است

ترسم ای دوست که بادی ببرد ناگاھم

پیر میخانه سحر جام جھان بینم داد

و اندر آن آینه از حسن تو کرد آگاھم

صوفی صومعه عالم قدسم لیکن

حالیا دیر مغان است حوالتگاھم

با من راه نشین خیز و سوی میکده آی

تا در آن حلقه ببینی که چه صاحب جاھم

مست بگذشتی و از حافظت اندیشه نبود

آه اگر دامن حسن تو بگیرد آھم

خوشم آمد که سحر خسرو خاور می گفت

با ھمه پادشھی بنده تورانشاھم

غزل ٣۶٢

دیدار شد میسر و بوس و کنار ھم

از بخت شکر دارم و از روزگار ھم

زاھد برو که طالع اگر طالع من است

جامم به دست باشد و زلف نگار ھم

ما عیب کس به مستی و رندی نمی کنیم

لعل بتان خوش است و می خوشگوار ھم

ای دل بشارتی دھمت محتسب نماند

و از می جھان پر است و بت میگسار ھم

خاطر به دست تفرقه دادن نه زیرکیست

مجموعه ای بخواه و صراحی بیار ھم

بر خاکیان عشق فشان جرعه لبش

تا خاک لعل گون شود و مشکبار ھم

آن شد که چشم بد نگران بودی از کمین

خصم از میان برفت و سرشک از کنار ھم

چون کانات جمله به بوی تو زنده اند

ای آفتاب سایه ز ما برمدار ھم

چون آب روی لاله و گل فیض حسن توست

ای ابر لطف بر من خاکی ببار ھم

حافظ اسیر زلف تو شد از خدا بترس

و از انتصاف آصف جم اقتدار ھم

برھان ملک و دین که ز دست وزارتش

ایام کان یمین شد و دریا یسار ھم

بر یاد رای انور او آسمان به صبح

جان می کند فدا و کواکب نثار ھم

گوی زمین ربوده چوگان عدل اوست

وین برکشیده گنبد نیلی حصار ھم

عزم سبک عنان تو در جنبش آورد

این پایدار مرکز عالی مدار ھم

تا از نتیجه فلک و طور دور اوست

تبدیل ماه و سال و خزان و بھار ھم

خالی مباد کاخ جلالش ز سروران

و از ساقیان سروقد گلعذار ھم

غزل ٣۶٣

دردم از یار است و درمان نیز ھم

دل فدای او شد و جان نیز ھم

این که می گویند آن خوشتر ز حسن

یار ما این دارد و آن نیز ھم

یاد باد آن کو به قصد خون ما

عھد را بشکست و پیمان نیز ھم

دوستان در پرده می گویم سخن

گفته خواھد شد به دستان نیز ھم

چون سر آمد دولت شب ھای وصل

بگذرد ایام ھجران نیز ھم

ھر دو عالم یک فروغ روی اوست

گفتمت پیدا و پنھان نیز ھم

اعتمادی نیست بر کار جھان

بلکه بر گردون گردان نیز ھم

عاشق از قاضی نترسد می بیار

بلکه از یرغوی دیوان نیز ھم

محتسب داند که حافظ عاشق است

و آصف ملک سلیمان نیز ھم

غزل ٣۶۴

ما بی غمان مست دل از دست داده ایم

ھمراز عشق و ھمنفس جام باده ایم

بر ما بسی کمان ملامت کشیده اند

تا کار خود ز ابروی جانان گشاده ایم

ای گل تو دوش داغ صبوحی کشیده ای

ما آن شقایقیم که با داغ زاده ایم

پیر مغان ز توبه ما گر ملول شد

گو باده صاف کن که به عذر ایستاده ایم

کار از تو می رود مددی ای دلیل راه

کانصاف می دھیم و ز راه اوفتاده ایم

چون لاله می مبین و قدح در میان کار

این داغ بین که بر دل خونین نھاده ایم

گفتی که حافظ این ھمه رنگ و خیال چیست

نقش غلط مبین که ھمان لوح ساده ایم

غزل ٣۶۵

عمریست تا به راه غمت رو نھاده ایم

روی و ریای خلق به یک سو نھاده ایم

طاق و رواق مدرسه و قال و قیل علم

در راه جام و ساقی مه رو نھاده ایم

ھم جان بدان دو نرگس جادو سپرده ایم

ھم دل بدان دو سنبل ھندو نھاده ایم

عمری گذشت تا به امید اشارتی

چشمی بدان دو گوشه ابرو نھاده ایم

ما ملک عافیت نه به لشکر گرفته ایم

ما تخت سلطنت نه به بازو نھاده ایم

تا سحر چشم یار چه بازی کند که باز

بنیاد بر کرشمه جادو نھاده ایم

بی زلف سرکشش سر سودایی از ملال

ھمچون بنفشه بر سر زانو نھاده ایم

در گوشه امید چو نظارگان ماه

چشم طلب بر آن خم ابرو نھاده ایم

گفتی که حافظا دل سرگشته ات کجاست

در حلقه ھای آن خم گیسو نھاده ایم

غزل ٣۶۶

ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم

از بد حادثه این جا به پناه آمده ایم

ره رو منزل عشقیم و ز سرحد عدم

تا به اقلیم وجود این ھمه راه آمده ایم

سبزه خط تو دیدیم و ز بستان بھشت

به طلبکاری این مھرگیاه آمده ایم

با چنین گنج که شد خازن او روح امین

به گدایی به در خانه شاه آمده ایم

لنگر حلم تو ای کشتی توفیق کجاست

که در این بحر کرم غرق گناه آمده ایم

آبرو می رود ای ابر خطاپوش ببار

که به دیوان عمل نامه سیاه آمده ایم

حافظ این خرقه پشمینه مینداز که ما

از پی قافله با آتش آه آمده ایم

غزل ٣۶٧

فتوی پیر مغان دارم و قولیست قدیم

که حرام است می آن جا که نه یار است ندیم

چاک خواھم زدن این دلق ریایی چه کنم

روح را صحبت ناجنس عذابیست الیم

تا مگر جرعه فشاند لب جانان بر من

سال ھا شد که منم بر در میخانه مقیم

مگرش خدمت دیرین من از یاد برفت

ای نسیم سحری یاد دھش عھد قدیم

بعد صد سال اگر بر سر خاکم گذری

سر برآرد ز گلم رقص کنان عظم رمیم

دلبر از ما به صد امید ستد اول دل

ظاھرا عھد فرامش نکند خلق کریم

غنچه گو تنگ دل از کار فروبسته مباش

کز دم صبح مدد یابی و انفاس نسیم

فکر بھبود خود ای دل ز دری دیگر کن

درد عاشق نشود به به مداوای حکیم

گوھر معرفت آموز که با خود ببری

که نصیب دگران است نصاب زر و سیم

دام سخت است مگر یار شود لطف خدا

ور نه آدم نبرد صرفه ز شیطان رجیم

حافظ ار سیم و زرت نیست چه شد شاکر باش

چه به از دولت لطف سخن و طبع سلیم

غزل ٣۶٨

خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم

به ره دوست نشینیم و مرادی طلبیم

زاد راه حرم وصل نداریم مگر

به گدایی ز در میکده زادی طلبیم

اشک آلوده ما گر چه روان است ولی

به رسالت سوی او پاک نھادی طلبیم

لذت داغ غمت بر دل ما باد حرام

اگر از جور غم عشق تو دادی طلبیم

نقطه خال تو بر لوح بصر نتوان زد

مگر از مردمک دیده مدادی طلبیم

عشوه ای از لب شیرین تو دل خواست به جان

به شکرخنده لبت گفت مزادی طلبیم

تا بود نسخه عطری دل سودازده را

از خط غالیه سای تو سوادی طلبیم

چون غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد

ما به امید غمت خاطر شادی طلبیم

بر در مدرسه تا چند نشینی حافظ

خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم

غزل ٣۶٩

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آن چه ما پنداشتیم

تا درخت دوستی برگی دھد

حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم

گفت و گو آیین درویشی نبود

ور نه با تو ماجراھا داشتیم

شیوه چشمت فریب جنگ داشت

ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم

گلبن حسنت نه خود شد دلفروز

ما دم ھمت بر او بگماشتیم

نکته ھا رفت و شکایت کس نکرد

جانب حرمت فرونگذاشتیم

گفت خود دادی به ما دل حافظا

ما محصل بر کسی نگماشتیم

غزل ٣٧٠

صلاح از ما چه می جویی که مستان را صلا گفتیم

به دور نرگس مستت سلامت را دعا گفتیم

در میخانه ام بگشا که ھیچ از خانقه نگشود

گرت باور بود ور نه سخن این بود و ما گفتیم

من از چشم تو ای ساقی خراب افتاده ام لیکن

بلایی کز حبیب آید ھزارش مرحبا گفتیم

اگر بر من نبخشایی پشیمانی خوری آخر

به خاطر دار این معنی که در خدمت کجا گفتیم

قدت گفتم که شمشاد است بس خجلت به بار آورد

که این نسبت چرا کردیم و این بھتان چرا گفتیم

جگر چون نافه ام خون گشت کم زینم نمی باید

جزای آن که با زلفت سخن از چین خطا گفتیم

تو آتش گشتی ای حافظ ولی با یار درنگرفت

ز بدعھدی گل گویی حکایت با صبا گفتیم

غزل ٣٧١

ما درس سحر در ره میخانه نھادیم

محصول دعا در ره جانانه نھادیم

در خرمن صد زاھد عاقل زند آتش

این داغ که ما بر دل دیوانه نھادیم

سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد

تا روی در این منزل ویرانه نھادیم

در دل ندھم ره پس از این مھر بتان را

مھر لب او بر در این خانه نھادیم

در خرقه از این بیش منافق نتوان بود

بنیاد از این شیوه رندانه نھادیم

چون می رود این کشتی سرگشته که آخر

جان در سر آن گوھر یک دانه نھادیم

المنه لله که چو ما بی دل و دین بود

آن را که لقب عاقل و فرزانه نھادیم

قانع به خیالی ز تو بودیم چو حافظ

یا رب چه گداھمت و بیگانه نھادیم

غزل ٣٧٢

بگذار تا ز شارع میخانه بگذریم

کز بھر جرعه ای ھمه محتاج این دریم

روز نخست چون دم رندی زدیم و عشق

شرط آن بود که جز ره آن شیوه نسپریم

جایی که تخت و مسند جم می رود به باد

گر غم خوریم خوش نبود به که می خوریم

تا بو که دست در کمر او توان زدن

در خون دل نشسته چو یاقوت احمریم

واعظ مکن نصیحت شوریدگان که ما

با خاک کوی دوست به فردوس ننگریم

چون صوفیان به حالت و رقصند مقتدا

ما نیز ھم به شعبده دستی برآوریم

از جرعه تو خاک زمین در و لعل یافت

بیچاره ما که پیش تو از خاک کمتریم

حافظ چو ره به کنگره کاخ وصل نیست

با خاک آستانه این در به سر بریم

غزل ٣٧٣

خیز تا خرقه صوفی به خرابات بریم

شطح و طامات به بازار خرافات بریم

سوی رندان قلندر به ره آورد سفر

دلق بسطامی و سجاده طامات بریم

تا ھمه خلوتیان جام صبوحی گیرند

چنگ صبحی به در پیر مناجات بریم

با تو آن عھد که در وادی ایمن بستیم

ھمچو موسی ارنی گوی به میقات بریم

کوس ناموس تو بر کنگره عرش زنیم

علم عشق تو بر بام سماوات بریم

خاک کوی تو به صحرای قیامت فردا

ھمه بر فرق سر از بھر مباھات بریم

ور نھد در ره ما خار ملامت زاھد

از گلستانش به زندان مکافات بریم

شرممان باد ز پشمینه آلوده خویش

گر بدین فضل و ھنر نام کرامات بریم

قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند

بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم

فتنه می بارد از این سقف مقرنس برخیز

تا به میخانه پناه از ھمه آفات بریم

در بیابان فنا گم شدن آخر تا کی

ره بپرسیم مگر پی به مھمات بریم

حافظ آب رخ خود بر در ھر سفله مریز

حاجت آن به که بر قاضی حاجات بریم

غزل ٣٧۴

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم

فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد

من و ساقی به ھم تازیم و بنیادش براندازیم

شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم

نسیم عطرگردان را شکر در مجمر اندازیم

چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش

که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم

صبا خاک وجود ما بدان عالی جناب انداز

بود کن شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیم

یکی از عقل می لافد یکی طامات می بافد

بیا کاین داوری ھا را به پیش داور اندازیم

بھشت عدن اگر خواھی بیا با ما به میخانھ

که از پای خمت روزی به حوض کوثر اندازیم

سخندانی و خوشخوانی نمی ورزند در شیراز

بیا حافظ که تا خود را به ملکی دیگر اندازیم

غزل ٣٧۵

صوفی بیا که خرقه سالوس برکشیم

وین نقش زرق را خط بطلان به سر کشیم

نذر و فتوح صومعه در وجه می نھیم

دلق ریا به آب خرابات برکشیم

فردا اگر نه روضه رضوان به ما دھند

غلمان ز روضه حور ز جنت به درکشیم

بیرون جھیم سرخوش و از بزم صوفیان

غارت کنیم باده و شاھد به بر کشیم

عشرت کنیم ور نه به حسرت کشندمان

روزی که رخت جان به جھانی دگر کشیم

سر خدا که در تتق غیب منزویست

مستانه اش نقاب ز رخسار برکشیم

کو جلوه ای ز ابروی او تا چو ماه نو

گوی سپھر در خم چوگان زر کشیم

حافظ نه حد ماست چنین لاف ھا زدن

پای از گلیم خویش چرا بیشتر کشیم

غزل ٣٧۶

دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیم

سخن اھل دل است این و به جان بنیوشیم

نیست در کس کرم و وقت طرب می گذرد

چاره آن است که سجاده به می بفروشیم

خوش ھواییست فرح بخش خدایا بفرست

نازنینی که به رویش می گلگون نوشیم

ارغنون ساز فلک رھزن اھل ھنر است

چون از این غصه ننالیم و چرا نخروشیم

گل به جوش آمد و از می نزدیمش آبی

لاجرم ز آتش حرمان و ھوس می جوشیم

می کشیم از قدح لاله شرابی موھوم

چشم بد دور که بی مطرب و می مدھوشیم

حافظ این حال عجب با که توان گفت که ما

بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم

غزل ٣٧٧

ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم

غم ھجران تو را چاره ز جایی بکنیم

دل بیمار شد از دست رفیقان مددی

تا طبیبش به سر آریم و دوایی بکنیم

آن که بی جرم برنجید و به تیغم زد و رفت

بازش آرید خدا را که صفایی بکنیم

خشک شد بیخ طرب راه خرابات کجاست

تا در آن آب و ھوا نشو و نمایی بکنیم

مدد از خاطر رندان طلب ای دل ور نھ

کار صعب است مبادا که خطایی بکنیم

سایه طایر کم حوصله کاری نکند

طلب از سایه میمون ھمایی بکنیم

دلم از پرده بشد حافظ خوشگوی کجاست

تا به قول و غزل ش ساز نوایی بکنیم

غزل ٣٧٨

ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم

جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم

عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است

کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم

رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنیم

سر حق بر ورق شعبده ملحق نکنیم

شاه اگر جرعه رندان نه به حرمت نوشد

التفاتش به می صاف مروق نکنیم

خوش برانیم جھان در نظر راھروان

فکر اسب سیه و زین مغرق نکنیم

آسمان کشتی ارباب ھنر می شکند

تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم

گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید

گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم

حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر او

ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم

غزل ٣٧٩

سرم خوش است و به بانگ بلند می گویم

که من نسیم حیات از پیاله می جویم

عبوس زھد به وجه خمار ننشیند

مرید خرقه دردی کشان خوش خویم

شدم فسانه به سرگشتگی و ابروی دوست

کشید در خم چوگان خویش چون گویم

گرم نه پیر مغان در به روی بگشاید

کدام در بزنم چاره از کجا جویم

مکن در این چمنم سرزنش به خودرویی

چنان که پرورشم می دھند می رویم

تو خانقاه و خرابات در میانه مبین

خدا گواه که ھر جا که ھست با اویم

غبار راه طلب کیمیای بھروزیست

غلام دولت آن خاک عنبرین بویم

ز شوق نرگس مست بلندبالایی

چو لاله با قدح افتاده بر لب جویم

بیار می که به فتوی حافظ از دل پاک

غبار زرق به فیض قدح فروشویم

غزل ٣٨٠

بارھا گفته ام و بار دگر می گویم

که من دلشده این ره نه به خود می پویم

در پس آینه طوطی صفتم داشته اند

آن چه استاد ازل گفت بگو می گویم

من اگر خارم و گر گل چمن آرایی ھست

که از آن دست که او می کشدم می رویم

دوستان عیب من بی دل حیران مکنید

گوھری دارم و صاحب نظری می جویم

گر چه با دلق ملمع می گلگون عیب است

مکنم عیب کز او رنگ ریا می شویم

خنده و گریه عشاق ز جایی دگر است

می سرایم به شب و وقت سحر می مویم

حافظم گفت که خاک در میخانه مبوی

گو مکن عیب که من مشک ختن می بویم

غزل ٣٨١

گر چه ما بندگان پادشھیم

پادشاھان ملک صبحگھیم

گنج در آستین و کیسه تھی

جام گیتی نما و خاک رھیم

ھوشیار حضور و مست غرور

بحر توحید و غرقه گنھیم

شاھد بخت چون کرشمه کند

ماش آیینه رخ چو مھیم

شاه بیدار بخت را ھر شب

ما نگھبان افسر و کلھیم

گو غنیمت شمار صحبت ما

که تو در خواب و ما به دیده گھیم

شاه منصور واقف است که ما

روی ھمت به ھر کجا که نھیم

دشمنان را ز خون کفن سازیم

دوستان را قبای فتح دھیم

رنگ تزویر پیش ما نبود

شیر سرخیم و افعی سیھیم

وام حافظ بگو که بازدھند

کرده ای اعتراف و ما گوھیم

غزل ٣٨٢

فاتحه ای چو آمدی بر سر خسته ای بخوان

لب بگشا که می دھد لعل لبت به مرده جان

آن که به پرسش آمد و فاتحه خواند و می رود

گو نفسی که روح را می کنم از پی اش روان

ای که طبیب خسته ای روی زبان من ببین

کاین دم و دود سینه ام بار دل است بر زبان

گر چه تب استخوان من کرد ز مھر گرم و رفت

ھمچو تبم نمی رود آتش مھر از استخوان

حال دلم ز خال تو ھست در آتشش وطن

چشمم از آن دو چشم تو خسته شده ست و ناتوان

بازنشان حرارتم ز آب دو دیده و ببین

نبض مرا که می دھد ھیچ ز زندگی نشان

آن که مدام شیشه ام از پی عیش داده است

شیشه ام از چه می برد پیش طبیب ھر زمان

حافظ از آب زندگی شعر تو داد شربتم

ترک طبیب کن بیا نسخه شربتم بخوان

غزل ٣٨٣

چندان که گفتم غم با طبیبان

درمان نکردند مسکین غریبان

آن گل که ھر دم در دست بادیست

گو شرم بادش از عندلیبان

یا رب امان ده تا بازبیند

چشم محبان روی حبیبان

درج محبت بر مھر خود نیست

یا رب مبادا کام رقیبان

ای منعم آخر بر خوان جودت

تا چند باشیم از بی نصیبان

حافظ نگشتی شیدای گیتی

گر می شنیدی پند ادیبان

غزل ٣٨۴

می سوزم از فراقت روی از جفا بگردان

ھجران بلای ما شد یا رب بلا بگردان

مه جلوه می نماید بر سبز خنگ گردون

تا او به سر درآید بر رخش پا بگردان

مر غول را برافشان یعنی به رغم سنبل

گرد چمن بخوری ھمچون صبا بگردان

یغمای عقل و دین را بیرون خرام سرمست

در سر کلاه بشکن در بر قبا بگردان

ای نور چشم مستان در عین انتظارم

چنگ حزین و جامی بنواز یا بگردان

دوران ھمی نویسد بر عارضش خطی خوش

یا رب نوشته بد از یار ما بگردان

حافظ ز خوبرویان بختت جز این قدر نیست

گر نیستت رضایی حکم قضا بگردان

غزل ٣٨۵

یا رب آن آھوی مشکین به ختن بازرسان

وان سھی سرو خرامان به چمن بازرسان

دل آزرده ما را به نسیمی بنواز

یعنی آن جان ز تن رفته به تن بازرسان

ماه و خورشید به منزل چو به امر تو رسند

یار مه روی مرا نیز به من بازرسان

دیده ھا در طلب لعل یمانی خون شد

یا رب آن کوکب رخشان به یمن بازرسان

برو ای طایر میمون ھمایون آثار

پیش عنقا سخن زاغ و زغن بازرسان

سخن این است که ما بی تو نخواھیم حیات

بشنو ای پیک خبرگیر و سخن بازرسان

آن که بودی وطنش دیده حافظ یا رب

به مرادش ز غریبی به وطن بازرسان

غزل ٣٨۶

خدا را کم نشین با خرقه پوشان

رخ از رندان بی سامان مپوشان

در این خرقه بسی آلودگی ھست

خوشا وقت قبای می فروشان

در این صوفی وشان دردی ندیدم

که صافی باد عیش دردنوشان

تو نازک طبعی و طاقت نیاری

گرانی ھای مشتی دلق پوشان

چو مستم کرده ای مستور منشین

چو نوشم داده ای زھرم منوشان

بیا و از غبن این سالوسیان بین

صراحی خون دل و بربط خروشان

ز دلگرمی حافظ بر حذر باش

که دارد سینه ای چون دیگ جوشان

غزل ٣٨٧

شاه شمشادقدان خسرو شیرین دھنان

که به مژگان شکند قلب ھمه صف شکنان

مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت

گفت ای چشم و چراغ ھمه شیرین سخنان

تا کی از سیم و زرت کیسه تھی خواھد بود

بنده من شو و برخور ز ھمه سیمتنان

کمتر از ذره نه ای پست مشو مھر بورز

تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان

بر جھان تکیه مکن ور قدحی می داری

شادی زھره جبینان خور و نازک بدنان

پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد

گفت پرھیز کن از صحبت پیمان شکنان

دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل

مرد یزدان شو و فارغ گذر از اھرمنان

با صبا در چمن لاله سحر می گفتم

که شھیدان که اند این ھمه خونین کفنان

گفت حافظ من و تو محرم این راز نه ایم

از می لعل حکایت کن و شیرین دھنان

غزل ٣٨٨

بھار و گل طرب انگیز گشت و توبه شکن

به شادی رخ گل بیخ غم ز دل برکن

رسید باد صبا غنچه در ھواداری

ز خود برون شد و بر خود درید پیراھن

طریق صدق بیاموز از آب صافی دل

به راستی طلب آزادگی ز سرو چمن

ز دستبرد صبا گرد گل کلاله نگر

شکنج گیسوی سنبل ببین به روی سمن

عروس غنچه رسید از حرم به طالع سعد

به عینه دل و دین می برد به وجه حسن

صفیر بلبل شوریده و نفیر ھزار

برای وصل گل آمد برون ز بیت حزن

حدیث صحبت خوبان و جام باده بگو

به قول حافظ و فتوی پیر صاحب فن

غزل ٣٨٩

چو گل ھر دم به بویت جامه در تن

کنم چاک از گریبان تا به دامن

تنت را دید گل گویی که در باغ

چو مستان جامه را بدرید بر تن

من از دست غمت مشکل برم جان

ولی دل را تو آسان بردی از من

به قول دشمنان برگشتی از دوست

نگردد ھیچ کس دوست دشمن

تنت در جامه چون در جام باده

دلت در سینه چون در سیم آھن

ببار ای شمع اشک از چشم خونین

که شد سوز دلت بر خلق روشن

مکن کز سینه ام آه جگرسوز

برآید ھمچو دود از راه روزن

دلم را مشکن و در پا مینداز

که دارد در سر زلف تو مسکن

چو دل در زلف تو بسته ست حافظ

بدین سان کار او در پا میفکن

غزل ٣٩٠

افسر سلطان گل پیدا شد از طرف چمن

مقدمش یا رب مبارک باد بر سرو و سمن

خوش به جای خویشتن بود این نشست خسروی

تا نشیند ھر کسی اکنون به جای خویشتن

خاتم جم را بشارت ده به حسن خاتمت

کاسم اعظم کرد از او کوتاه دست اھرمن

تا ابد معمور باد این خانه کز خاک درش

ھر نفس با بوی رحمان می وزد باد یمن

شوکت پور پشنگ و تیغ عالمگیر او

در ھمه شھنامه ھا شد داستان انجمن

خنگ چوگانی چرخت رام شد در زیر زین

شھسوارا چون به میدان آمدی گویی بزن

جویبار ملک را آب روان شمشیر توست

تو درخت عدل بنشان بیخ بدخواھان بکن

بعد از این نشکفت اگر با نکھت خلق خوشت

خیزد از صحرای ایذج نافه مشک ختن

گوشه گیران انتظار جلوه خوش می کنند

برشکن طرف کلاه و برقع از رخ برفکن

مشورت با عقل کردم گفت حافظ می بنوش

ساقیا می ده به قول مستشار متمن

ای صبا بر ساقی بزم اتابک عرضه دار

تا از آن جام زرافشان جرعه ای بخشد به من

غزل ٣٩١

خوشتر از فکر می و جام چه خواھد بودن

تا ببینم که سرانجام چه خواھد بودن

غم دل چند توان خورد که ایام نماند

192

گو نه دل باش و نه ایام چه خواھد بودن

مرغ کم حوصله را گو غم خود خور که بر او

رحم آن کس که نھد دام چه خواھد بودن

باده خور غم مخور و پند مقلد منیوش

اعتبار سخن عام چه خواھد بودن

دست رنج تو ھمان به که شود صرف به کام

دانی آخر که به ناکام چه خواھد بودن

پیر میخانه ھمی خواند معمایی دوش

از خط جام که فرجام چه خواھد بودن

بردم از ره دل حافظ به دف و چنگ و غزل

تا جزای من بدنام چه خواھد بودن

غزل ٣٩٢

دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن

در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن

از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن

از دوستان جانی مشکل توان بریدن

خواھم شدن به بستان چون غنچه با دل تنگ

وان جا به نیک نامی پیراھنی دریدن

گه چون نسیم با گل راز نھفته گفتن

گه سر عشقبازی از بلبلان شنیدن

بوسیدن لب یار اول ز دست مگذار

کخر ملول گردی از دست و لب گزیدن

فرصت شمار صحبت کز این دوراھه منزل

چون بگذریم دیگر نتوان به ھم رسیدن

گویی برفت حافظ از یاد شاه یحیی

یا رب به یادش آور درویش پروریدن

غزل ٣٩٣

منم که شھره شھرم به عشق ورزیدن

منم که دیده نیالودم به بد دیدن

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

که در طریقت ما کافریست رنجیدن

به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات

بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن

مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست

به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن

به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب

که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن

به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه

کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن

عنان به میکده خواھیم تافت زین مجلس

که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن

ز خط یار بیاموز مھر با رخ خوب

که گرد عارض خوبان خوش است گردیدن

مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ

که دست زھدفروشان خطاست بوسیدن

غزل ٣٩۴

ای روی ماه منظر تو نوبھار حسن

خال و خط تو مرکز حسن و مدار حسن

در چشم پرخمار تو پنھان فسون سحر

در زلف بی قرار تو پیدا قرار حسن

ماھی نتافت ھمچو تو از برج نیکویی

سروی نخاست چون قدت از جویبار حسن

خرم شد از ملاحت تو عھد دلبری

فرخ شد از لطافت تو روزگار حسن

از دام زلف و دانه خال تو در جھان

یک مرغ دل نماند نگشته شکار حسن

دایم به لطف دایه طبع از میان جان

می پرورد به ناز تو را در کنار حسن

گرد لبت بنفشه از آن تازه و تر است

کب حیات می خورد از جویبار حسن

حافظ طمع برید که بیند نظیر تو

دیار نیست جز رخت اندر دیار حسن

غزل ٣٩۵

گلبرگ را ز سنبل مشکین نقاب کن

یعنی که رخ بپوش و جھانی خراب کن

بفشان عرق ز چھره و اطراف باغ را

چون شیشه ھای دیده ما پرگلاب کن

ایام گل چو عمر به رفتن شتاب کرد

ساقی به دور باده گلگون شتاب کن

بگشا به شیوه نرگس پرخواب مست را

و از رشک چشم نرگس رعنا به خواب کن

بوی بنفشه بشنو و زلف نگار گیر

بنگر به رنگ لاله و عزم شراب کن

زان جا که رسم و عادت عاشق کشی توست

با دشمنان قدح کش و با ما عتاب کن

ھمچون حباب دیده به روی قدح گشای

وین خانه را قیاس اساس از حباب کن

حافظ وصال می طلبد از ره دعا

یا رب دعای خسته دلان مستجاب کن

غزل ٣٩۶

صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن

دور فلک درنگ ندارد شتاب کن

زان پیشتر که عالم فانی شود خراب

ما را ز جام باده گلگون خراب کن

خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد

گر برگ عیش می طلبی ترک خواب کن

روزی که چرخ از گل ما کوزه ھا کند

زنھار کاسه سر ما پرشراب کن

ما مرد زھد و توبه و طامات نیستیم

با ما به جام باده صافی خطاب کن

کار صواب باده پرستیست حافظا

برخیز و عزم جزم به کار صواب کن

غزل ٣٩٧

ز در درآ و شبستان ما منور کن

ھوای مجلس روحانیان معطر کن

اگر فقیه نصیحت کند که عشق مباز

پیاله ای بدھش گو دماغ را تر کن

به چشم و ابروی جانان سپرده ام دل و جان

بیا بیا و تماشای طاق و منظر کن

ستاره شب ھجران نمی فشاند نور

به بام قصر برآ و چراغ مه برکن

بگو به خازن جنت که خاک این مجلس

به تحفه بر سوی فردوس و عود مجمر کن

از این مزوجه و خرقه نیک در تنگم

به یک کرشمه صوفی وشم قلندر کن

چو شاھدان چمن زیردست حسن تواند

کرشمه بر سمن و جلوه بر صنوبر کن

فضول نفس حکایت بسی کند ساقی

تو کار خود مده از دست و می به ساغر کن

حجاب دیده ادراک شد شعاع جمال

بیا و خرگه خورشید را منور کن

طمع به قند وصال تو حد ما نبود

حوالتم به لب لعل ھمچو شکر کن

لب پیاله ببوس آنگھی به مستان ده

بدین دقیقه دماغ معاشران تر کن

پس از ملازمت عیش و عشق مه رویان

ز کارھا که کنی شعر حافظ از بر کن

غزل ٣٩٨

ای نور چشم من سخنی ھست گوش کن

چون ساغرت پر است بنوشان و نوش کن

در راه عشق وسوسه اھرمن بسیست

پیش آی و گوش دل به پیام سروش کن

برگ نوا تبه شد و ساز طرب نماند

ای چنگ ناله برکش و ای دف خروش کن

تسبیح و خرقه لذت مستی نبخشدت

ھمت در این عمل طلب از می فروش کن

پیران سخن ز تجربه گویند گفتمت

ھان ای پسر که پیر شوی پند گوش کن

بر ھوشمند سلسله ننھاد دست عشق

خواھی که زلف یار کشی ترک ھوش کن

با دوستان مضایقه در عمر و مال نیست

صد جان فدای یار نصیحت نیوش کن

ساقی که جامت از می صافی تھی مباد

چشم عنایتی به من دردنوش کن

سرمست در قبای زرافشان چو بگذری

یک بوسه نذر حافظ پشمینه پوش کن

غزل ٣٩٩

کرشمه ای کن و بازار ساحری بشکن

به غمزه رونق و ناموس سامری بشکن

به باد ده سر و دستار عالمی یعنی

کلاه گوشه به آیین سروری بشکن

به زلف گوی که آیین دلبری بگذار

به غمزه گوی که قلب ستمگری بشکن

برون خرام و ببر گوی خوبی از ھمه کس

سزای حور بده رونق پری بشکن

به آھوان نظر شیر آفتاب بگیر

به ابروان دوتا قوس مشتری بشکن

چو عطرسای شود زلف سنبل از دم باد

تو قیمتش به سر زلف عنبری بشکن

چو عندلیب فصاحت فروشد ای حافظ

تو قدر او به سخن گفتن دری بشکن

غزل ۴٠٠

بالابلند عشوه گر نقش باز من

کوتاه کرد قصه زھد دراز من

دیدی دلا که آخر پیری و زھد و علم

با من چه کرد دیده معشوقه باز من

می ترسم از خرابی ایمان که می برد

محراب ابروی تو حضور نماز من

گفتم به دلق زرق بپوشم نشان عشق

غماز بود اشک و عیان کرد راز من

مست است یار و یاد حریفان نمی کند

ذکرش به خیر ساقی مسکین نواز من

یا رب کی آن صبا بوزد کز نسیم آن

گردد شمامه کرمش کارساز من

نقشی بر آب می زنم از گریه حالیا

تا کی شود قرین حقیقت مجاز من

بر خود چو شمع خنده زنان گریه می کنم

تا با تو سنگ دل چه کند سوز و ساز من

زاھد چو از نماز تو کاری نمی رود

ھم مستی شبانه و راز و نیاز من

حافظ ز گریه سوخت بگو حالش ای صبا

با شاه دوست پرور دشمن گداز من

غزل ۴٠١

چون شوم خاک رھش دامن بیفشاند ز من

ور بگویم دل بگردان رو بگرداند ز من

روی رنگین را به ھر کس می نماید ھمچو گل

ور بگویم بازپوشان بازپوشاند ز من

چشم خود را گفتم آخر یک نظر سیرش ببین

گفت می خواھی مگر تا جوی خون راند ز من

او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود

کام بستانم از او یا داد بستاند ز من

گر چو فرھادم به تلخی جان برآید باک نیست

بس حکایت ھای شیرین باز می ماند ز من

گر چو شمعش پیش میرم بر غمم خندان شود

ور برنجم خاطر نازک برنجاند ز من

دوستان جان داده ام بھر دھانش بنگرید

کو به چیزی مختصر چون باز می ماند ز من

صبر کن حافظ که گر زین دست باشد درس غم

عشق در ھر گوشه ای افسانه ای خواند ز من

غزل ۴٠٢

نکته ای دلکش بگویم خال آن مه رو ببین

عقل و جان را بسته زنجیر آن گیسو ببین

عیب دل کردم که وحشی وضع و ھرجایی مباش

گفت چشم شیرگیر و غنج آن آھو ببین

حلقه زلفش تماشاخانه باد صباست

جان صد صاحب دل آن جا بسته یک مو ببین

عابدان آفتاب از دلبر ما غافلند

ای ملامتگو خدا را رو مبین آن رو ببین

زلف دل دزدش صبا را بند بر گردن نھاد

با ھواداران ره رو حیله ھندو ببین

این که من در جست و جوی او ز خود فارغ شدم

کس ندیده ست و نبیند مثلش از ھر سو ببین

حافظ ار در گوشه محراب می نالد رواست

ای نصیحتگو خدا را آن خم ابرو ببین

از مراد شاه منصور ای فلک سر برمتاب

تیزی شمشیر بنگر قوت بازو ببین

غزل ۴٠٣

شراب لعل کش و روی مه جبینان بین

خلاف مذھب آنان جمال اینان بین

به زیر دلق ملمع کمندھا دارند

درازدستی این کوته آستینان بین

به خرمن دو جھان سر فرو نمی آرند

دماغ و کبر گدایان و خوشه چینان بین

بھای نیم کرشمه ھزار جان طلبند

نیاز اھل دل و ناز نازنینان بین

حقوق صحبت ما را به باد داد و برفت

وفای صحبت یاران و ھمنشینان بین

اسیر عشق شدن چاره خلاص من است

ضمیر عاقبت اندیش پیش بینان بین

کدورت از دل حافظ ببرد صحبت دوست

صفای ھمت پاکان و پاکدینان بین

غزل ۴٠۴

می فکن بر صف رندان نظری بھتر از این

بر در میکده می کن گذری بھتر از این

در حق من لبت این لطف که می فرماید

سخت خوب است ولیکن قدری بھتر از این

آن که فکرش گره از کار جھان بگشاید

گو در این کار بفرما نظری بھتر از این

ناصحم گفت که جز غم چه ھنر دارد عشق

برو ای خواجه عاقل ھنری بھتر از این

دل بدان رود گرامی چه کنم گر ندھم

مادر دھر ندارد پسری بھتر از این

من چو گویم که قدح نوش و لب ساقی بوس

بشنو از من که نگوید دگری بھتر از این

کلک حافظ شکرین میوه نباتیست به چین

که در این باغ نبینی ثمری بھتر از این

غزل ۴٠۵

به جان پیر خرابات و حق صحبت او

که نیست در سر من جز ھوای خدمت او

بھشت اگر چه نه جای گناھکاران است

بیار باده که مستظھرم به ھمت او

چراغ صاعقه آن سحاب روشن باد

که زد به خرمن ما آتش محبت او

بر آستانه میخانه گر سری بینی

مزن به پای که معلوم نیست نیت او

بیا که دوش به مستی سروش عالم غیب

نوید داد که عام است فیض رحمت او

مکن به چشم حقارت نگاه در من مست

که نیست معصیت و زھد بی مشیت او

نمی کند دل من میل زھد و توبه ولی

به نام خواجه بکوشیم و فر دولت او

مدام خرقه حافظ به باده در گرو است

مگر ز خاک خرابات بود فطرت او

غزل ۴٠۶

گفتا برون شدی به تماشای ماه نو

از ماه ابروان منت شرم باد رو

عمریست تا دلت ز اسیران زلف ماست

غافل ز حفظ جانب یاران خود مشو

مفروش عطر عقل به ھندوی زلف ما

کان جا ھزار نافه مشکین به نیم جو

تخم وفا و مھر در این کھنه کشته زار

آن گه عیان شود که بود موسم درو

ساقی بیار باده که رمزی بگویمت

از سر اختران کھن سیر و ماه نو

شکل ھلال ھر سر مه می دھد نشان

از افسر سیامک و ترک کلاه زو

حافظ جناب پیر مغان مامن وفاست

درس حدیث عشق بر او خوان و ز او شنو

غزل ۴٠٧

مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو

یادم از کشته خویش آمد و ھنگام درو

گفتم ای بخت بخفتیدی و خورشید دمید

گفت با این ھمه از سابقه نومید مشو

گر روی پاک و مجرد چو مسیحا به فلک

از چراغ تو به خورشید رسد صد پرتو

تکیه بر اختر شب دزد مکن کاین عیار

تاج کاووس ببرد و کمر کیخسرو

گوشوار زر و لعل ار چه گران دارد گوش

دور خوبی گذران است نصیحت بشنو

چشم بد دور ز خال تو که در عرصه حسن

بیدقی راند که برد از مه و خورشید گرو

آسمان گو مفروش این عظمت کاندر عشق

خرمن مه به جوی خوشه پروین به دو جو

آتش زھد و ریا خرمن دین خواھد سوخت

حافظ این خرقه پشمینه بینداز و برو

غزل ۴٠٨

ای آفتاب آینه دار جمال تو

مشک سیاه مجمره گردان خال تو

صحن سرای دیده بشستم ولی چه سود

کاین گوشه نیست درخور خیل خیال تو

در اوج ناز و نعمتی ای پادشاه حسن

یا رب مباد تا به قیامت زوال تو

مطبوعتر ز نقش تو صورت نبست باز

طغرانویس ابروی مشکین مثال تو

در چین زلفش ای دل مسکین چگونه ای

کشفته گفت باد صبا شرح حال تو

برخاست بوی گل ز در آشتی درآی

ای نوبھار ما رخ فرخنده فال تو

تا آسمان ز حلقه به گوشان ما شود

کو عشوه ای ز ابروی ھمچون ھلال تو

تا پیش بخت بازروم تھنیت کنان

کو مژده ای ز مقدم عید وصال تو

این نقطه سیاه که آمد مدار نور

عکسیست در حدیقه بینش ز خال تو

در پیش شاه عرض کدامین جفا کنم

شرح نیازمندی خود یا ملال تو

حافظ در این کمند سر سرکشان بسیست

سودای کج مپز که نباشد مجال تو

غزل ۴٠٩

ای خونبھای نافه چین خاک راه تو

خورشید سایه پرور طرف کلاه تو

نرگس کرشمه می برد از حد برون خرام

ای من فدای شیوه چشم سیاه تو

خونم بخور که ھیچ ملک با چنان جمال

از دل نیایدش که نویسد گناه تو

آرام و خواب خلق جھان را سبب تویی

زان شد کنار دیده و دل تکیه گاه تو

با ھر ستاره ای سر و کار است ھر شبم

از حسرت فروغ رخ ھمچو ماه تو

یاران ھمنشین ھمه از ھم جدا شدند

ماییم و آستانه دولت پناه تو

حافظ طمع مبر ز عنایت که عاقبت

آتش زند به خرمن غم دود آه تو

غزل ۴١٠

ای قبای پادشاھی راست بر بالای تو

زینت تاج و نگین از گوھر والای تو

آفتاب فتح را ھر دم طلوعی می دھد

از کلاه خسروی رخسار مه سیمای تو

جلوه گاه طایر اقبال باشد ھر کجا

سایه اندازد ھمای چتر گردون سای تو

از رسوم شرع و حکمت با ھزاران اختلاف

نکته ای ھرگز نشد فوت از دل دانای تو

آب حیوانش ز منقار بلاغت می چکد

طوطی خوش لھجه یعنی کلک شکرخای تو

گر چه خورشید فلک چشم و چراغ عالم است

روشنایی بخش چشم اوست خاک پای تو

آن چه اسکندر طلب کرد و ندادش روزگار

جرعه ای بود از زلال جام جان افزای تو

عرض حاجت در حریم حضرتت محتاج نیست

راز کس مخفی نماند با فروغ رای تو

خسروا پیرانه سر حافظ جوانی می کند

بر امید عفو جان بخش گنه فرسای تو

غزل ۴١١

تاب بنفشه می دھد طره مشک سای تو

پرده غنچه می درد خنده دلگشای تو

ای گل خوش نسیم من بلبل خویش را مسوز

کز سر صدق می کند شب ھمه شب دعای تو

من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان

قال و مقال عالمی می کشم از برای تو

دولت عشق بین که چون از سر فقر و افتخار

گوشه تاج سلطنت می شکند گدای تو

خرقه زھد و جام می گر چه نه درخور ھمند

این ھمه نقش می زنم از جھت رضای تو

شور شراب عشق تو آن نفسم رود ز سر

کاین سر پرھوس شود خاک در سرای تو

شاھنشین چشم من تکیه گه خیال توست

جای دعاست شاه من بی تو مباد جای تو

خوش چمنیست عارضت خاصه که در بھار حسن

حافظ خوش کلام شد مرغ سخنسرای تو

غزل ۴١٢

مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو

جھان بس فتنه خواھد دید از آن چشم و از آن

ابرو

غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی

نگارین گلشنش روی است و مشکین سایبان ابرو

ھلالی شد تنم زین غم که با طغرای ابرویش

که باشد مه که بنماید ز طاق آسمان ابرو

رقیبان غافل و ما را از آن چشم و جبین ھر دم

ھزاران گونه پیغام است و حاجب در میان ابرو

روان گوشه گیران را جبینش طرفه گلزاریست

که بر طرف سمن زارش ھمی گردد چمان ابرو

دگر حور و پری را کس نگوید با چنین حسنی

که این را این چنین چشم است و آن را آن چنان ابرو

تو کافردل نمی بندی نقاب زلف و می ترسم

که محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو

اگر چه مرغ زیرک بود حافظ در ھواداری

به تیر غمزه صیدش کرد چشم آن کمان ابرو

غزل ۴١٣

خط عذار یار که بگرفت ماه از او

خوش حلقه ایست لیک به در نیست راه از او

ابروی دوست گوشه محراب دولت است

آن جا بمال چھره و حاجت بخواه از او

ای جرعه نوش مجلس جم سینه پاک دار

کیینه ایست جام جھان بین که آه از او

کردار اھل صومعه ام کرد می پرست

این دود بین که نامه من شد سیاه از او

سلطان غم ھر آن چه تواند بگو بکن

من برده ام به باده فروشان پناه از او

ساقی چراغ می به ره آفتاب دار

گو برفروز مشعله صبحگاه از او

آبی به روزنامه اعمال ما فشان

باشد توان سترد حروف گناه از او

حافظ که ساز مطرب عشاق ساز کرد

خالی مباد عرصه این بزمگاه از او

آیا در این خیال که دارد گدای شھر

روزی بود که یاد کند پادشاه از او

غزل ۴١۴

گلبن عیش می دمد ساقی گلعذار کو

باد بھار می وزد باده خوشگوار کو

ھر گل نو ز گلرخی یاد ھمی کند ولی

گوش سخن شنو کجا دیده اعتبار کو

مجلس بزم عیش را غالیه مراد نیست

ای دم صبح خوش نفس نافه زلف یار کو

حسن فروشی گلم نیست تحمل ای صبا

دست زدم به خون دل بھر خدا نگار کو

شمع سحرگھی اگر لاف ز عارض تو زد

خصم زبان دراز شد خنجر آبدار کو

گفت مگر ز لعل من بوسه نداری آرزو

مردم از این ھوس ولی قدرت و اختیار کو

حافظ اگر چه در سخن خازن گنج حکمت است

از غم روزگار دون طبع سخن گزار کو

غزل ۴١۵

ای پیک راستان خبر یار ما بگو

احوال گل به بلبل دستان سرا بگو

ما محرمان خلوت انسیم غم مخور

با یار آشنا سخن آشنا بگو

برھم چو می زد آن سر زلفین مشکبار

با ما سر چه داشت ز بھر خدا بگو

ھر کس که گفت خاک در دوست توتیاست

گو این سخن معاینه در چشم ما بگو

آن کس که منع ما ز خرابات می کند

گو در حضور پیر من این ماجرا بگو

گر دیگرت بر آن در دولت گذر بود

بعد از ادای خدمت و عرض دعا بگو

ھر چند ما بدیم تو ما را بدان مگیر

شاھانه ماجرای گناه گدا بگو

بر این فقیر نامه آن محتشم بخوان

با این گدا حکایت آن پادشا بگو

جان ھا ز دام زلف چو بر خاک می فشاند

بر آن غریب ما چه گذشت ای صبا بگو

جان پرور است قصه ارباب معرفت

رمزی برو بپرس حدیثی بیا بگو

حافظ گرت به مجلس او راه می دھند

می نوش و ترک زرق ز بھر خدا بگو

غزل ۴١۶

خنک نسیم معنبر شمامه ای دلخواه

که در ھوای تو برخاست بامداد پگاه

دلیل راه شو ای طایر خجسته لقا

که دیده آب شد از شوق خاک آن درگاه

به یاد شخص نزارم که غرق خون دل است

ھلال را ز کنار افق کنید نگاه

منم که بی تو نفس می کشم زھی خجلت

مگر تو عفو کنی ور نه چیست عذر گناه

ز دوستان تو آموخت در طریقت مھر

سپیده دم که صبا چاک زد شعار سیاه

به عشق روی تو روزی که از جھان بروم

ز تربتم بدمد سرخ گل به جای گیاه

مده به خاطر نازک ملالت از من زود

که حافظ تو خود این لحظه گفت بسم

غزل ۴١٧

عیشم مدام است از لعل دلخواه

کارم به کام است الحمدلله

ای بخت سرکش تنگش به بر کش

گه جام زر کش گه لعل دلخواه

ما را به رندی افسانه کردند

پیران جاھل شیخان گمراه

از دست زاھد کردیم توبھ

و از فعل عابد استغفر

جانا چه گویم شرح فراقت

چشمی و صد نم جانی و صد آه

کافر مبیناد این غم که دیده ست

از قامتت سرو از عارضت ماه

شوق لبت برد از یاد حافظ

درس شبانه ورد سحرگاه

غزل ۴١٨

گر تیغ بارد در کوی آن ماه

گردن نھادیم الحکم لله

آیین تقوا ما نیز دانیم

لیکن چه چاره با بخت گمراه

ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم

یا جام باده یا قصه کوتاه

من رند و عاشق در موسم گل

آن گاه توبه استغفر

مھر تو عکسی بر ما نیفکند

آیینه رویا آه از دلت آه

الصبر مر و العمر فان

یا لیت شعری حتام القاه

حافظ چه نالی گر وصل خواھی

خون بایدت خورد در گاه و بی گاه

غزل ۴١٩

وصال او ز عمر جاودان به

خداوندا مرا آن ده که آن به

به شمشیرم زد و با کس نگفتم

که راز دوست از دشمن نھان به

به داغ بندگی مردن بر این در

به جان او که از ملک جھان به

خدا را از طبیب من بپرسید

که آخر کی شود این ناتوان به

گلی کان پایمال سرو ما گشت

بود خاکش ز خون ارغوان به

به خلدم دعوت ای زاھد مفرما

که این سیب زنخ زان بوستان به

دلا دایم گدای کوی او باش

به حکم آن که دولت جاودان به

جوانا سر متاب از پند پیران

که رای پیر از بخت جوان به

شبی می گفت چشم کس ندیده ست

ز مروارید گوشم در جھان به

اگر چه زنده رود آب حیات است

ولی شیراز ما از اصفھان به

سخن اندر دھان دوست شکر

ولیکن گفته حافظ از آن به

غزل ۴٢٠

ناگھان پرده برانداخته ای یعنی چه

مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه

زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب

این چنین با ھمه درساخته ای یعنی چه

شاه خوبانی و منظور گدایان شده ای

قدر این مرتبه نشناخته ای یعنی چه

نه سر زلف خود اول تو به دستم دادی

بازم از پای درانداخته ای یعنی چه

سخنت رمز دھان گفت و کمر سر میان

و از میان تیغ به ما آخته ای یعنی چه

ھر کس از مھره مھر تو به نقشی مشغول

عاقبت با ھمه کج باخته ای یعنی چه

حافظا در دل تنگت چو فرود آمد یار

خانه از غیر نپرداخته ای یعنی چه

غزل ۴٢١

در سرای مغان رفته بود و آب زده

نشسته پیر و صلایی به شیخ و شاب زده

سبوکشان ھمه در بندگیش بسته کمر

ولی ز ترک کله چتر بر سحاب زده

شعاع جام و قدح نور ماه پوشیده

عذار مغبچگان راه آفتاب زده

عروس بخت در آن حجله با ھزاران ناز

شکسته کسمه و بر برگ گل گلاب زده

گرفته ساغر عشرت فرشته رحمت

ز جرعه بر رخ حور و پری گلاب زده

ز شور و عربده شاھدان شیرین کار

شکر شکسته سمن ریخته رباب زده

سلام کردم و با من به روی خندان گفت

که ای خمارکش مفلس شراب زده

که این کند که تو کردی به ضعف ھمت و رای

ز گنج خانه شده خیمه بر خراب زده

وصال دولت بیدار ترسمت ندھند

که خفته ای تو در آغوش بخت خواب زده

بیا به میکده حافظ که بر تو عرضه کنم

ھزار صف ز دعاھای مستجاب زده

فلک جنیبه کش شاه نصره الدین است

بیا ببین ملکش دست در رکاب زده

خرد که ملھم غیب است بھر کسب شرف

ز بام عرش صدش بوسه بر جناب زده

غزل ۴٢٢

ای که با سلسله زلف دراز آمده ای

فرصتت باد که دیوانه نواز آمده ای

ساعتی ناز مفرما و بگردان عادت

چون به پرسیدن ارباب نیاز آمده ای

پیش بالای تو میرم چه به صلح و چه به جنگ

چون به ھر حال برازنده ناز آمده ای

آب و آتش به ھم آمیخته ای از لب لعل

چشم بد دور که بس شعبده بازآمده ای

آفرین بر دل نرم تو که از بھر ثواب

کشته غمزه خود را به نماز آمده ای

زھد من با تو چه سنجد که به یغمای دلم

مست و آشفته به خلوتگه راز آمده ای

گفت حافظ دگرت خرقه شراب آلوده ست

مگر از مذھب این طایفه بازآمده ای

غزل ۴٢٣

دوش رفتم به در میکده خواب آلوده

خرقه تردامن و سجاده شراب آلوده

آمد افسوس کنان مغبچه باده فروش

گفت بیدار شو ای ره رو خواب آلوده

شست و شویی کن و آن گه به خرابات خرام

تا نگردد ز تو این دیر خراب آلوده

به ھوای لب شیرین پسران چند کنی

جوھر روح به یاقوت مذاب آلوده

به طھارت گذران منزل پیری و مکن

خلعت شیب چو تشریف شباب آلوده

پاک و صافی شو و از چاه طبیعت به درآی

که صفایی ندھد آب تراب آلوده

گفتم ای جان جھان دفتر گل عیبی نیست

که شود فصل بھار از می ناب آلوده

آشنایان ره عشق در این بحر عمیق

غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده

گفت حافظ لغز و نکته به یاران مفروش

آه از این لطف به انواع عتاب آلوده

غزل ۴٢۴

از من جدا مشو که توام نور دیده ای

آرام جان و مونس قلب رمیده ای

از دامن تو دست ندارند عاشقان

پیراھن صبوری ایشان دریده ای

از چشم بخت خویش مبادت گزند از آنک

در دلبری به غایت خوبی رسیده ای

منعم مکن ز عشق وی ای مفتی زمان

معذور دارمت که تو او را ندیده ای

آن سرزنش که کرد تو را دوست حافظا

بیش از گلیم خویش مگر پا کشیده ای

غزل ۴٢۵

دامن کشان ھمی شد در شرب زرکشیده

صد ماه رو ز رشکش جیب قصب دریده

از تاب آتش می بر گرد عارضش خوی

چون قطره ھای شبنم بر برگ گل چکیده

لفظی فصیح شیرین قدی بلند چابک

رویی لطیف زیبا چشمی خوش کشیده

یاقوت جان فزایش از آب لطف زاده

شمشاد خوش خرامش در ناز پروریده

آن لعل دلکشش بین وان خنده دل آشوب

وان رفتن خوشش بین وان گام آرمیده

آن آھوی سیه چشم از دام ما برون شد

یاران چه چاره سازم با این دل رمیده

زنھار تا توانی اھل نظر میازار

دنیا وفا ندارد ای نور ھر دو دیده

تا کی کشم عتیبت از چشم دلفریبت

روزی کرشمه ای کن ای یار برگزیده

گر خاطر شریفت رنجیده شد ز حافظ

بازآ که توبه کردیم از گفته و شنیده

بس شکر بازگویم در بندگی خواجھ

گر اوفتد به دستم آن میوه رسیده

غزل ۴٢۶

از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه

انی رایت دھرا من ھجرک القیامه

دارم من از فراقش در دیده صد علامت

لیست دموع عینی ھذا لنا العلامه

ھر چند کزمودم از وی نبود سودم

من جرب المجرب حلت به الندامه

پرسیدم از طبیبی احوال دوست گفتا

فی بعدھا عذاب فی قربھا السلامه

گفتم ملامت آید گر گرد دوست گردم

ما راینا حبا بلا ملامه و

حافظ چو طالب آمد جامی به جان شیرین

حتی یذوق منه کاسا من الکرامه

غزل ۴٢٧

چراغ روی تو را شمع گشت پروانه

مرا ز حال تو با حال خویش پروا نه

خرد که قید مجانین عشق می فرمود

به بوی سنبل زلف تو گشت دیوانه

به بوی زلف تو گر جان به باد رفت چه شد

ھزار جان گرامی فدای جانانه

من رمیده ز غیرت ز پا فتادم دوش

نگار خویش چو دیدم به دست بیگانه

چه نقشه ھا که برانگیختیم و سود نداشت

فسون ما بر او گشته است افسانه

بر آتش رخ زیبای او به جای سپند

به غیر خال سیاھش که دید به دانه

به مژده جان به صبا داد شمع در نفسی

ز شمع روی تواش چون رسید پروانه

مرا به دور لب دوست ھست پیمانی

که بر زبان نبرم جز حدیث پیمانه

حدیث مدرسه و خانقه مگوی که باز

فتاد در سر حافظ ھوای میخانه

غزل ۴٢٨

سحرگاھان که مخمور شبانه

گرفتم باده با چنگ و چغانه

نھادم عقل را ره توشه از می

ز شھر ھستیش کردم روانه

نگار می فروشم عشوه ای داد

که ایمن گشتم از مکر زمانه

ز ساقی کمان ابرو شنیدم

که ای تیر ملامت را نشانه

نبندی زان میان طرفی کمروار

اگر خود را ببینی در میانه

برو این دام بر مرغی دگر نه

که عنقا را بلند است آشیانه

که بندد طرف وصل از حسن شاھی

که با خود عشق بازد جاودانه

ندیم و مطرب و ساقی ھمه اوست

خیال آب و گل در ره بھانه

بده کشتی می تا خوش برانیم

از این دریای ناپیداکرانه

وجود ما معماییست حافظ

که تحقیقش فسون است و فسانه

غزل ۴٢٩

ساقی بیا که شد قدح لاله پر ز می

طامات تا به چند و خرافات تا به کی

بگذر ز کبر و ناز که دیده ست روزگار

چین قبای قیصر و طرف کلاه کی

ھشیار شو که مرغ چمن مست گشت ھان

بیدار شو که خواب عدم در پی است ھی

خوش نازکانه می چمی ای شاخ نوبھار

کشفتگی مبادت از آشوب باد دی

بر مھر چرخ و شیوه او اعتماد نیست

ای وای بر کسی که شد ایمن ز مکر وی

فردا شراب کوثر و حور از برای ماست

و امروز نیز ساقی مه روی و جام می

باد صبا ز عھد صبی یاد می دھد

جان دارویی که غم ببرد درده ای صبی

حشمت مبین و سلطنت گل که بسپرد

فراش باد ھر ورقش را به زیر پی

درده به یاد حاتم طی جام یک منی

تا نامه سیاه بخیلان کنیم طی

زان می که داد حسن و لطافت به ارغوان

بیرون فکند لطف مزاج از رخش به خوی

مسند به باغ بر که به خدمت چو بندگان

استاده است سرو و کمر بسته است نی

حافظ حدیث سحرفریب خوشت رسید

تا حد مصر و چین و به اطراف روم و ری

غزل ۴٣٠

به صوت بلبل و قمری اگر ننوشی می

الکی علاج کی کنمت آخرالدوا

ذخیره ای بنه از رنگ و بوی فصل بھار

که می رسند ز پی رھزنان بھمن و دی

چو گل نقاب برافکند و مرغ زد ھوھو

منه ز دست پیاله چه می کنی ھی ھی

شکوه سلطنت و حسن کی ثباتی داد

ز تخت جم سخنی مانده است و افسر کی

خزینه داری میراث خوارگان کفر است

به قول مطرب و ساقی به فتوی دف و نی

زمانه ھیچ نبخشد که بازنستاند

مجو ز سفله مروت که شیه لا شی

نوشته اند بر ایوان جنه الماوی

که ھر که عشوه دنیی خرید وای به وی

سخا نماند سخن طی کنم شراب کجاست

بده به شادی روح و روان حاتم طی

بخیل بوی خدا نشنود بیا حافظ

پیاله گیر و کرم ورز و الضمان علی

غزل ۴٣١

لبش می بوسم و در می کشم می

به آب زندگانی برده ام پی

نه رازش می توانم گفت با کس

نه کس را می توانم دید با وی

لبش می بوسد و خون می خورد جام

رخش می بیند و گل می کند خوی

بده جام می و از جم مکن یاد

که می داند که جم کی بود و کی کی

بزن در پرده چنگ ای ماه مطرب

رگش بخراش تا بخروشم از وی

گل از خلوت به باغ آورد مسند

بساط زھد ھمچون غنچه کن طی

چو چشمش مست را مخمور مگذار

به یاد لعلش ای ساقی بده می

نجوید جان از آن قالب جدایی

که باشد خون جامش در رگ و پی

زبانت درکش ای حافظ زمانی

حدیث بی زبانان بشنو از نی

غزل ۴٣٢

مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی

پر کن قدح که بی می مجلس ندارد آبی

وصف رخ چو ماھش در پرده راست ناید

مطرب بزن نوایی ساقی بده شرابی

شد حلقه قامت من تا بعد از این رقیبت

زین در دگر نراند ما را به ھیچ بابی

در انتظار رویت ما و امیدواری

در عشوه وصالت ما و خیال و خوابی

مخمور آن دو چشمم آیا کجاست جامی

بیمار آن دو لعلم آخر کم از جوابی

حافظ چه می نھی دل تو در خیال خوبان

کی تشنه سیر گردد از لمعه سرابی

غزل ۴٣٣

ای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختی

لطف کردی سایه ای بر آفتاب انداختی

تا چه خواھد کرد با ما آب و رنگ عارضت

حالیا نیرنگ نقشی خوش بر آب انداختی

گوی خوبی بردی از خوبان خلخ شاد باش

جام کیخسرو طلب کافراسیاب انداختی

ھر کسی با شمع رخسارت به وجھی عشق باخت

زان میان پروانه را در اضطراب انداختی

گنج عشق خود نھادی در دل ویران ما

سایه دولت بر این کنج خراب انداختی

زینھار از آب آن عارض که شیران را از آن

تشنه لب کردی و گردان را در آب انداختی

خواب بیداران ببستی وان گه از نقش خیال

تھمتی بر شب روان خیل خواب انداختی

پرده از رخ برفکندی یک نظر در جلوه گاه

و از حیا حور و پری را در حجاب انداختی

باده نوش از جام عالم بین که بر اورنگ جم

شاھد مقصود را از رخ نقاب انداختی

از فریب نرگس مخمور و لعل می پرست

حافظ خلوت نشین را در شراب انداختی

و از برای صید دل در گردنم زنجیر زلف

چون کمند خسرو مالک رقاب انداختی

داور دارا شکوه ای آن که تاج آفتاب

از سر تعظیم بر خاک جناب انداختی

نصره الدین شاه یحیی آن که خصم ملک را

از دم شمشیر چون آتش در آب انداختی

غزل ۴٣۴

ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستی

وان گه برو که رستی از نیستی و ھستی

گر جان به تن ببینی مشغول کار او شو

ھر قبله ای که بینی بھتر ز خودپرستی

با ضعف و ناتوانی ھمچون نسیم خوش باش

بیماری اندر این ره بھتر ز تندرستی

در مذھب طریقت خامی نشان کفر است

آری طریق دولت چالاکی است و چستی

تا فضل و عقل بینی بی معرفت نشینی

یک نکته ات بگویم خود را مبین که رستی

در آستان جانان از آسمان میندیش

کز اوج سربلندی افتی به خاک پستی

خار ار چه جان بکاھد گل عذر آن بخواھد

سھل است تلخی می در جنب ذوق مستی

صوفی پیاله پیما حافظ قرابه پرھیز

ای کوته آستینان تا کی درازدستی

غزل ۴٣۵

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی

تا بی خبر بمیرد در درد خودپرستی

عاشق شو ار نه روزی کار جھان سر آید

ناخوانده نقش مقصود از کارگاه ھستی

دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم

با کافران چه کارت گر بت نمی پرستی

سلطان من خدا را زلفت شکست ما را

تا کی کند سیاھی چندین درازدستی

در گوشه سلامت مستور چون توان بود

تا نرگس تو با ما گوید رموز مستی

آن روز دیده بودم این فتنه ھا که برخاست

کز سرکشی زمانی با ما نمی نشستی

عشقت به دست طوفان خواھد سپرد حافظ

چون برق از این کشاکش پنداشتی که جستی

غزل ۴٣۶

آن غالیه خط گر سوی ما نامه نوشتی

گردون ورق ھستی ما درننوشتی

ھر چند که ھجران ثمر وصل برآرد

دھقان جھان کاش که این تخم نکشتی

آمرزش نقد است کسی را که در این جا

یاریست چو حوری و سرایی چو بھشتی

در مصطبه عشق تنعم نتوان کرد

چون بالش زر نیست بسازیم به خشتی

مفروش به باغ ارم و نخوت شداد

یک شیشه می و نوش لبی و لب کشتی

تا کی غم دنیای دنی ای دل دانا

حیف است ز خوبی که شود عاشق زشتی

آلودگی خرقه خرابی جھان است

کو راھروی اھل دلی پاک سرشتی

از دست چرا ھشت سر زلف تو حافظ

تقدیر چنین بود چه کردی که نھشتی

غزل ۴٣٧

ای قصه بھشت ز کویت حکایتی

شرح جمال حور ز رویت روایتی

انفاس عیسی از لب لعلت لطیفه ای

آب خضر ز نوش لبانت کنایتی

ھر پاره از دل من و از غصه قصه ای

ھر سطری از خصال تو و از رحمت آیتی

کی عطرسای مجلس روحانیان شدی

گل را اگر نه بوی تو کردی رعایتی

در آرزوی خاک در یار سوختیم

یاد آور ای صبا که نکردی حمایتی

ای دل به ھرزه دانش و عمرت به باد رفت

صد مایه داشتی و نکردی کفایتی

بوی دل کباب من آفاق را گرفت

این آتش درون بکند ھم سرایتی

در آتش ار خیال رخش دست می دھد

ساقی بیا که نیست ز دوزخ شکایتی

دانی مراد حافظ از این درد و غصه چیست

از تو کرشمه ای و ز خسرو عنایتی

غزل ۴٣٨

سبت سلمی بصدغیھا فادی

و روحی کل یوم لی ینادی

نگارا بر من بی دل ببخشای

و واصلنی علی رغم الاعادی

حبیبا در غم سودای عشقت

توکلنا علی رب العباد

امن انکرتنی عن عشق سلمی

تزاول آن روی نھکو بوادی

که ھمچون مت به بوتن دل و ای ره

غریق العشق فی بحر الوداد

به پی ماچان غرامت بسپریمن

غرت یک وی روشتی از امادی

غم این دل بواتت خورد ناچار

و غر نه او بنی آنچت نشادی

دل حافظ شد اندر چین زلفت

ھادی بلیل مظلم و

غزل ۴٣٩

دیدم به خواب دوش که ماھی برآمدی

کز عکس روی او شب ھجران سر آمدی

تعبیر رفت یار سفرکرده می رسد

ای کاج ھر چه زودتر از در درآمدی

ذکرش به خیر ساقی فرخنده فال من

کز در مدام با قدح و ساغر آمدی

خوش بودی ار به خواب بدیدی دیار خویش

تا یاد صحبتش سوی ما رھبر آمدی

فیض ازل به زور و زر ار آمدی به دست

آب خضر نصیبه اسکندر آمدی

آن عھد یاد باد که از بام و در مرا

ھر دم پیام یار و خط دلبر آمدی

کی یافتی رقیب تو چندین مجال ظلم

مظلومی ار شبی به در داور آمدی

خامان ره نرفته چه دانند ذوق عشق

دریادلی بجوی دلیری سرآمدی

آن کو تو را به سنگ دلی کرد رھنمون

ای کاشکی که پاش به سنگی برآمدی

گر دیگری به شیوه حافظ زدی رقم

مقبول طبع شاه ھنرپرور آمدی

غزل ۴۴٠

سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی

خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی

دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است

بدین راه و روش می رو که با دلدار پیوندی

قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز

ورای حد تقریر است شرح آرزومندی

الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور

پدر را بازپرس آخر کجا شد مھر فرزندی

جھان پیر رعنا را ترحم در جبلت نیست

ز مھر او چه می پرسی در او ھمت چه می بندی

ھمایی چون تو عالی قدر حرص استخوان تا کی

دریغ آن سایه ھمت که بر نااھل افکندی

در این بازار اگر سودیست با درویش خرسند است

خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی

به شعر حافظ شیراز می رقصند و می نازند

سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی

غزل ۴۴١

چه بودی ار دل آن ماه مھربان بودی

که حال ما نه چنین بودی ار چنان بودی

بگفتمی که چه ارزد نسیم طره دوست

گرم به ھر سر مویی ھزار جان بودی

برات خوشدلی ما چه کم شدی یا رب

گرش نشان امان از بد زمان بودی

گرم زمانه سرافراز داشتی و عزیز

سریر عزتم آن خاک آستان بودی

ز پرده کاش برون آمدی چو قطره اشک

که بر دو دیده ما حکم او روان بودی

اگر نه دایره عشق راه بربستی

چو نقطه حافظ سرگشته در میان بودی

غزل ۴۴٢

به جان او که گرم دسترس به جان بودی

کمینه پیشکش بندگانش آن بودی

بگفتمی که بھا چیست خاک پایش را

اگر حیات گران مایه جاودان بودی

به بندگی قدش سرو معترف گشتی

گرش چو سوسن آزاده ده زبان بودی

به خواب نیز نمی بینمش چه جای وصال

چو این نبود و ندیدیم باری آن بودی

اگر دلم نشدی پایبند طره او

کی اش قرار در این تیره خاکدان بودی

به رخ چو مھر فلک بی نظیر آفاق است

به دل دریغ که یک ذره مھربان بودی

درآمدی ز درم کاشکی چو لمعه نور

که بر دو دیده ما حکم او روان بودی

ز پرده ناله حافظ برون کی افتادی

اگر نه ھمدم مرغان صبح خوان بودی

غزل ۴۴٣

چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری

خورد ز غیرت روی تو ھر گلی خاری

ز کفر زلف تو ھر حلقه ای و آشوبی

ز سحر چشم تو ھر گوشه ای و بیماری

مرو چو بخت من ای چشم مست یار به خواب

که در پی است ز ھر سویت آه بیداری

نثار خاک رھت نقد جان من ھر چند

که نیست نقد روان را بر تو مقداری

دلا ھمیشه مزن لاف زلف دلبندان

چو تیره رای شوی کی گشایدت کاری

سرم برفت و زمانی به سر نرفت این کار

دلم گرفت و نبودت غم گرفتاری

چو نقطه گفتمش اندر میان دایره آی

به خنده گفت که ای حافظ این چه پرگاری

غزل ۴۴۴

شھریست پرظریفان و از ھر طرف نگاری

یاران صلای عشق است گر می کنید کاری

چشم فلک نبیند زین طرفه تر جوانی

در دست کس نیفتد زین خوبتر نگاری

ھرگز که دیده باشد جسمی ز جان مرکب

بر دامنش مبادا زین خاکیان غباری

چون من شکسته ای را از پیش خود چه رانی

کم غایت توقع بوسیست یا کناری

می بی غش است دریاب وقتی خوش است بشتاب

سال دگر که دارد امید نوبھاری

در بوستان حریفان مانند لاله و گل

ھر یک گرفته جامی بر یاد روی یاری

چون این گره گشایم وین راز چون نمایم

دردی و سخت دردی کاری و صعب کاری

ھر تار موی حافظ در دست زلف شوخی

مشکل توان نشستن در این چنین دیاری

غزل ۴۴۵

تو را که ھر چه مراد است در جھان داری

چه غم ز حال ضعیفان ناتوان داری

بخواه جان و دل از بنده و روان بستان

که حکم بر سر آزادگان روان داری

میان نداری و دارم عجب که ھر ساعت

میان مجمع خوبان کنی میانداری

بیاض روی تو را نیست نقش درخور از آنک

سوادی از خط مشکین بر ارغوان داری

بنوش می که سبکروحی و لطیف مدام

علی الخصوص در آن دم که سر گران داری

مکن عتاب از این بیش و جور بر دل ما

مکن ھر آن چه توانی که جای آن داری

به اختیارت اگر صد ھزار تیر جفاست

به قصد جان من خسته در کمان داری

بکش جفای رقیبان مدام و جور حسود

که سھل باشد اگر یار مھربان داری

به وصل دوست گرت دست می دھد یک دم

برو که ھر چه مراد است در جھان داری

چو گل به دامن از این باغ می بری حافظ

چه غم ز ناله و فریاد باغبان داری

غزل ۴۴۶

صبا تو نکھت آن زلف مشک بو داری

به یادگار بمانی که بوی او داری

دلم که گوھر اسرار حسن و عشق در اوست

توان به دست تو دادن گرش نکو داری

در آن شمایل مطبوع ھیچ نتوان گفت

جز این قدر که رقیبان تندخو داری

نوای بلبلت ای گل کجا پسند افتد

که گوش و ھوش به مرغان ھرزه گو داری

به جرعه تو سرم مست گشت نوشت باد

خود از کدام خم است این که در سبو داری

به سرکشی خود ای سرو جویبار مناز

که گر بدو رسی از شرم سر فروداری

دم از ممالک خوبی چو آفتاب زدن

تو را رسد که غلامان ماه رو داری

قبای حسن فروشی تو را برازد و بس

که ھمچو گل ھمه آیین رنگ و بو داری

ز کنج صومعه حافظ مجوی گوھر عشق

قدم برون نه اگر میل جست و جو داری

غزل ۴۴٧

بیا با ما مورز این کینه داری

که حق صحبت دیرینه داری

نصیحت گوش کن کاین در بسی بھ

از آن گوھر که در گنجینه داری

ولیکن کی نمایی رخ به رندان

تو کز خورشید و مه آیینه داری

بد رندان مگو ای شیخ و ھش دار

که با حکم خدایی کینه داری

نمی ترسی ز آه آتشینم

تو دانی خرقه پشمینه داری

به فریاد خمار مفلسان رس

خدا را گر می دوشینه داری

ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ

به قرآنی که اندر سینه داری

غزل ۴۴٨

ای که در کوی خرابات مقامی داری

جم وقت خودی ار دست به جامی داری

ای که با زلف و رخ یار گذاری شب و روز

فرصتت باد که خوش صبحی و شامی داری

ای صبا سوختگان بر سر ره منتظرند

گر از آن یار سفرکرده پیامی داری

خال سرسبز تو خوش دانه عیشیست ولی

بر کنار چمنش وه که چه دامی داری

بوی جان از لب خندان قدح می شنوم

بشنو ای خواجه اگر زان که مشامی داری

چون به ھنگام وفا ھیچ ثباتیت نبود

می کنم شکر که بر جور دوامی داری

نام نیک ار طلبد از تو غریبی چه شود

تویی امروز در این شھر که نامی داری

بس دعای سحرت مونس جان خواھد بود

تو که چون حافظ شبخیز غلامی داری

غزل ۴۴٩

ای که مھجوری عشاق روا می داری

عاشقان را ز بر خویش جدا می داری

تشنه بادیه را ھم به زلالی دریاب

به امیدی که در این ره به خدا می داری

دل ببردی و بحل کردمت ای جان لیکن

به از این دار نگاھش که مرا می داری

ساغر ما که حریفان دگر می نوشند

ما تحمل نکنیم ار تو روا می داری

ای مگس حضرت سیمرغ نه جولانگه توست

عرض خود می بری و زحمت ما می داری

تو به تقصیر خود افتادی از این در محروم

از که می نالی و فریاد چرا می داری

حافظ از پادشھان پایه به خدمت طلبند

سعی نابرده چه امید عطا می داری

غزل ۴۵٠

روزگاریست که ما را نگران می داری

مخلصان را نه به وضع دگران می داری

گوشه چشم رضایی به منت باز نشد

این چنین عزت صاحب نظران می داری

ساعد آن به که بپوشی تو چو از بھر نگار

دست در خون دل پرھنران می داری

نه گل از دست غمت رست و نه بلبل در باغ

ھمه را نعره زنان جامه دران می داری

ای که در دلق ملمع طلبی نقد حضور

چشم سری عجب از بی خبران می داری

چون تویی نرگس باغ نظر ای چشم و چراغ

سر چرا بر من دلخسته گران می داری

گوھر جام جم از کان جھانی دگر است

تو تمنا ز گل کوزه گران می داری

پدر تجربه ای دل تویی آخر ز چه روی

طمع مھر و وفا زین پسران می داری

کیسه سیم و زرت پاک بباید پرداخت

این طمع ھا که تو از سیمبران می داری

گر چه رندی و خرابی گنه ماست ولی

عاشقی گفت که تو بنده بر آن می داری

مگذران روز سلامت به ملامت حافظ

چه توقع ز جھان گذران می داری

غزل ۴۵١

خوش کرد یاوری فلکت روز داوری

تا شکر چون کنی و چه شکرانه آوری

آن کس که اوفتاد خدایش گرفت دست

گو بر تو باد تا غم افتادگان خوری

در کوی عشق شوکت شاھی نمی خرند

اقرار بندگی کن و اظھار چاکری

ساقی به مژدگانی عیش از درم درآی

تا یک دم از دلم غم دنیا به دربری

در شاھراه جاه و بزرگی خطر بسیست

آن به کز این گریوه سبکبار بگذری

سلطان و فکر لشکر و سودای تاج و گنج

درویش و امن خاطر و کنج قلندری

یک حرف صوفیانه بگویم اجازت است

ای نور دیده صلح به از جنگ و داوری

نیل مراد بر حسب فکر و ھمت است

از شاه نذر خیر و ز توفیق یاوری

حافظ غبار فقر و قناعت ز رخ مشوی

کاین خاک بھتر از عمل کیمیاگری

غزل ۴۵٢

طفیل ھستی عشقند آدمی و پری

ارادتی بنما تا سعادتی ببری

بکوش خواجه و از عشق بی نصیب مباش

که بنده را نخرد کس به عیب بی ھنری

می صبوح و شکرخواب صبحدم تا چند

به عذر نیم شبی کوش و گریه سحری

تو خود چه لعبتی ای شھسوار شیرین کار

که در برابر چشمی و غایب از نظری

ھزار جان مقدس بسوخت زین غیرت

که ھر صباح و مسا شمع مجلس دگری

ز من به حضرت آصف که می برد پیغام

که یاد گیر دو مصرع ز من به نظم دری

بیا که وضع جھان را چنان که من دیدم

گر امتحان بکنی می خوری و غم نخوری

کلاه سروریت کج مباد بر سر حسن

که زیب بخت و سزاوار ملک و تاج سری

به بوی زلف و رخت می روند و می آیند

صبا به غالیه سایی و گل به جلوه گری

چو مستعد نظر نیستی وصال مجوی

که جام جم نکند سود وقت بی بصری

دعای گوشه نشینان بلا بگرداند

چرا به گوشه چشمی به ما نمی نگری

بیا و سلطنت از ما بخر به مایه حسن

و از این معامله غافل مشو که حیف خوری

طریق عشق طریقی عجب خطرناک است

نعوذبالله اگر ره به مقصدی نبری

به یمن ھمت حافظ امید ھست که باز

اری اسامر لیلای لیله القمر

غزل ۴۵٣

ای که دایم به خویش مغروری

گر تو را عشق نیست معذوری

گرد دیوانگان عشق مگرد

که به عقل عقیله مشھوری

مستی عشق نیست در سر تو

رو که تو مست آب انگوری

روی زرد است و آه دردآلود

عاشقان را دوای رنجوری

بگذر از نام و ننگ خود حافظ

ساغر می طلب که مخموری

غزل ۴۵۴

ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی

از این باد ار مدد خواھی چراغ دل برافروزی

چو گل گر خرده ای داری خدا را صرف عشرت کن

که قارون را غلط ھا داد سودای زراندوزی

ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است

که زد بر چرخ فیروزه صفیر تخت فیروزی

به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی

به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی

چو امکان خلود ای دل در این فیروزه ایوان نیست

مجال عیش فرصت دان به فیروزی و بھروزی

طریق کام بخشی چیست ترک کام خود کردن

کلاه سروری آن است کز این ترک بردوزی

سخن در پرده می گویم چو گل از غنچه بیرون آی

که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی

ندانم نوحه قمری به طرف جویباران چیست

مگر او نیز ھمچون من غمی دارد شبانروزی

می ای دارم چو جان صافی و صوفی می کند عیبش

خدایا ھیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی

جدا شد یار شیرینت کنون تنھا نشین ای شمع

که حکم آسمان این است اگر سازی و گر سوزی

به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم

بیا ساقی که جاھل را ھنیتر می رسد روزی

می اندر مجلس آصف به نوروز جلالی نوش

که بخشد جرعه جامت جھان را ساز نوروزی

نه حافظ می کند تنھا دعای خواجه تورانشاه

ز مدح آصفی خواھد جھان عیدی و نوروزی

جنابش پارسایان راست محراب دل و دیده

جبینش صبح خیزان راست روز فتح و فیروزی

غزل ۴۵۵

عمر بگذشت به بی حاصلی و بوالھوسی

ای پسر جام می ام ده که به پیری برسی

چه شکرھاست در این شھر که قانع شده اند

شاھبازان طریقت به مقام مگسی

دوش در خیل غلامان درش می رفتم

گفت ای عاشق بیچاره تو باری چه کسی

با دل خون شده چون نافه خوشش باید بود

ھر که مشھور جھان گشت به مشکین نفسی

لمع البرق من الطور و آنست به

فلعلی لک آت بشھاب قبس

کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش

وه که بس بی خبر از غلغل چندین جرسی

بال بگشا و صفیر از شجر طوبی زن

حیف باشد چو تو مرغی که اسیر قفسی

تا چو مجمر نفسی دامن جانان گیرم

جان نھادیم بر آتش ز پی خوش نفسی

چند پوید به ھوای تو ز ھر سو حافظ

طریقا بک یا ملتمسی یسر

غزل ۴۵۶

نوبھار است در آن کوش که خوشدل باشی

که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی

من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش

که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی

چنگ در پرده ھمین می دھدت پند ولی

وعظت آن گاه کند سود که قابل باشی

در چمن ھر ورقی دفتر حالی دگر است

حیف باشد که ز کار ھمه غافل باشی

نقد عمرت ببرد غصه دنیا به گزاف

گر شب و روز در این قصه مشکل باشی

گر چه راھیست پر از بیم ز ما تا بر دوست

رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی

حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد

صید آن شاھد مطبوع شمایل باشی

غزل ۴۵٧

ھزار جھد بکردم که یار من باشی

مرادبخش دل بی قرار من باشی

چراغ دیده شب زنده دار من گردی

انیس خاطر امیدوار من باشی

چو خسروان ملاحت به بندگان نازند

تو در میانه خداوندگار من باشی

از آن عقیق که خونین دلم ز عشوه او

اگر کنم گله ای غمگسار من باشی

در آن چمن که بتان دست عاشقان گیرند

گرت ز دست برآید نگار من باشی

شبی به کلبه احزان عاشقان آیی

دمی انیس دل سوکوار من باشی

شود غزاله خورشید صید لاغر من

گر آھویی چو تو یک دم شکار من باشی

سه بوسه کز دو لبت کرده ای وظیفه من

اگر ادا نکنی قرض دار من باشی

من این مراد ببینم به خود که نیم شبی

به جای اشک روان در کنار من باشی

من ار چه حافظ شھرم جوی نمی ارزم

مگر تو از کرم خویش یار من باشی

غزل ۴۵٨

ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی

بی زر و گنج به صد حشمت قارون باشی

در مقامی که صدارت به فقیران بخشند

چشم دارم که به جاه از ھمه افزون باشی

در ره منزل لیلی که خطرھاست در آن

شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

نقطه عشق نمودم به تو ھان سھو مکن

ور نه چون بنگری از دایره بیرون باشی

کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش

کی روی ره ز که پرسی چه کنی چون باشی

تاج شاھی طلبی گوھر ذاتی بنمای

ور خود از تخمه جمشید و فریدون باشی

ساغری نوش کن و جرعه بر افلاک فشان

چند و چند از غم ایام جگرخون باشی

حافظ از فقر مکن ناله که گر شعر این است

ھیچ خوشدل نپسندد که تو محزون باشی

غزل ۴۵٩

زین خوش رقم که بر گل رخسار می کشی

خط بر صحیفه گل و گلزار می کشی

اشک حرم نشین نھانخانه مرا

زان سوی ھفت پرده به بازار می کشی

کاھل روی چو باد صبا را به بوی زلف

ھر دم به قید سلسله در کار می کشی

ھر دم به یاد آن لب میگون و چشم مست

از خلوتم به خانه خمار می کشی

گفتی سر تو بسته فتراک ما شود

سھل است اگر تو زحمت این بار می کشی

با چشم و ابروی تو چه تدبیر دل کنم

وه زین کمان که بر من بیمار می کشی

بازآ که چشم بد ز رخت دفع می کند

ای تازه گل که دامن از این خار می کشی

حافظ دگر چه می طلبی از نعیم دھر

می می خوری و طره دلدار می کشی

غزل ۴۶٠

سلیمی منذ حلت بالعراق

الاقی من نواھا ما الاقی

الا ای ساروان منزل دوست

الی رکبانکم طال اشتیاقی

خرد در زنده رود انداز و می نوش

به گلبانگ جوانان عراقی

ربیع العمر فی مرعی حماکم

یا عھد التلاقی حماک

بیا ساقی بده رطل گرانم

من کاس دھاق سقاک

جوانی باز می آرد به یادم

سماع چنگ و دست افشان ساقی

می باقی بده تا مست و خوشدل

به یاران برفشانم عمر باقی

درونم خون شد از نادیدن دوست

الا تعسا لایام الفراق

دموعی بعدکم لا تحقروھا

فکم بحر عمیق من سواقی

دمی با نیکخواھان متفق باش

غنیمت دان امور اتفاقی

بساز ای مطرب خوشخوان خوشگو

به شعر فارسی صوت عراقی

عروسی بس خوشی ای دختر رز

ولی گه گه سزاوار طلاقی

مسیحای مجرد را برازد

که با خورشید سازد ھم وثاقی

وصال دوستان روزی ما نیست

بخوان حافظ غزل ھای فراقی

غزل ۴۶١

کتبت قصه شوقی و مدمعی باکی

بیا که بی تو به جان آمدم ز غمناکی

بسا که گفته ام از شوق با دو دیده خود

ایا منازل سلمی فاین سلماک

عجیب واقعه ای و غریب حادثه ای

انا اصطبرت قتیلا و قاتلی شاکی

که را رسد که کند عیب دامن پاکت

که ھمچو قطره که بر برگ گل چکد پاکی

ز خاک پای تو داد آب روی لاله و گل

چو کلک صنع رقم زد به آبی و خاکی

صبا عبیرفشان گشت ساقیا برخیز

و ھات شمسه کرم مطیب زاکی

دع التکاسل تغنم فقد جری مثل

که زاد راھروان چستی است و چالاکی

اثر نماند ز من بی شمایلت آری

اری مثر محیای من محیاک

ز وصف حسن تو حافظ چگونه نطق زند

که ھمچو صنع خدایی ورای ادراکی

غزل ۴۶٢

یا مبسما یحاکی درجا من اللالی

یا رب چه درخور آمد گردش خط ھلالی

حالی خیال وصلت خوش می دھد فریبم

تا خود چه نقش بازد این صورت خیالی

می ده که گر چه گشتم نامه سیاه عالم

نومید کی توان بود از لطف لایزالی

ساقی بیار جامی و از خلوتم برون کش

تا در به در بگردم قلاش و لاابالی

از چار چیز مگذر گر عاقلی و زیرک

امن و شراب بی غش معشوق و جای خالی

چون نیست نقش دوران در ھیچ حال ثابت

حافظ مکن شکایت تا می خوریم حالی

صافیست جام خاطر در دور آصف عھد

قم فاسقنی رحیقا اصفی من الزلال

الملک قد تباھی من جده و جده

یا رب که جاودان باد این قدر و این معالی

مسندفروز دولت کان شکوه و شوکت

برھان ملک و ملت بونصر بوالمعالی

غزل ۴۶٣

ما کر اللیالی 􀬲 سلام

و جاوبت المثانی و المثالی

علی وادی الاراک و من علیھا

و دار باللوی فوق الرمال

دعاگوی غریبان جھانم

و ادعو بالتواتر و التوالی

به ھر منزل که رو آرد خدا را

نگه دارش به لطف لایزالی

منال ای دل که در زنجیر زلفش

ھمه جمعیت است آشفته حالی

ز خطت صد جمال دیگر افزود

که عمرت باد صد سال جلالی

تو می باید که باشی ور نه سھل است

زیان مایه جاھی و مالی

بر آن نقاش قدرت آفرین باد

که گرد مه کشد خط ھلالی

فحبک راحتی فی کل حین

و ذکرک مونسی فی کل حال

سویدای دل من تا قیامت

مباد از شوق و سودای تو خالی

کجا یابم وصال چون تو شاھی

من بدنام رند لاابالی

خدا داند که حافظ را غرض چیست

حسبی من سالی و علم

غزل ۴۶۴

بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی

خوش باش زان که نبود این ھر دو را زوالی

در وھم می نگنجد کاندر تصور عقل

آید به ھیچ معنی زین خوبتر مثالی

شد حظ عمر حاصل گر زان که با تو ما را

ھرگز به عمر روزی روزی شود وصالی

آن دم که با تو باشم یک سال ھست روزی

وان دم که بی تو باشم یک لحظه ھست سالی

چون من خیال رویت جانا به خواب بینم

کز خواب می نبیند چشمم بجز خیالی

رحم آر بر دل من کز مھر روی خوبت

شد شخص ناتوانم باریک چون ھلالی

حافظ مکن شکایت گر وصل دوست خواھی

زین بیشتر بباید بر ھجرت احتمالی

غزل ۴۶۵

رفتم به باغ صبحدمی تا چنم گلی

آمد به گوش ناگھم آواز بلبلی

مسکین چو من به عشق گلی گشته مبتلا

و اندر چمن فکنده ز فریاد غلغلی

می گشتم اندر آن چمن و باغ دم به دم

می کردم اندر آن گل و بلبل تاملی

گل یار حسن گشته و بلبل قرین عشق

آن را تفضلی نه و این را تبدلی

چون کرد در دلم اثر آواز عندلیب

گشتم چنان که ھیچ نماندم تحملی

بس گل شکفته می شود این باغ را ولی

کس بی بلای خار نچیده ست از او گلی

حافظ مدار امید فرج از مدار چرخ

دارد ھزار عیب و ندارد تفضلی

غزل ۴۶۶

این خرقه که من دارم در رھن شراب اولی

وین دفتر بی معنی غرق می ناب اولی

چون عمر تبه کردم چندان که نگه کردم

در کنج خراباتی افتاده خراب اولی

چون مصلحت اندیشی دور است ز درویشی

ھم سینه پر از آتش ھم دیده پرآب اولی

من حالت زاھد را با خلق نخواھم گفت

این قصه اگر گویم با چنگ و رباب اولی

تا بی سر و پا باشد اوضاع فلک زین دست

در سر ھوس ساقی در دست شراب اولی

از ھمچو تو دلداری دل برنکنم آری

چون تاب کشم باری زان زلف به تاب اولی

چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون آی

رندی و ھوسناکی در عھد شباب اولی

غزل ۴۶٧

زان می عشق کز او پخته شود ھر خامی

گر چه ماه رمضان است بیاور جامی

روزھا رفت که دست من مسکین نگرفت

زلف شمشادقدی ساعد سیم اندامی

روزه ھر چند که مھمان عزیز است ای دل

صحبتش موھبتی دان و شدن انعامی

مرغ زیرک به در خانقه اکنون نپرد

که نھاده ست به ھر مجلس وعظی دامی

گله از زاھد بدخو نکنم رسم این است

که چو صبحی بدمد در پی اش افتد شامی

یار من چون بخرامد به تماشای چمن

برسانش ز من ای پیک صبا پیغامی

آن حریفی که شب و روز می صاف کشد

بود آیا که کند یاد ز دردآشامی

حافظا گر ندھد داد دلت آصف عھد

کام دشوار به دست آوری از خودکامی

غزل ۴۶٨

که برد به نزد شاھان ز من گدا پیامی

که به کوی می فروشان دو ھزار جم به جامی

شده ام خراب و بدنام و ھنوز امیدوارم

که به ھمت عزیزان برسم به نیک نامی

تو که کیمیافروشی نظری به قلب ما کن

که بضاعتی نداریم و فکنده ایم دامی

عجب از وفای جانان که عنایتی نفرمود

نه به نامه پیامی نه به خامه سلامی

اگر این شراب خام است اگر آن حریف پختھ

به ھزار بار بھتر ز ھزار پخته خامی

ز رھم میفکن ای شیخ به دانه ھای تسبیح

که چو مرغ زیرک افتد نفتد به ھیچ دامی

سر خدمت تو دارم بخرم به لطف و مفروش

که چو بنده کمتر افتد به مبارکی غلامی

به کجا برم شکایت به که گویم این حکایت

که لبت حیات ما بود و نداشتی دوامی

بگشای تیر مژگان و بریز خون حافظ

که چنان کشنده ای را نکند کس انتقامی

غزل ۴۶٩

انت رواح رند الحمی و زاد غرامی

فدای خاک در دوست باد جان گرامی

پیام دوست شنیدن سعادت است و سلامت

من المبلغ عنی الی سعاد سلامی

بیا به شام غریبان و آب دیده من بین

به سان باده صافی در آبگینه شامی

اذا تغرد عن ذی الاراک طار خیر

فلا تفرد عن روضھا انین حمامی

بسی نماند که روز فراق یار سر آید

رایت من ھضبات الحمی قباب خیام

خوشا دمی که درآیی و گویمت به سلامت

قدمت خیر قدوم نزلت خیر مقام

بعدت منک و قد صرت ذابا کھلال

اگر چه روی چو ماھت ندیده ام به تمامی

و ان دعیت بخلد و صرت ناقض عھد

فما تطیب نفسی و ما استطاب منامی

امید ھست که زودت به بخت نیک ببینم

تو شاد گشته به فرماندھی و من به غلامی

چو سلک در خوشاب است شعر نغز تو حافظ

که گاه لطف سبق می برد ز نظم نظامی

غزل ۴٧٠

سینه مالامال درد است ای دریغا مرھمی

دل ز تنھایی به جان آمد خدا را ھمدمی

چشم آسایش که دارد از سپھر تیزرو

ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی

زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت

صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی

سوختم در چاه صبر از بھر آن شمع چگل

شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی

در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست

ریش باد آن دل که با درد تو خواھد مرھمی

اھل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست

ره روی باید جھان سوزی نه خامی بی غمی

آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست

عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی

خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دھیم

کز نسیمش بوی جوی مولیان آید ھمی

گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق

کاندر این دریا نماید ھفت دریا شبنمی

غزل ۴٧١

ز دلبرم که رساند نوازش قلمی

کجاست پیک صبا گر ھمی کند کرمی

قیاس کردم و تدبیر عقل در ره عشق

چو شبنمی است که بر بحر می کشد رقمی

بیا که خرقه من گر چه رھن میکده ھاست

ز مال وقف نبینی به نام من درمی

حدیث چون و چرا درد سر دھد ای دل

پیاله گیر و بیاسا ز عمر خویش دمی

طبیب راه نشین درد عشق نشناسد

برو به دست کن ای مرده دل مسیح دمی

دلم گرفت ز سالوس و طبل زیر گلیم

به آن که بر در میخانه برکشم علمی

بیا که وقت شناسان دو کون بفروشند

به یک پیاله می صاف و صحبت صنمی

دوام عیش و تنعم نه شیوه عشق است

اگر معاشر مایی بنوش نیش غمی

نمی کنم گله ای لیک ابر رحمت دوست

به کشته زار جگرتشنگان نداد نمی

چرا به یک نی قندش نمی خرند آن کس

که کرد صد شکرافشانی از نی قلمی

سزای قدر تو شاھا به دست حافظ نیست

جز از دعای شبی و نیاز صبحدمی

غزل ۴٧٢

علی معدله السلطان 􀬲 احمد

احمد شیخ اویس حسن ایلخانی

خان بن خان و شھنشاه شھنشاه نژاد

آن که می زیبد اگر جان جھانش خوانی

دیده نادیده به اقبال تو ایمان آورد

مرحبا ای به چنین لطف خدا ارزانی

ماه اگر بی تو برآید به دو نیمش بزنند

دولت احمدی و معجزه سبحانی

جلوه بخت تو دل می برد از شاه و گدا

چشم بد دور که ھم جانی و ھم جانانی

برشکن کاکل ترکانه که در طالع توست

بخشش و کوشش خاقانی و چنگزخانی

گر چه دوریم به یاد تو قدح می گیریم

بعد منزل نبود در سفر روحانی

از گل پارسیم غنچه عیشی نشکفت

حبذا دجله بغداد و می ریحانی

سر عاشق که نه خاک در معشوق بود

کی خلاصش بود از محنت سرگردانی

ای نسیم سحری خاک در یار بیار

که کند حافظ از او دیده دل نورانی

غزل ۴٧٣

وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی

حاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی

کام بخشی گردون عمر در عوض دارد

جھد کن که از دولت داد عیش بستانی

باغبان چو من زین جا بگذرم حرامت باد

گر به جای من سروی غیر دوست بنشانی

زاھد پشیمان را ذوق باده خواھد کشت

عاقلا مکن کاری کورد پشیمانی

محتسب نمی داند این قدر که صوفی را

جنس خانگی باشد ھمچو لعل رمانی

با دعای شبخیزان ای شکردھان مستیز

در پناه یک اسم است خاتم سلیمانی

پند عاشقان بشنو و از در طرب بازآ

کاین ھمه نمی ارزد شغل عالم فانی

یوسف عزیزم رفت ای برادران رحمی

کز غمش عجب بینم حال پیر کنعانی

پیش زاھد از رندی دم مزن که نتوان گفت

با طبیب نامحرم حال درد پنھانی

می روی و مژگانت خون خلق می ریزد

تیز می روی جانا ترسمت فرومانی

دل ز ناوک چشمت گوش داشتم لیکن

ابروی کماندارت می برد به پیشانی

جمع کن به احسانی حافظ پریشان را

ای شکنج گیسویت مجمع پریشانی

گر تو فارغی از ما ای نگار سنگین دل

حال خود بخواھم گفت پیش آصف ثانی

غزل ۴٧۴

ھواخواه توام جانا و می دانم که می دانی

که ھم نادیده می بینی و ھم ننوشته می خوانی

ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوق

نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنھانی

بیفشان زلف و صوفی را به پابازی و رقص آور

که از ھر رقعه دلقش ھزاران بت بیفشانی

گشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبند است

خدا را یک نفس بنشین گره بگشا ز پیشانی

ملک در سجده آدم زمین بوس تو نیت کرد

که در حسن تو لطفی دید بیش از حد انسانی

چراغ افروز چشم ما نسیم زلف جانان است

مباد این جمع را یا رب غم از باد پریشانی

دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشت

ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی

ملول از ھمرھان بودن طریق کاردانی نیست

بکش دشواری منزل به یاد عھد آسانی

خیال چنبر زلفش فریبت می دھد حافظ

نگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنبانی

غزل ۴٧۵

گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی

چون نیک بدیدم به حقیقت به از آنی

شیرینتر از آنی به شکرخنده که گویم

ای خسرو خوبان که تو شیرین زمانی

تشبیه دھانت نتوان کرد به غنچه

ھرگز نبود غنچه بدین تنگ دھانی

صد بار بگفتی که دھم زان دھنت کام

چون سوسن آزاده چرا جمله زبانی

گویی بدھم کامت و جانت بستانم

ترسم ندھی کامم و جانم بستانی

چشم تو خدنگ از سپر جان گذراند

بیمار که دیده ست بدین سخت کمانی

چون اشک بیندازیش از دیده مردم

آن را که دمی از نظر خویش برانی

غزل ۴٧۶

نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی

گذر به کوی فلان کن در آن زمان که تو دانی

تو پیک خلوت رازی و دیده بر سر راھت

به مردمی نه به فرمان چنان بران که تو دانی

بگو که جان عزیزم ز دست رفت خدا را

ز لعل روح فزایش ببخش آن که تو دانی

من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست

تو ھم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

خیال تیغ تو با ما حدیث تشنه و آب است

اسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی

امید در کمر زرکشت چگونه ببندم

دقیقه ایست نگارا در آن میان که تو دانی

یکیست ترکی و تازی در این معامله حافظ

حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی

غزل ۴٧٧

دو یار زیرک و از باده کھن دومنی

فراغتی و کتابی و گوشه چمنی

من این مقام به دنیا و آخرت ندھم

اگر چه در پی ام افتند ھر دم انجمنی

ھر آن که کنج قناعت به گنج دنیا داد

فروخت یوسف مصری به کمترین ثمنی

بیا که رونق این کارخانه کم نشود

به زھد ھمچو تویی یا به فسق ھمچو منی

ز تندباد حوادث نمی توان دیدن

در این چمن که گلی بوده است یا سمنی

ببین در آینه جام نقش بندی غیب

که کس به یاد ندارد چنین عجب زمنی

از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت

عجب که بوی گلی ھست و رنگ نسترنی

به صبر کوش تو ای دل که حق رھا نکند

چنین عزیز نگینی به دست اھرمنی

مزاج دھر تبه شد در این بلا حافظ

کجاست فکر حکیمی و رای برھمنی

غزل ۴٧٨

نوش کن جام شراب یک منی

تا بدان بیخ غم از دل برکنی

دل گشاده دار چون جام شراب

سر گرفته چند چون خم دنی

چون ز جام بیخودی رطلی کشی

کم زنی از خویشتن لاف منی

سنگسان شو در قدم نی ھمچو آب

جمله رنگ آمیزی و تردامنی

دل به می دربند تا مردانه وار

گردن سالوس و تقوا بشکنی

خیز و جھدی کن چو حافظ تا مگر

خویشتن در پای معشوق افکنی

غزل ۴٧٩

صبح است و ژاله می چکد از ابر بھمنی

برگ صبوح ساز و بده جام یک منی

در بحر مایی و منی افتاده ام بیار

می تا خلاص بخشدم از مایی و منی

خون پیاله خور که حلال است خون او

در کار یار باش که کاریست کردنی

ساقی به دست باش که غم در کمین ماست

مطرب نگاه دار ھمین ره که می زنی

می ده که سر به گوش من آورد چنگ و گفت

خوش بگذران و بشنو از این پیر منحنی

ساقی به بی نیازی رندان که می بده

تا بشنوی ز صوت مغنی ھوالغنی

غزل ۴٨٠

ای که در کشتن ما ھیچ مدارا نکنی

سود و سرمایه بسوزی و محابا نکنی

دردمندان بلا زھر ھلاھل دارند

قصد این قوم خطا باشد ھان تا نکنی

رنج ما را که توان برد به یک گوشه چشم

شرط انصاف نباشد که مداوا نکنی

دیده ما چو به امید تو دریاست چرا

به تفرج گذری بر لب دریا نکنی

نقل ھر جور که از خلق کریمت کردند

قول صاحب غرضان است تو آن ھا نکنی

بر تو گر جلوه کند شاھد ما ای زاھد

از خدا جز می و معشوق تمنا نکنی

حافظا سجده به ابروی چو محرابش بر

که دعایی ز سر صدق جز آن جا نکنی

غزل ۴٨١

بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی

خون خوری گر طلب روزی ننھاده کنی

آخرالامر گل کوزه گران خواھی شد

حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی

گر از آن آدمیانی که بھشتت ھوس است

عیش با آدمی ای چند پری زاده کنی

تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف

مگر اسباب بزرگی ھمه آماده کنی

اجرھا باشدت ای خسرو شیرین دھنان

گر نگاھی سوی فرھاد دل افتاده کنی

خاطرت کی رقم فیض پذیرد ھیھات

مگر از نقش پراگنده ورق ساده کنی

کار خود گر به کرم بازگذاری حافظ

ای بسا عیش که با بخت خداداده کنی

ای صبا بندگی خواجه جلال الدین کن

که جھان پرسمن و سوسن آزاده کنی

غزل ۴٨٢

237

ای دل به کوی عشق گذاری نمی کنی

اسباب جمع داری و کاری نمی کنی

چوگان حکم در کف و گویی نمی زنی

باز ظفر به دست و شکاری نمی کنی

این خون که موج می زند اندر جگر تو را

در کار رنگ و بوی نگاری نمی کنی

مشکین از آن نشد دم خلقت که چون صبا

بر خاک کوی دوست گذاری نمی کنی

ترسم کز این چمن نبری آستین گل

کز گلشنش تحمل خاری نمی کنی

در آستین جان تو صد نافه مدرج است

وان را فدای طره یاری نمی کنی

ساغر لطیف و دلکش و می افکنی به خاک

و اندیشه از بلای خماری نمی کنی

حافظ برو که بندگی پادشاه وقت

گر جمله می کنند تو باری نمی کنی

غزل ۴٨٣

سحرگه ره روی در سرزمینی

ھمی گفت این معما با قرینی

که ای صوفی شراب آن گه شود صاف

که در شیشه برآرد اربعینی

خدا زان خرقه بیزار است صد بار

که صد بت باشدش در آستینی

مروت گر چه نامی بی نشان است

نیازی عرضه کن بر نازنینی

ثوابت باشد ای دارای خرمن

اگر رحمی کنی بر خوشه چینی

نمی بینم نشاط عیش در کس

نه درمان دلی نه درد دینی

درون ھا تیره شد باشد که از غیب

چراغی برکند خلوت نشینی

گر انگشت سلیمانی نباشد

چه خاصیت دھد نقش نگینی

اگر چه رسم خوبان تندخوییست

چه باشد گر بسازد با غمینی

ره میخانه بنما تا بپرسم

مال خویش را از پیش بینی

نه حافظ را حضور درس خلوت

نه دانشمند را علم الیقینی

غزل ۴٨۴

تو مگر بر لب آبی به ھوس بنشینی

ور نه ھر فتنه که بینی ھمه از خود بینی

به خدایی که تویی بنده بگزیده او

که بر این چاکر دیرینه کسی نگزینی

گر امانت به سلامت ببرم باکی نیست

بی دلی سھل بود گر نبود بی دینی

ادب و شرم تو را خسرو مه رویان کرد

آفرین بر تو که شایسته صد چندینی

عجب از لطف تو ای گل که نشستی با خار

ظاھرا مصلحت وقت در آن می بینی

صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم

عاشقان را نبود چاره بجز مسکینی

باد صبحی به ھوایت ز گلستان برخاست

که تو خوشتر ز گل و تازه تر از نسرینی

شیشه بازی سرشکم نگری از چپ و راست

گر بر این منظر بینش نفسی بنشینی

سخنی بی غرض از بنده مخلص بشنو

ای که منظور بزرگان حقیقت بینی

نازنینی چو تو پاکیزه دل و پاک نھاد

بھتر آن است که با مردم بد ننشینی

سیل این اشک روان صبر و دل حافظ برد

بلغ الطاقه یا مقله عینی بینی

تو بدین نازکی و سرکشی ای شمع چگل

لایق بندگی خواجه جلال الدینی

غزل ۴٨۵

ساقیا سایه ابر است و بھار و لب جوی

من نگویم چه کن ار اھل دلی خود تو بگوی

بوی یک رنگی از این نقش نمی آید خیز

دلق آلوده صوفی به می ناب بشوی

سفله طبع است جھان بر کرمش تکیه مکن

ای جھان دیده ثبات قدم از سفله مجوی

دو نصیحت کنمت بشنو و صد گنج ببر

از در عیش درآ و به ره عیب مپوی

شکر آن را که دگربار رسیدی به بھار

بیخ نیکی بنشان و ره تحقیق بجوی

روی جانان طلبی آینه را قابل ساز

ور نه ھرگز گل و نسرین ندمد ز آھن و روی

گوش بگشای که بلبل به فغان می گوید

خواجه تقصیر مفرما گل توفیق ببوی

گفتی از حافظ ما بوی ریا می آید

آفرین بر نفست باد که خوش بردی بوی

غزل ۴٨۶

بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پھلوی

می خواند دوش درس مقامات معنوی

یعنی بیا که آتش موسی نمود گل

تا از درخت نکته توحید بشنوی

مرغان باغ قافیه سنجند و بذله گوی

تا خواجه می خورد به غزل ھای پھلوی

جمشید جز حکایت جام از جھان نبرد

زنھار دل مبند بر اسباب دنیوی

این قصه عجب شنو از بخت واژگون

ما را بکشت یار به انفاس عیسوی

خوش وقت بوریا و گدایی و خواب امن

کاین عیش نیست درخور اورنگ خسروی

چشمت به غمزه خانه مردم خراب کرد

مخموریت مباد که خوش مست می روی

دھقان سالخورده چه خوش گفت با پسر

کای نور چشم من بجز از کشته ندروی

ساقی مگر وظیفه حافظ زیاده داد

کشفته گشت طره دستار مولوی

غزل ۴٨٧

ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی

تا راھرو نباشی کی راھبر شوی

در مکتب حقایق پیش ادیب عشق

ھان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی

دست از مس وجود چو مردان ره بشوی

تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی

خواب و خورت ز مرتبه خویش دور کرد

آن گه رسی به خویش که بی خواب و خور شوی

گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد

بالله کز آفتاب فلک خوبتر شوی

یک دم غریق بحر خدا شو گمان مبر

کز آب ھفت بحر به یک موی تر شوی

از پای تا سرت ھمه نور خدا شود

در راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی

وجه خدا اگر شودت منظر نظر

زین پس شکی نماند که صاحب نظر شوی

بنیاد ھستی تو چو زیر و زبر شود

در دل مدار ھیچ که زیر و زبر شوی

گر در سرت ھوای وصال است حافظا

باید که خاک درگه اھل ھنر شوی

غزل ۴٨٨

سحرم ھاتف میخانه به دولتخواھی

گفت بازآی که دیرینه این درگاھی

ھمچو جم جرعه ما کش که ز سر دو جھان

پرتو جام جھان بین دھدت آگاھی

بر در میکده رندان قلندر باشند

که ستانند و دھند افسر شاھنشاھی

خشت زیر سر و بر تارک ھفت اختر پای

دست قدرت نگر و منصب صاحب جاھی

سر ما و در میخانه که طرف بامش

به فلک بر شد و دیوار بدین کوتاھی

قطع این مرحله بی ھمرھی خضر مکن

ظلمات است بترس از خطر گمراھی

اگرت سلطنت فقر ببخشند ای دل

کمترین ملک تو از ماه بود تا ماھی

تو دم فقر ندانی زدن از دست مده

مسند خواجگی و مجلس تورانشاھی

حافظ خام طمع شرمی از این قصه بدار

عملت چیست که فردوس برین می خواھی

غزل ۴٨٩

ای در رخ تو پیدا انوار پادشاھی

در فکرت تو پنھان صد حکمت الھی

بر ملک و دین گشاده  کلک تو بارک

صد چشمه آب حیوان از قطره سیاھی

بر اھرمن نتابد انوار اسم اعظم

ملک آن توست و خاتم فرمای ھر چه خواھی

در حکمت سلیمان ھر کس که شک نماید

بر عقل و دانش او خندند مرغ و ماھی

باز ار چه گاه گاھی بر سر نھد کلاھی

مرغان قاف دانند آیین پادشاھی

تیغی که آسمانش از فیض خود دھد آب

تنھا جھان بگیرد بی منت سپاھی

کلک تو خوش نویسد در شان یار و اغیار

تعویذ جان فزایی افسون عمر کاھی

ای عنصر تو مخلوق از کیمیای عزت

و ای دولت تو ایمن از وصمت تباھی

ساقی بیار آبی از چشمه خرابات

تا خرقه ھا بشوییم از عجب خانقاھی

عمریست پادشاھا کز می تھیست جامم

اینک ز بنده دعوی و از محتسب گواھی

گر پرتوی ز تیغت بر کان و معدن افتد

یاقوت سرخ رو را بخشند رنگ کاھی

دانم دلت ببخشد بر عجز شب نشینان

گر حال بنده پرسی از باد صبحگاھی

جایی که برق عصیان بر آدم صفی زد

ما را چگونه زیبد دعوی بی گناھی

حافظ چو پادشاھت گه گاه می برد نام

رنجش ز بخت منما بازآ به عذرخواھی

غزل ۴٩٠

در ھمه دیر مغان نیست چو من شیدایی

خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی

دل که آیینه شاھیست غباری دارد

از خدا می طلبم صحبت روشن رایی

کرده ام توبه به دست صنم باده فروش

که دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی

نرگس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنج

نروند اھل نظر از پی نابینایی

شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان

ور نه پروانه ندارد به سخن پروایی

جوی ھا بسته ام از دیده به دامان که مگر

در کنارم بنشانند سھی بالایی

کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست

گشت ھر گوشه چشم از غم دل دریایی

سخن غیر مگو با من معشوقه پرست

کز وی و جام می ام نیست به کس پروایی

این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می گفت

بر در میکده ای با دف و نی ترسایی

گر مسلمانی از این است که حافظ دارد

آه اگر از پی امروز بود فردایی

غزل ۴٩١

به چشم کرده ام ابروی ماه سیمایی

خیال سبزخطی نقش بسته ام جایی

امید ھست که منشور عشقبازی من

از آن کمانچه ابرو رسد به طغرایی

سرم ز دست بشد چشم از انتظار بسوخت

در آرزوی سر و چشم مجلس آرایی

مکدر است دل آتش به خرقه خواھم زد

بیا ببین که که را می کند تماشایی

به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنید

که می رویم به داغ بلندبالایی

زمام دل به کسی داده ام من درویش

که نیستش به کس از تاج و تخت پروایی

در آن مقام که خوبان ز غمزه تیغ زنند

عجب مدار سری اوفتاده در پایی

مرا که از رخ او ماه در شبستان است

کجا بود به فروغ ستاره پروایی

فراق و وصل چه باشد رضای دوست طلب

که حیف باشد از او غیر او تمنایی

درر ز شوق برآرند ماھیان به نثار

اگر سفینه حافظ رسد به دریایی

غزل ۴٩٢

سلامی چو بوی خوش آشنایی

بدان مردم دیده روشنایی

درودی چو نور دل پارسایان

بدان شمع خلوتگه پارسایی

نمی بینم از ھمدمان ھیچ بر جای

دلم خون شد از غصه ساقی کجایی

ز کوی مغان رخ مگردان که آن جا

فروشند مفتاح مشکل گشایی

عروس جھان گر چه در حد حسن است

ز حد می برد شیوه بی وفایی

دل خسته من گرش ھمتی ھست

نخواھد ز سنگین دلان مومیایی

می صوفی افکن کجا می فروشند

که در تابم از دست زھد ریایی

رفیقان چنان عھد صحبت شکستند

که گویی نبوده ست خود آشنایی

مرا گر تو بگذاری ای نفس طامع

بسی پادشایی کنم در گدایی

بیاموزمت کیمیای سعادت

ز ھمصحبت بد جدایی جدایی

مکن حافظ از جور دوران شکایت

چه دانی تو ای بنده کار خدایی

غزل ۴٩٣

ای پادشه خوبان داد از غم تنھایی

دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی

دایم گل این بستان شاداب نمی ماند

دریاب ضعیفان را در وقت توانایی

دیشب گله زلفش با باد ھمی کردم

گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی

صد باد صبا این جا با سلسله می رقصند

این است حریف ای دل تا باد نپیمایی

مشتاقی و مھجوری دور از تو چنانم کرد

کز دست بخواھد شد پایاب شکیبایی

یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم

رخساره به کس ننمود آن شاھد ھرجایی

ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست

شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی

ای درد توام درمان در بستر ناکامی

و ای یاد توام مونس در گوشه تنھایی

در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم

لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی

فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست

کفر است در این مذھب خودبینی و خودرایی

زین دایره مینا خونین جگرم می ده

تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی

حافظ شب ھجران شد بوی خوش وصل آمد

شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی

غزل ۴٩۴

ای دل گر از آن چاه زنخدان به درآیی

ھر جا که روی زود پشیمان به درآیی

ھش دار که گر وسوسه عقل کنی گوش

آدم صفت از روضه رضوان به درآیی

شاید که به آبی فلکت دست نگیرد

گر تشنه لب از چشمه حیوان به درآیی

جان می دھم از حسرت دیدار تو چون صبح

باشد که چو خورشید درخشان به درآیی

چندان چو صبا بر تو گمارم دم ھمت

کز غنچه چو گل خرم و خندان به درآیی

در تیره شب ھجر تو جانم به لب آمد

وقت است که ھمچون مه تابان به درآیی

بر رھگذرت بسته ام از دیده دو صد جوی

تا بو که تو چون سرو خرامان به درآیی

حافظ مکن اندیشه که آن یوسف مه رو

بازآید و از کلبه احزان به درآیی

غزل ۴٩۵

می خواه و گل افشان کن از دھر چه می جویی

این گفت سحرگه گل بلبل تو چه می گویی

مسند به گلستان بر تا شاھد و ساقی را

لب گیری و رخ بوسی می نوشی و گل بویی

شمشاد خرامان کن و آھنگ گلستان کن

تا سرو بیاموزد از قد تو دلجویی

تا غنچه خندانت دولت به که خواھد داد

ای شاخ گل رعنا از بھر که می رویی

امروز که بازارت پرجوش خریدار است

دریاب و بنه گنجی از مایه نیکویی

چون شمع نکورویی در رھگذر باد است

طرف ھنری بربند از شمع نکورویی

آن طره که ھر جعدش صد نافه چین ارزد

خوش بودی اگر بودی بوییش ز خوش خویی

ھر مرغ به دستانی در گلشن شاه آمد

بلبل به نواسازی حافظ به غزل گویی__

 

Reklamlar

yorum

Aşağıya bilgilerinizi girin veya oturum açmak için bir simgeye tıklayın:

WordPress.com Logosu

WordPress.com hesabınızı kullanarak yorum yapıyorsunuz. Çıkış  Yap / Değiştir )

Twitter resmi

Twitter hesabınızı kullanarak yorum yapıyorsunuz. Çıkış  Yap / Değiştir )

Facebook fotoğrafı

Facebook hesabınızı kullanarak yorum yapıyorsunuz. Çıkış  Yap / Değiştir )

Google+ fotoğrafı

Google+ hesabınızı kullanarak yorum yapıyorsunuz. Çıkış  Yap / Değiştir )

Connecting to %s